ای خداوند ؛
اگر و اگر و اگر رفتار خوبی دارم ! چشمانم را بر دیدن آن واحساس مرا از درک آن نا بیناونا فهم کن وهرچه می گذرد بر رفتارها و اخلاق های پسندیده و نادیدم بیافزای که از این رهگذر هر که خود را دریابد ؛ فرو خواهد رفت .
آزاد آزاد :
زبانم کلمه را انتخاب نمی کند ودلم زبانم را نمی فهمد چگونه می توانم انسان باشم وقتی کسی نمی تواند آدمی را در من ببیند دلم را هوا گرفته است و زبانم را خاکستر برای این انسان چرا بر می خیزی ؟! دل دل نکن و زبانت را نچرخان این جا کسی تو را نمی شناسد برآمدان که همه می شتابند من آرام به خواب می روم ... چشم هایم عاجزند کاش می توانستم آنقدر بخوابم تا خوابم همه را ببرد همه که سیاه باشیم هیچ تفاوتی میان ما نیست من هیچ کلمه ای را تشریح نمی کنم حتی خودم را من فقط یک خواب آشفته ام شاید .
تردید :
آن قدر گناه کارم و تباه اندیش که نمی توانم همیشه این در را باز کنم و شما را به مهمانی ام بخوانم – این روزگار و ما انسان های بریده هیچ اثری را نمی توانیم ثبت کنیم . من انسان پر کاری نیستم – حتی برای اندیشیدن ، اما کارهایی دارم و دغدغه هایی و آرزوهایی . هرگز در هیچ حوزه ای به سمت تخصص نرفته ام و درگیر تخصص نشده ام ، به این معنی که در هیچ حوزه مشخصی خودم را گرفتار نکرده ام و این یک ضعف بزرگ است و یک سردرگمی مهلک . همزمان که درگیر خواندن جامع شناسی هستم – درگیر انجمن های اسلامی به همراه محرک های سیاسی - زبان پهلوی ، خواندن متون کهن ، مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی و تحقیق درباره زمینه ها و بسترهای شعر زن امروز و ... هم هستم و از طرفی روزانه دو شیفت کار کردن همه را مختل می کند و این ها همه ضعف بزرگی را پدید آورده اند که من نتوانم این جا باشم یا هر جایی .
جامعه من دچار بحرانی هست که اگر چه من با تمام وجودم می توانم درک کنم – از طرفی با تمام وجودم نمی توانم به زبان آورم ! بحران هویت ، جامعه مرا از درون می خورد و ما فرزندانش را به سمتی می برد تا نه تنها با هم که با نام ایران بیگانه کند . من وطن پرست نیستم ، موافق یا مخالف مذهبی نیستم و گرایش مذهبی ندارم ، مخالف اندیشه های برون مرزی نیستم و آنارشیست هم نیستم اما حساسیت دارم که زمان را با همه ویژگی های امروزی اش درک کنم و بفهمم و حس کنم . احساس می کنم ایرانی ای هستم که از فرط نبودن و " نیستم " بودن ، از سر تا خرخره ام خالی ام و خالی تر می شوم و دیری نخواهد گذشت که معنی همه کلمه را فراموش کنم و بشم هر چی .
... بگذریم ...
از مدت ها قبل قصد داشتم گزارشی از این چند ماهی که در حوزه شعر زن درگیرم ارائه بدهم و دوستان عزیزم را - که در این مدت بیشتر از هر کسی حتی خودم درگیر کرده ام و گریبان گیرشان بوده ام و وقت ارزشمندشان را دراین کار کوچک اما حوصله پرکن به گستاخی گرفته ام – در جریان این مقدمه بگذارم .می دانم در این پروژه بیش از تحمل دوستان وقت آن ها را به گزاف گرفته ام و تماس های گاه و بی گاهم حتما برای عزیزان آزار دهنده بوده است . اما متاسفانه شیوه تحقیق در محیط علمی کشور ما همین سماجت و گستاخی را طلب می کند .
پیش از آن که بخواهم سخنی دراین باره بگویم می بایست چند نکته را برای خودم روشن کنم و تکلیفم را با شما - همه عزیزانی که مرا یاری کرده اند و یاری می کنند - و خودم بدانم و شما با من و خودتان .فکر می کنم اگر این مقدمات را همان ابتدا مطرح کرده بودم شبهه این که چرا ... ؟! پیش نمی آمد ، اما به هرحال چون این جا مکتوب می شود و هرچه هم که مکتوب بشود ، می شود به آن استناد کرد ، سعی می کنم همه حرفم را بزنم :
من وابسته به جریان ادبی خاصی نیستم و اصولا معتقد به جریان و ایجاد نحله در هیچ حوزه ای از ادبیات یا هر علمی نیستم – معتقد به این هستم که انسان هنرمند بنابراستعدادها و ویژگی های شخصی ای که دارد می تواند سبک ادبی خاصی را دنبال کند اما معتقد نیستم که انسان هنرمند وظیفه ای برای ایجاد جریان در حوزه ادبیات یا دیگر حوزه های موجود دارد و اساسا چنین انسانی را فاقد ویژگی های هنری می دانم . بنابراین با ضرس قاطع اعلام می کنم نه تنها در روند این تحقیق و این پروژه که در هرزمینه دیگری و حتی فراتر از این – من وابسته به جریان ادبی خاصی نیستم ، از جریان خاصی دفاع یا حمایت نمی کنم – از دل جریان ادبی خاصی برای پرداختن به این موضوع بر نخواسته ام و به معنی رو و واضح و روشن کلمه – من در این پروژه از هیچ جریانی اعم از شعر نو ، سپید ، آزاد ، حجم ، فرم ، پیشرو ، پست مدرن ، پسا غزل ، حوزه ارتعاش و... _ تا هر جا که جریانی هست و تا هر جا که لقبی بر آن ها نهاده می شود – حمایت نمی کنم و حمایت نخواهم کرد . من حتی زمانی که خارج از حوزه ادبیات بوده ام و ادبیات شاید دغدغه دوم من بود و عمل سیاسی برای من اولویت داشت ، هرگز و هرگز حاضر به قبول هیچ جریانی نشده ام و زیر هیچ پرچمی جز پرپم ایران نایستاده ام . اکنون نیز به راه خودم می روم ...
البته در بسیاری از این حوزه ها و جریان ها دوستان خوب بسیاری دارم و از همه آن ها به عنوان یک دوست حمایت می کنم و همیشه برای من قابل احترام هستند ، اما هرگز " دوستی " را به عنوان حمایت از اندیشه ای جهت یافته و یا طرحی خاص برداشت نکرده ام و نخواهم پذیرفت . اما چرا این همه واضحات ؟! برای بسیاری از دوستان این شبهه پیش آمده است با توجه به بافت غالب وبلاگم و نحوه پرداختنم به موضوع و با توجه به این که ما جامعه عوام زده ای هستیم و عوام هم توجه خاصی به ضرب المثل دارند و مشت هم که نمونه خروار هست ( لابد ) – من را وابسته به جریانی خاص دانسته اند که امیدوارم با این توضیحات این شبهات تصویر روشنی یافته باشند . ( اشاره نمی کنم کدام جریان چرا که این روزها حتی مخالفت کردن خود تبلیغ بزرگی است و حتی بهترین تبلیغ ، من هیچ دلهره ای ندارم تا همه چیز را بر زبان آورم . )
من مخالف با همه کسانی که در هر حوزه و جریانی کار می کنند نیستم و حتی می بینم که این دوستان تا چه اندازه موفق و پر تلاشند و بسیار خلاق تر اما مخالف ایجاد جریان حتی در متعالی ترین سطح آن هستم ؛ و علی رغم همه احترامی که برای همه دوستان صادقانه قائل هستم و معتقدم تلاش های این عزیزان خواهد بود که مرا در نتیجه این تحقیق یاری می کند ، دوستانه و صمیمانه و با احترام اعلام می کنم در روند این پروژه به هیچ عنوان درگیر هیچ جریانی نخواهم شد و در متن پروژه نشان خواهم داد که از هیچ جریانی نه تنها حمایت نکرده ام بلکه حتی از نزدیک شدن به چنین مفهومی هم تبری جسته ام .
امیدوارم برای دوستان عزیزم - آن هایی که به هر نحوی احساس کرده اند من وابسته به جریان خاصی باشم و روابط خاصی را هم بر همین اساس ایجاد نموده ام – توانسته باشم جهت کاری خودم را بی تردید و بی واهمه روشن کنم . من بدون پایگاه کارم را شروع کرده ام و هیچ نیازی هم نمی بینم در ادامه و خاتمه این کار از جایی سر برون آورم که دغدغه من نیست . پیش از شروع که متاسفانه مطرح نکردم ولی از اکنون تا پایان این پروژه و تا شروع و پایان هر کاری و هر آینده ای که از من می گذرد هر نوع ایجاد جریان در هر حوزه ای را ناپسند می دانم و محکوم خواهم بود اگر کوچکترین گرایشی به هر کدام از جریان ها داشته باشم .
و اما تا کنون به کجا رسیده ام ؟! به هیچ جا ! متاسفانه علی رغم این که تعدادی از دوستان صمیمانه همکاری کرده اند و حتی اگر من فرصت ها را از دست دادم ، این عزیزان هیچ درنگی نکردند و من از همین جا تشکر می کنم که اهمیت ویژه ای به این کار نشان دادند – از طرفی دوستانی هم هستند که به خاطر همان شبهاتی که وجود داشت ترجیح داده اند در این زمینه یاری نفرمایند و البته کار درستی هم کردند و خوشحالم جدی با موضوع برخورد کردند و خوشحال ترم که شاید این مکتوب تا حدی ایشان را مجاب کرده باشد. دیگران هم که گویا پشت مرا خالی کرده اند – می دانم بسیار یک دندگی و سماجت ورزیده ام و بارها با اصرارهای خسته کننده دوستان را بی حوصله کرده ام اما متاسفانه هنوز به جایی نرسیده ام ( البته من هم با این همه ساعات کاری وقت چندانی صرف نمی کنم ) . به نظر می آید حوزه ادبیات امروز امر تحقیق و روش شناسی را جدی تلقی نمی کند و دغدغه ای از این بابت ندارد ، گویا هنرمند فرصت پرداختن به خود را از نگاه دیگری ندارد _ شاید .
و اما کم کاری های زیادی هم از جانب خودم بوده است و بسیاری از کارها از طرف خودم کامل نشد که باید خودم را سرزنش کنم ، خودم را و خودم را .
با همه این اتفاق ها و این اوضاع آن چه امروز در دست دارم طرح دقیق تری است از موضوعی که می خواستم به آن بپردازم . دوستان عزیز می دانند من در این پروژه نقشی ندارم و فقط یک جمع آور کننده و تهیه کننده هستم و چون تحقیق به صورت میدانی انجام می شود اگر یاری ای از سوی آن ها صورت نگیرد دست های من خالی خواهد ماند . در این زمان نزدیک به یک سال گرچه سمت و سوی اصلی پروژه تغییری نکرد اما بسیاری از دیدگاه ها و بسیاری از پرسش های طرح شده برای دوری از گرایشی خاص تغییر کرد و امروز به هر حال چه موفق و چه نا موفق این جا هستیم . زن امروز گویا همان طور که نقش اجتماعی معین - روشن – و واقعی خودش را ندارد و نمی شناسد در ادبیات امروز نیز نقش واقعی از خود ارائه نمی کند . گویا نه تنها شاعران زن بلکه همه افراد جامعه ما از این بحران که نامش رفت متاثرند . کار من شاید این باشد که این فاصله را در حوزه ای به نام شعر زن نشان بدهم و جهت هایش را واضح تر کنم – شاید .
امروز من :
اگر تـند بادی بر آید زِ کُنج به خاک افگند نا رسـیـده تُرُنج
ستمگاره خوانیمـش ار دادگر؟ هـنرمـند دانیـمـش ار بــی هنر؟
اگرمرگ داد است بیداد چیست؟ زداد این همه بانگ وفریاد چیست؟
ازین راز جان تو آگاه نیست بدین پرده اندر ترا راه نیست
***
دل از نور ایمـان گر آگنده ای ترا خامـشی به که تو بنده ای
بر این کـار یزدان ترا راز نیسـت اگر جانـت با دیو انبـاز نیست
به گیتی در آن کوش چون بگـذری سرانجام نیـکی بر خـود بـری
" حکیم ابوااقاسم فردوسی "
پیشگامان و بنیانگذاران جنبش دانشجویی :
زمینه قبلی برای طرح موضوعی که در پیش است نداشتم . شانزدهم آذرماه هر سال برای من خواندن تلخ ترین و در عین حال مرور ارجمند ترین دوره تاریخ معاصر و یادآور همه مسولیت هایی ست که جانم را به " نبودن " می کوبند . هر سال شانزدهم آذر را بی آن که خبری توجه مرا جلب کند که چه شده و چه ها می شود ... ساعت ها در اتاقم می نشینم و خودم را تا جایی که می توانم و در توانم هست در هوای این " سه آذر اهورایی " رها می کنم تا یادم بماند من و ما میراث دار چه سرگذشتی هستیم ، بی آن که دمی برآوریم و بی آن که دمی بدمیم ... چه زود و چه دیر... ! اما خیلی اتفاقی خبر ساعت ۳۰ : ۱۰ به گوشم رسید که اعلام می کرد : شانزدهم آذرماه امسال در دانشگاه تهران مراسم پرشکوهی ! با حضور مسولین ! برگزار گشته است و نه تنها به این اکتفا نشده بلکه تعدادی از معاونین وزارت علوم در مزار شهدای شانزدهم آذر گردهم آمده اند برای پاسداری و سپاس !! یاد فردوسی پاک افتاده ام : " فرستاد باید فرستاده ای / درون پر ز مکر و برون ساده ای " و آتش به تنم ماند برادر – بی امان سخن دکتر به دلم آمد که :" اگر می خواهید حقیقتی را از بین ببرید به آن خوب حمله نکنید بلکه از آن بد دفاع کنید . "
چگونه خودمان را از این تاریخ آلوده باز نماییم ؟؟
خواهرم ، برادرم پیش از آن که به عنوان یک انسان مساله را درک کنم
... آسمان باریده بود ...
" دریغ است ایران که ویران شود کنـام پلنـگان و شــیران شود "
پا نوشت : - نقطه ! - چقدر مطمئن بودم درسته ... ولی نبود ! ممنون هستم از دوستی که راهنمایی کرد تا دیکته کلمه " ضرس " رو درست کنم .
