تبليغاتX
روح نا آرام - خشک مثل آب - این جا ... ایران نیست

خودت را از نا توانی من نگیر ، تمام بودنم جهت یافته است تا به کفش های کهنه ام برسم – تا ایده آل های خاموش و فراموش را  دوباره زنده کنم – تو هم دستی برسان و گاهی با من بیا – من از بودن خویش کودک بزرگ شده ای بیش ندارم – تمامی خاطره ها فراموشم می شوند وقتی نـا توانی ام دستم را به مخاطره می اندازد و در اتفاق های شگرف ، زبان گنگ می شوم – تو هم ساده مگیر ، محکم تر بزن –و چشم های سنگینت را برای ترساندن من با شعور تر کن – که من این جا نمانده باشم – نگرانم رفیق ... نگران ؛
 
به نام خدا

 
کجای زمین ایستاده ام و کجای زمان ؟ چشم هایم تا کجای زمان را می بیند و جغرافیای خشک و تاریخی این سرزمین سوزان از حوا و ...هوس شاید .
خیلی راحت می گویم – می نویسم – تمام دغدغه ای که در این سفر دارم از همان ابتدا – پیش از آن که حتی فکر کنم که اصلا می آیم – این بود که هر چه زود تر و به موقع تر برسم و پیش از آن که خیلی زود دیر شود آرزوی مادرانه ای بکنم ... برای  مادری که آرزو داشت ... و ...

پرواز نشسته است ...
و من در آستانه محمد ایستاده ام ... و مصرانه التماس می کنم ...
خواهرو رنج  ِ ... نمی خواهم ... از او این جا و این اک !!!
*******خودم ... را .
اکنون نمی توانم – اصلا نمی آید ... می روم حرم آنجا درست می شوم -  درست می شود .
                                                                                 بگذریم 
                                                                                 بگذریم تا ... خانه محمد
                                                                                 از بقیع وارد خواهم  شد ...
...
و تقدیر خداوند و گام های منتظر من بود که از بقیع وارد نشدم ... نمی دانم
نزدیک ترین پناهی بود که یافتم و خودم را در این خانه که نمی دانم – نمی دانم بگویم آرامش سیاهم را سیاه تر کرده است یا... یافتم . و بعد از آن همه ...که از مسولیت و پیام رهایی یافتم – روبروی محمد و چشم در چشم او نشستم و همه آرزویم آرزوهایی هست برای در خودم و خودی هایم و تمنایم جهتی دیگر یافته است این جا ... اما اشتباه ... گویا صدای من و انگیزه های دل و ایمان من هنوز به خداوند نرسیده است ، مگر این جا تا خدا چقدر فاصله دارد ؟!
خدا از بزرگی این جا چقدر دور است !
و چه مهربانانه جسارت های کودکانه ای را می خندد ... چندین و چند سال است که خدا نگاه عاقل اندر سفیه اش را بر ما دوخته است و دهانش از تعجبی که باز مانده بود خشک و آتش شده است و چند سال و چندین سال که آن لبخند شرم آورش  ما را دوخته است به ...و از شرم نگاه نگاهش نمی کنیم .
و چه پنهانی کیف می کند ...و می داند این کودکان بازی گوش در پی اوست که می بازند – و من تا کنون چنین سخت باخته ام ... اما این جا می فهمی – حس می کنی – خدا من را و تو را می فهمد و پنهانی با من و تو همدل است .
                                                                                                 ... بگذریم...
باید بروم هتل ... خانه منتظر من است و نمی دانم چرا این همه عجله دارم که این جا – در این خلوت نباشم و شایدی هم در این جلوت .
...
و از من که دلگیر می شوم و منم را تنها و نا توان می بینم – خودم را این جا - درخانه محمد – می یابم و فشار نتوانستن و اما پا فشاری ، پای مرا به این جا فرش می کند و می کشاندم به خانه ای که سرشار از تاریخ است .
...
خارج از حیاط قبلی محمد نشسته ام و پشت دیوارهای خانه قدیمی اش - و درست هفت ستون تا توبه و هشت ستون تا وفود منتظر هستم – و مضطرب فرصتی که مرا راهی او کند ...
عجیب است احساس می کنم –و آن طوری که من دیده ام –  و احساس همه هم همین است ، این جا نه آرامش که خود آرامش است - که همه سایه ها را می برد و انگاری همه چیز و همه کس به اخلاص می رسد – صاف می کند و درست- صاف می شود و درست .
...
وارد خانه محمد شده ام ...و دعوت او را لبیک می گویم و از طرفش اجابت می شوم گویا -
تصویر های ساده اما ...
آن قدر حواسم از خودم دور است که نمی شود جمله هایم را - ادامه بدهم – احساس می کنی همه با هم هماهنگ و برابرند – حتی کسانی که ناشیانه و موشی وار سر روی مهرهای دزدکی می گذارند و از ترس نگاه  شرطه ها و ماموران دزدکی مهر یا کاغذ یا دستمال کاغذی ای  سر نماز در محراب محمد و صحابی اش از جیب خود بیرون می آورند و به ترس و اضطراب هنگام سجده ، پیشانی بر آن می گذارند و باز یواشکی آن را به جیب می گذارند و اگر موفق شوند ... اگر ... خدا را شکر می کنند که ماموران این جهاد مقدس را ندیده اند! و تمام حواس شان در نماز به ماموران است و از ترس آن هاست که این جوری نماز می خوانند و برای آن ها ...و خداوند از ترسشان حتما نمازشان را قبول می کند !اصلا به من چه ربطی دارد که در همه این جمع ِ در جهت و هماهنگ با خدا یکی دو نفر را که خارج می زنند و خارجی مذهب اند – به چشم می گیرم ؟!
                                                                                               ... بگذریم ...
چه تارخی بر متن این خانه خوانده می شود  و این جا که منم - و تکیه داده ام حد خانه محمد و مسجد است و سه نخل تا خانه فاطمه فاصله دارد – چه گذشته است و اکنون من یاد آور کدام صحابی محمد می شوم !؟ طلحه الخیر یا خالد بن ولید !!!
فَأَ لهَمَها وَ فُجُورَها وَ تَقواها !

...
خانه ای که خدا ندارد ...
آن همه شب گذشته است و انگاری تنها همین امشب به سراغم آمده است – همین امشب که باید بروم – همین لحظه هایی که می رود با او ، ساکن این جا هستم در این حرکت .
می خواندم : " حج ؛ آهنگ ، قصد ، حرکت و جهت حرکت نیز هم ، همه چیز با کندن تو از خودت و همه علقه هایت آغاز می شود ... حج نفی سکون – جاری شو ، در آمیز با عدم ... "
و من این جا ساکنم – در این حرکتی که هر لحظه من می شود و ... و هر لحظه او می شوم ، ساکنم – نشسته ام و تنها امیدم این که کدام دردهای بزرگ این آدمیت را لبریز می شوم – اگر بشوم !! اگر...

نمی توانم ...
 دراین خانه تا نگاه می کنی و تا نگاهت می افتد همه را خدا می بینی ... وتو جایی از خدایی ... این جا می شود چند لحظه ای را خدایی کرد و بعد خاموش و ساکت ماند و در خود ...


*** پا نوشت :

" ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
       معشوق همین جاست بیایید بیایید  "


توی خانه ام هستم ... کعبه را بر می گردم ...
تا آستانه حرم رفته بودم – مسول کاروان جلوی همه را گرفت و رو به همه گفت : " سرها را پایین بیاندازید تا در جای مناسبی بگویم سرها را بالا بیاورید " و نه ... چشم ها را بالا بیاورید ! مشهد شنیده بودم که هر کس برای اولین بار چشمش بر این آستان بیافتد اشک هایش جاری می شود از شوق و در برابر آن عظمت احساس کوچکی می کند و بی آنکه بخواهد زار زار می گرید – و شنیده بودم اگر چشمت افتاد برای اولین بار ، سه آرزویت حتما ً برآورده و اجابت می شود و حتی یکی ناشیانه می گفت – یکی از همین هایی که زرنگی های خوش مزه و عجیبی دارند – " دو تا آرزوی مهمی که داری بگو و به جای سومی بگو هرچه ی دیگر که در این سفر آرزو می کنم !! "
 توی همین وهم ها بودم که مسول ما گفت " سرها " که نه چشم ها " را بالا بیاورید " . تا می توانستم چشم انداختم ... و چشم دوختم ، اما چرا نمی فهمم ؟! اصلا چرا هیچی نمی شوم ؟! همه به سجده رفته اند و از اشک تشنه و لبریزند – اما من اصلا  نمی فهمم !! و چرا – چرا عظمتی را درک نمی کنم ...هرچه به خودم آمدم – هرچه سعی کردم ، نشد ...خانه خدا در برابرم و آن همه شوق دیدن – چرا مرا به هیجان نیاورده است و سرم را به ... به تعظیم دچار نمی کند ؟! اصلا در این خانه خالی کوچک – در این سیاهی ممتد ِ پوچ – چه چیزی هست ؟! چه کسی هست ؟!
                                                             هیچ چی و هیچ کس ...
و همین جور توی خودم گیج می زدم ... یاد حرف دکتر افتادم : " ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست – هیچ چیزنیست – هیچ پدیده ای تو را به خودت نمی گیرد ... کعبه یک بام است ... بام پرواز ... "
و می فهمیدم آن همه تردید که تلقین های مکرر صاحبان ِ سر- مرا دچار کرده بود – رنگ باخت .
چهره ای حقیقی تر از آن محیط – فضا و آن خانه خالی – که خانه دل بود – روشن می شد . کم کم دروقت اندک این چند روز کوتاه و فرصت های کوتاهی که به این خانه می آمدم می فهمیدم – بی آن که بخواهی و بی آن که تلاشی بکنی و خارج از تصورها و دغدغه ها و اضطراب های روزمره که برای رسیدن به آرامش و تسکین ِ روح داری – این جا آرامی . من که فراری حرم بودم چقدر این جا همه آرام اند ... چقدر این جا هیچ کس فراوان است ... چقدر این جا هیچ کس نیست ...

مساله ای که خیلی درک کردم ، این بود که من همیشه " مثل همه – مثل همه " هر وقت طاقتم طاق می شد و دایم شعرمهدی عزیز و نه ... نه ... خود مهدی زبانم می شد که " ... غم از صبر بیشتر شده ام ... و... مثل من ذره ذره می میرند / همه سال های بی تحویل " ( و آن قدر با این شعر اشک ریختم و گریه کرده ام که هیچ جای دیگر طاقتم کم نمی شد ) و ... آری مثل همیشه و مثل همه ، هر لحظه که سخت می آمد و سخت تر می رفت و این " روح نا آرام" را آشفته می کرد و مرا کلافه و همین لحظه ها بود که دغدغه نوشتن و گفتن و خالی شدن به سراغ هر کسی می آید و... من به این خانه می رفتم و در طواف حرم همان اطراف می نشستم تا بنویسم اما ... اما هرگز نتوانستم آن جا خودم باشم و خودم را بنویسم و همین هم بود – این جا نباید خودم باشم ... نباید خودت باشی ... و چه آرامشی غلبه می کند و...
حتی به خاطر نمی آورم حرفی هم برای گفتن داشتم و دردی برای نوشتن ....
                                                 " این جا خدا حضور دارد .. و در حضور خدا ، کلمه ؟!! "
...
در طواف – در طوافی که هزار و چهارصد سال قطع نشده است و از دایره نیافتاده و مگر برای نماز – وقتی می بینی که زن – مرد – دختر – پسر – بچه و همه – همه در هم می لولند و می چرخند – چه احساس هیچ بودنی می کنی و چه احساس برابری ای و... چه دوست داری عصیان کنی در برابرهمه چیز و همه کس .. و بعد احساس می کنی برابری این جا فقط از خدا – انسان سر چشمه می گیرد ...و تو اگر این جایی ، خدایی و اگر نیستی ، هیچی هم نیستی . این جا همه با هم ، انسان اند و همه با هم می توانند خدا را بپرستند و تو تنها اگر در طوافی – خدا را نمی توانی بپرستی و نیستی ... برای همین هم هست این جا هیچ زنی حق ندارد رو بگیرد- نه که نخواهد – که اگر بخواهد هم ، حق ندارد – همه چهره ها باید عریان و در دید باشند و بعد می فهمی در طواف این خانه خودت را و منت و منیت ات را از آن بام پرواز می دهی . ناباورانه این احساس برابری روحت را به بازی می گیرد و آتشت می زند و به دلخواه نیست می شوی و می پذیری که ... که نیستی . چرا که در این جماعت ودر این همه  ودر این هیات خدایی ( صورت خدایی ) .
و جالب این که هاجر مادر اسماعیل - همسر ابراهیم -  در همین خانه دفن است ، کنیزی که به گفته دکتر " حتی ارزش هوو شدن نداشت " و ما در طواف خانه خدا به دور او (نیز) می گردیم .
...
و این خانه خالی خودت را از خودت که تویی – که تو – بود و از منی که من بود می کَند و... رها می شوی ومثل پر کاهی خارج و رها ازجاذبه و جذبه . و از هر جهت هیچ و نیست می شوی – شمال – جنوب ، شرق – غرب و پایین و بالا و جهت هفتم می شوی - " جهت خدا " یعنی همه جا و هیچ جا – به سمت همه ؛ سمت خدا – سمت همه .
                                                                                                                                                ...
و " این " روح نــا آرام " را آرامشـی سنگین و کوتـاه "

و کم کم از هیچ بودنت جدا می شوی – وقتی که هیچی و هیچ کس نیستی در برابر خدا چه راحت می توانی سر تعظیم فرو آوری !! آن هم در مقام ابراهیم .
                                     " ... فیلم نامه را چه کســی خوانده است ...؟! "
...
و اما سعی ...
"  یافتن آب به عشق است نه به سعی ؛ اما پس از سعی "
شروع کردم و مثل همیشه از جمع جدا شدم و از کاروان کَندم خودم را . با خودم گفتم وقتی هاجر این جا دنبال آب بود و به آب ، سراب می نوشید و تشنگی می افزود – همین جورمثل خیلی ها که این جا هستند آرام و راحت و بی خیال می آمد و می رفت ، آن هم هفت بار یا هفتاد بار- و طاقت سعی اش مثل ما بود و اضطراب و دلهره اش را این قدم های تنبل و بی روح ، آرام و نا آرام تر می کرد ؟!! او هم سعی می کرد مروه را و صفا را ؟!
جان می کَند انگاری ... این جا می فهمی که سگ دو زدن یعنی چه و به هیچ نرسیدن یعنی چه ...
                                                                                            و سعی یعنی همین !
بعد تقصیر می کنی یعنی موی سر و ناخن انگشت را می گیری – یعنی آرایش ... به زندگی عادی بر می گردی ... پرده را پایین کشیده اند ونقش تو تمام شده است و حالا توای که نقش اول را داشته ای باید به اولین نقش یک انسان ادای احترام کنی...

                                                                                    ...  به کنیز زن ابراهیم ...
                                                                                            به " هــــاجر "
و طواف نساء از این جا شروع می شود و...
...
خیلی عمیق هست ، مُحرم که می شوی 24 چیز را باید رعایت کنی ( 24 چیز بز انسان حرام می شود ) مثلا همه آن چیزهایی که تو را یاد خودت می آورد و به زندگی برت می گرداند ( مثلا آرایش کردن – در آینه نگاه کردن – پوشاندن سر و رو گرفتن برای زنان – این ها بر زن ومرد حرام اند ) اما برای من از همه جالب تر این بود که کسی که مُحرم می شود نباید به کسی امر و نهی کند و این جنبه اش خیلی خدایی به نظرم می آمد و می رسد – تو در لباس احرام و این جا هیچ برتری ای بر هیچ کس نداری و تمرین می کنی که در هر لباسی و همه جا هیچ برتری ای برکسی نداری – این جا همه برابرند و تو حق امر و نهی نداری . تمرین ِ نه تنها برادری بلکه برابری محض انسانی در برابر خدایی که توی ذهن تو است ...
پس از همه این ها و پس از همه احرام ها و حرم ها – به خودم آمدم ، حالا می شود به خودت برگردی – دیگر دلم گرفته بود – و این جا غریب بودم و تنها و... پای ماندن نداشتم ... دل ماندن نداشتم و فرار می شدم خودم را از این غربت بی وطن و هر شب از خودم می زدم  بیرون .


" نگفتمت تنها مرو ، شب  در کمین  نشسته
  سیمای آن  آزاده  را غم  بر جبین   نشسته
  نگفتمت  با  من  بیا تا  سرزمین ِ خورشید
     که رنگ غم بر قامت این سرزمین  نشسته  "

من همیشه دانشجویی هستم ایرانی و افراطا ایران دوست . هر لحظه بعد از آن حرم به سختی بر من می گذشت و حتی همین حالا طاقتم را می برد و اشکم را ... و جالب این که این جا به پیمان های راستین و صادقت و به آرمان های اولت بر می گردی – به آن ها که در راه فراموشت شده بود و در تنگنا و در تصادم رسیدن به هدف وسیله و هدف و هر دو را فدای رسیدن کرده بودی – به همان ها بر می گردی و دوباره آن ایده آل های خاموشی گرفته از پس آن من راستین سر بر می آورند و سرباز می شوند از خودت و تو را به خود واقعی ، به آن من ِ در منت بر می گردانند و من ... من خود واقعی ام انسانی هست دانشجو با ایده آل های یک انسان همیشه معترض – یک ایرانی از دست داده – دلش را و وطنش را ... مرا این جا کاری نمانده است و دل در گروی جای دیگری دارم و در انتظار خاکی و سرزمین دیگری هستم و بوی آشنای دیگری – آشنایی دیرین .
                              و من برگشته ام و این " روح ِ نـا آرام " را به سرزمین خودش باز گردانده ام
                                                                                                   ... به وطـن...
و ...
       این " روح نـا آرام " را آرامشـی کوتـاه 
                                         " ای پرستوی اسفندی به خانه ات برگرد 
                                           ای پرستوی اسفندی که در دور دست می خوانی "
                                                                            به خانه ات برگرد 
                                                                                                 زمستان است
                                                                " ای پرستوی اسفندی – بهـــار مـرده اسـت "
 
*

***

و این هم یک اشتباه خوب :

 

می کند  در   خودم  مرا  بازی

سایه ای  که  نشسته ام  بی / دار

می شوم ...که... تو را درآوردند

از سرم  ... ازخودم  مرا   بردار

 

می رود  توی  از  خودم  خالی

حس  یک  انتخاب  سر  در  گم

تا  مرا  می رود  ... به بازی ها

در خودم  می زند مرا… گم گم

 ***

از چه  الهام  می شوی ؟   در من

از خدا – از خودم… که می میرم

پای  آوار …  خسته   از   بودن

من  در این حرف  پا  نمی گیرم

 

هی دعا کردمت تورا ... گفتی

توی  تقدیرهای   من    گیری

دستهام    التماس   آخر   بود

دست این بیت  را  نمی گیری

 

از  تو  آرامشی   که   می گیرد

روح  آشفته ای  که  من  می شد

هی مرا می زند مرا که به  سوز

آتشم … ازخودم کمی /  بی خود

 

در خودم می شوم دو راهی  باز

می  شوم  از خودم  تویی  دیگر

می گذارم  به جا تو را  این  بار

توی  دیوارها     بدون   در

 ***

تا    سرم   را   بیاورم   بالا

تو کجا  ؟  توی خانه ای خالی

دستها    التماس   من  می شد

از خودت می شوم تو را شاکی

*** 

چرخ سختی  که می خورم من  را

از خودم می شوم جدا  " هف بار"

تو  خدا  می شوی  که   بر گردم

مدتی   هم  مرا  به  خود   بگذار

  

می خورم دور… دور این خانه

گاه زن می شوم – و گاهی مرد

" دورهفتم  تمام می شوم  و…" **

هیچم و نیست می شوم…و نگرد

 

***

*-بخش هایی که داخل " " آمده اند عموما یا مربوط به شخص من نیست و فقط به منظورامانت داری داخل " " گذاشته شده اند و یا این مطالب در شخص من درونی و کلیشه شده اند که از این طریق قابل دسترسی هستند.

**- این مصرع  پیشنهاد ارزشمند دوست عزیز خانم معتمدی بود که از نظرات هنرمندانه ایشان در قسمت های دیگه این چهارپاره هم استفاده شده و من همین جا از ایشان سپاس گذاری می کنم .

 مصرع خودم هم این بود که البته وزن رعایت نشده ولی من دوستش دارم : " می شوم تمام دور هفتم را "

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 0:15 |