تبليغاتX
روح نا آرام
  ژید انگاری

 

کافه هستم ... سر میزی که اغلب از آن من است ، تنها نشسته ام و دارم می اندیشم از کجا شروع کنم ... ! چندی است که تعدادی از همکلاسی های دوران دبستان را این جا می بینم و سلام و علیکی با هم داریم و گاهی هم به هم می پیوندیم ... امین که از هم دوره ای های همان روزها ست از خاطرات دبستان و راهنمایی می گوید ... می گوید هنوز بعد از بیست سال خانواده اش او را به شوخی می گیرند که هر روز زنگ می زده خونه ما و بی مقدمه می گفته : " سلام ، عباس خونه ست ؟! " و همیشه با همین لحن و همین ترکیب و بعد هم تکالیف روز بعد را می پرسیده !!! و او بعد از بیست سال همه چیز را به خاطر می آورد ... من اما حتی اسمش یادم نبود ... حتی این که اصلا ما آن موقع تلفن هم داشتیم یادم نمی آید ... حتی خیلی چیزهای دیگر ... چقدر از آن روز توی خودم رفتم ... چقدر خودم را از دست دادم و هی به خودم زدم که چه می کنی ؟! یاد گوته می افتم که گفت : " کسی که از ۳۰۰۰ سال بهره نبرد ، فقیر است " همین را هم مطمئن نیستم به درستی نقل کرده باشم !!! و من چه بهره ای برده ام از خویشتن حتی ؟! ... حتی شبهی در تندباد فراموشی ... !!! همین امروز مقاله علی فردوسی عزیز را خواندم با عنوان " حرامزادگان سمنگان " ... به درستی یادآور شده بود : " هر که بی‎تاریخ است ، بی‎ریشه و حرامزاده است . هر که دروغی را به جای حقیقت در گذشته خود نشانده به گونه‎ای هستی شناختی ، حرامزاده است . " نکند بی تاریخ باشم و بی تاریخ باشیم ؟! ... حتی تهی از یاد خویش ؟! هر که از تاریخ خویش می گریزد تلاشی می کند برای ثبت خویش در این هستی شناختی این چنینی ... و از این رهگذر همه حرامزاده ایم ! و باز گریز ، نشانِ امر و تاریخ بازیافته است ... آن ها که به دریغ از تاریخ خویش باز مانده اند به راستی حرامزاده اند . حالا این که من از یادآوری چه چیزی به این رسیدم و به این رسانیدم ، در همین تاریکی و خاموشی نگفتن ها بماند ...

اما خیلی از خودم در رنجم و از خودم در تلاش گریز و می دانم راهی به هیچ بیراهه ای حتی نیست ! از خودم کجا بگریزم ؟! به کدام هستی ناممکنی و به کدام نیستی دست نیافتنی و بی انجامی ؟! هر روز گرفتار این می شوم و همین جا با همین کلمه های سراسر و پهناور از ناامیدی خودم را پر می کنم و زمین را سنگین و خاک را به آرامشی دیرین می پذیرم و هوا را به زندانی خویشتن نفس می کشم و باد را بی آن که پایی به دنبالش باشد با حسرت می پایم و با این آتش خودم را به آن خاک خاموش می کنم ... چه شده است ؟! جز این که بدانم که آن چه شده است ، شده است و هیج مفری برای این هول ممکن نیست ؟!

انسان همه رنج است و من رنج ، از ندانستن ِ رنج می برم ... درد از این است که درد احساس نمی شود ... تو در توی احساس های گنگ و بی مزه و بی آبرو مانده ام و مانده ایم و تلاش مان برای باز یافتن زمان خوش بودن است ... بی تصور خویش بودن ... !

***

از تاریکی و آشوب بی پایان و هیجان های نارس و بیهوده شهر به دور دستی ناآشنا ، بی آن که زمانی را بداند ، بیرون رفت ... خودش را برداشت و قدمی بر رفتن نهاد ... از همه حصار ها و دیوارهای بلند که هوا را می گرفت ، که خدا را هم مسخ می کرد و فراموش یاد ها ، که بر او تنگ می آمد ، از همه و همه گذشت ... شگفتا ! به سلامتی ! ... به سلامتی این همه راه را پیمودن و از همه ناامیدی ها گذر کردن و از تمامی بن بست ها راهی گشودن ، ممکن نمی نمود ... عزم رفتن داشت و نه پای نشستن ، و نه همراهی که نگرانش کند ... و نه دلی که پیغامی و به یادی بازش گرداند ... همه آن چه برای رفتن لازم بود فراهم آمده بود ... آرام و یک ریز ، با دلهره ای مدام به رفتن می آغازید ... هر قدمی که می گرفت ، شوق قدمی دیگر ... هر قدمی که بر می داشت دوباره آغاز می شد ... تولد قدمی دیگر ... زمانش بی نهایت آغاز می شد و هر قدمش بی نهایتی بود بی زمان ... می رفت و می رفت ... از این همه آزادی رفتن شگفتا ! و از همه این شوق نرسیدن شوقی در پیش ... چقدر هم خودش شده بود ... تا چه اندازه دریافته بود توانایی انسان بودن را ... می رفت و می رفت ...

سرش هم در خودش بود و گه گاه اگر سری از خویشتن بر می داشت ، نگاهی به امید به دور دست می انداخت و دوباره در ادامه ، آغاز می گرفت ... در یکی از همه این آغاز ها و در تکرار این تولدها سری بالا آورد و نگاهی به ژرفای زمان انداخت ... اما چون همیشه نگاهش را بر نگرفت ... نگاهش را از خویشتن به آن دور دست خیره کرد ... و در لبخند ِ نگاهش به تکاپوی دل به آغازی دیگر قدم گرفت ... اما نگاهش را بر نگرفت ... چه به آن چه از دور دست می دید امید ها بسته بود ... می رفت و می رفت ...

کم کم بوی آن هوای تازه را به مشام می آزمود و بی شتاب به آغاز قدم می نهاد ... زیر هر قدمش اندک اندک سبزه ای و پیش چشمش را انبوه درختان آن باغ بی آغاز و بی پایان ... از چمن زارهای لطیف ، از رستن های نو رسته و از گل های زیبا و بی همتا می گذشت و هر قدمی انگار که در آغاز است ... می رفت و می رفت ... با هر قدمی در پیش آوای خوش پرندگان به گوش ... مرغ های عشق عاشق هر لحظه نوایی از عشق می سرودند ، قناری های رنگارنگ بر شاخه های سبز آزادانه نغمه می زدند و پرستو های دلدار پر ترانه ، هر لحظه و هر دم بر همه هستی زمان و خویشتن او نوید بهاری در بهار می خواندند و از دل تلاشش رستگاری سر می کشید ... در اطراف بی کرانش درخت های سبز به آسمان بی پایان سر می کشیدند و همه سبز های خوب ، شکوفه های خوب ، گل های خوب ، میوه های خوب و چه می گویم ! همه خوب های خوب ، همه هستی خوب ممکن شده بود ... جویبارهای جاری بر کناره هر یک گل های امید برکشیده و در بستر دریاچه ، ساحل سبز رسته و در آبی آسمان نغمه شوق های بزرگ تنیده و در روشنی خورشید نوید روشنی زمان درخشیده ... و هر جایی جای نشستن و هر گوشه ای نشستنگاه ...

در هوای آزادی شگفت و با شکوهش ، در پهنه هستی ناممکن و بی نمود ، در زمانی بی شمار ، گوشه ای آرام و در خویشتن ، انسانی چنین بزرگ نشسته بود و آرام می گریست ... راهی هم برای بازگشت نداشت !!!

 

 

پا نوشت :

۱ - دوست می داشتم بیشتر به توصیف بپردازم و توانش هم بود ... اما گرچه قلم می شکافت ، دست در نوشتن می شتافت !!!

۲ - مطلب دیگری که به شدت نگرانم می کند این است که شما عزیزان عزیزتر از خودم ، گمان برید خواسته ام دستی به قلم ببرم و زیبایی سخن را از زبان گویا و خاموش قلم به رخ بر کشم ... وای بر من ... وای بر من اگر چنین باشد ... من برای کلمه کلمه این متن حرف ها دارم ... وای بر من اگر معنی را به پای زیبایی کلام ذبح کنم ... ازین پست تر نویسنده ای وجود ندارد ... گرچه من اصالت را به آن چه در پست های قبلی گفتم می دهم و برای آن ها ارزشی قائلم ، اما برای آن چه از خودم به درد بر آمده ارزشی بالا تر از تایید و تحسین متصورم  ... هرگز نمی توانم حتی تصور برم که خواننده های جانم مرا به صورت بدارند و نه به سیرت ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 0:35 |
 

یکی داستان است پر آب چشم     دل نازک  از رستم آید  به خشم

*** 

...

داستان را به این جای رسید که رستم و سهراب پا به میدان جنگ گذاشتند و  بر هم آویختند و فردوسی خود متعجب از این داستان است و این سرنوشت را از تقدیر روزگار می داند و با حسرت اشاره می کند که حیوانات در هر موقعیتی فرزند خود را می شناسند اما رستم نتوانست فرزند خود را بشناسد و به عبارت زیبای خود حکیم : " از این دو یکی را نجنبید مهر " ...

نبرد ادامه می یابد و رستم شگفت زده از سهراب است ... و با خود می گوید :

همی گفت رستم که  هرگز نهنگ        ندیدم که آید بدین سان به جنگ

مرا  خوار  شد  جنگ   دیو  سپید         ز مردی  شد  امروز    دل  ناامید

 جوانی   چنین   ناسپرده   جهان         نه گردی  نه  نام آوری  از  مهان

به  سیری   رسانیدم   از   روزگار         دو  لشگر   نظاره    بدین   کارزار ...

و دوباره به جنگ تن به تن می پردازند و رستم در خم آورد و بلند کردن سهراب از جای نا کام می ماند و سهراب بر او گرزی فرود می آورد که باعث درد و جراحت رستم می شود و سهراب خطاب با او چنین می گوید :

بخندید  سهراب  و   گفت  ای  سوار       به  زخم  دلیران  نه ای   پایدار

به رزم اندرون رخش  گویی خر است       دو دست سوار از همه بترست

اگر  چه    گوی    سرو    بالا     بود        جوانی    کند    پیر    کانا   بود  ...

و پس از تاختن به هر دو لشگر ، رستم ، سهراب را می گوید که امشب به استراحت می پردازیم و فردا دوباره به جنگ خواهیم خاست ... اما رستم وقتی به اردوی ایرانیان باز می گردد ، هنوز از نبرد در شگفت است و به برادر خود وصیت می کند که اگر فردا از رزم بازگشتی نبود چنین کن و چنان ...

در ادامه نبرد روز دوم فرا می رسد :

چو     خورشید     تابان      برآورد     پر              سیه  زاغ  پران  فرو  برد  سر

تهمتن         بپوشید         ببر       بیان             نشست  از  بر  ژنده  پیل  ژیان

کمندی به فتراک   بر    بست   شست             یکی تیغ هندی گرفته به دست

بیآمد       بر       آن    دشت      آوردگاه            نهاده به سر   بر  ز  آهن  کلاه

همه    تلخی  از     بهر     بیشی    بود             مبادا  که  با  آز  خویشی  بود

وزان    روی      سهراب     با      انجمن             همی  می گسارید   با  رود زن

به  هومان   چنین  گفت  کاین شیر مرد             که با من همی گردد اندر   نبرد

ز    بالای    من    نیست    بالاش    کم             به  رزم   اندرون  دل  ندارد   دژم

بر   و    کتف   و    یالش    همانند   من             تو گویی که   داننده بر   زد رسن

نشان  های    مادر      بیابم       همی             بدان    نیز   لختی   بتابم   همی

گمانی    برم   من که او رستم    است            که چون او به گیتی نبرده کم است

نباید    که   من    با   پدر    جنگ  جوی            شوم خیره   روی اندر آرم به روی

بدو  گفت     هومان     که     در  کار زار             رسیدست رستم   به من اند بار

شنیدم    که    در     جنگ      مازندران             چه  کرد   آن  دلاور   به   گرز گران

بدین    رخش  ماند  همی   رخش  اوی             ولیکن ندارد    پی  و  پخش  اوی

به    شبگیر    چون     بر   دمید   آفتاب             سر جنگ   جویان بر آمد ز خواب

بپوشید     سهراب        خفتان      رزم              سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

بیامد     خروشان    بران  دشت   جنگ             به  چنگ  اندرون    گرزه  گاو رنگ

ز    رستم      بپرسید     خندان  دو لب            تو گفتی که با او  به هم بود شب

که شب  چون  بدت  روز  چون  خاستی            ز پیگار     بر    دل چه  آراستی

ز   کف   بفگن  این  گرز و  شمشیر  کین            بزن جنگ  و      بیداد را بر زمین

نشینیم    هر      دو    پیاده       به  هم             به می    تازه    داریم  روی دژم

به    پیش     جهاندار       پیمان      کنیم              دل از جنگ  جستن پشیمان کنیم

همان    تا    کسی    دیگر    آید    به رزم             تو با من بساز      و    بیارای بزم

دل    من   همی   با    تو      مهر     آورد             همی   آب   شرمم   به چهر آورد

همانا    که     داری    ز     گردان      نژاد             کنی پیش من گوهر    خویش یاد

بدو    گفت    رستم   که   ای    نامجوی             نبودیم هرگز بدین گفت   و گوی

ز   کُستی    گرفتن    سخن   بود  دوش            نگیرم فریب  تو زین   در  مکوش  (کُستی:کُشتی)

نه   من    کودکم   گر تو    هستی جوان            به کستی کمر بسته ام بر میان

بکوشیم    و      فرجام      کار   آن   بود            که فرمان   و     رای جهانبان بود

بسی     گشته ام     بر    فراز و نشیب            نیم مرد گفتار   و    بند   و   فریب

بدو     گفت   سهراب    که  از  مرد   پیر           نباشد سخن زین  نشان   دلپذیر

مرا    آرزو     بد    که    در        بسترت            بر آید به هنگام      هوش از برت

کسی    کز     تو    ماند    ستودان  کند            بپرد روان    ،  تن  به    زندان کند

اگر    هوش     تو   زیر  دست من است            به فرمان یزدان بساییم  دست

از     اسبان      جنگی     فرود      آمدند            هشیوار با گبر   و    خود آمدند

ببستند      بر  سنگ       اسپ      نبرد             برفتند هر    دو    روان پر ز گرد

به کستی     گرفتن        بر        آویختند            ز تن خون و خوی را فرو ریختند

بزد    دست    سهراب   چون  پیل مست           بر آوردش از جای  و  بنهاد پست

به    کردار    شیری    که    بر    گور   نر            زند  چنگ  و  گور  اندر  آید  به  سر

نشست      از       بر     سینه       پیلتن           پر از خاک چنگال   و   روی  و  دهن

یکی      خنجر        آبگون        بر  کشید           همی خواست از تن سرش را برید

به سهراب    گفت    ای   یل      شیر گیر           کمند افکن و گرد و شمشیر گیر

دگرگونه تر          باشد        آیین       ما            جزین     باشد   آرایش   دین   ما

کسی    کاو   به    کستی    نبرد     آورد            سر    مهتری   زیر    گرد    آورد

نخستین     که     پشتش   نهد  بر زمین            نبرد سرش گرچه باشد به کین

گرش     بار    دیگر       به       زیر    آورد            ز    افگندنش    نام    شیر آورد

بدان    چاره    از    چنگ       آن      اژدها            همی خواست کآید ز کشتن رها

دلیر     جوان   سر     به     گفتار      پیر              بداد و ببود این سخن    دلپذیر

یکی    از   دلی   و  دوم     از        زمان             سوم   از  جوانمردیش  بی گمان

رها    کرد  زو   دست   و   آمد به  دشت             چو شیری که بر پیش آهو گذشت

همی کرد      نخجیر   و      یادش   نبود             ازان کس    که    با او نبرد آزمود

همی دیر شد تا   که    هومان چو   گرد             بیامد   بپرسیدش از   هم نبرد

به هومان   بگفت   آن کجا   رفته     بود             سخن هر چه رستم بدو گفته بود

بدو    گفت  هومان    گرد    ای     جوان            به سیری رسیدی همانا ز جان

دریغ    این    بر   و    بازو   و       یال تو            میان یلی   چنگ   و   گوپال تو

هژبری    که    آورده    بودی      به دام             رها کردی از دام و شد کار خام

نگه   کن      کزین       بیهده      کارکرد            چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

بگفت   و   دل    از   جان  او   بر  گرفت           پرانده همی ماند ازو در شگفت

به     لشکرگه   خویش    بنهاد    روی           به خشم و دل از غم پر از کار اوی

یکی   داستان  زد    بر    این   شهریار           که دشمن مدار ارچه خردست خوار

 چو  رستم  ز  دست  وی  آزاد    شد             بسان    یکی    تیغ    پولاد  شد

خرامان    بشد   سوی    آب       روان             چنان چون شده  باز   یابد   روان

بخورد آب و روی و سر و تن   بشست             به پیش جهان آفرین شد نخست

همی خواست    پیروزی   و   دستگاه             نبود آگه از بخشش   هور  و  ماه

که چون رفت خواهد سپهر    از  برش             بخواهد ربودن کلاه   از   سرش

وزان     آبخور    شد    به   جای  نبرد             پر اندیشه بودش دل و روی زرد

همی تاخت سهراب چون  پیل مست             کمندی به بازو کمانی به دست

گرازان     و   بر    گور       نعره    زنان             سمندش جهان و جهان راکنان

همی  ماند  رستم  ازو    در   شگفت             ز پیگارش  اندازه ها   بر  گرفت

چو   سهراب  شیراوژن   او    را   بدید             ز باد جوانی    دلش    بر دمید

چنین گفت  ای رسته  از  چنگ  شیر             جدا   مانده   از زخم شیر   دلیر

دگر   باره  اسپان    ببستند    سخت             به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به    کستی    گرفتن    نهادند    سر             گرفتند    هر   دو     دوال     کمر

هر آنگه که خشم آورد   بخت   شوم             کند    سنگ خارا   به کردار موم

سرافراز     سهراب   با    زور   دست             تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی    بود    رستم     ببازید   چنگ             گرفت آن بر و یال  جنگی  پلنگ

خم    آورد     پشت     دلیر      جوان             زمانه    بیامد     نبودش   توان

زدش  بر  زمین  بر    به   کردار   شیر             بدانست کاو هم نماند به زیر 

سبک  تیغ  تیز  از    میان    بر  کشید             بر     شیر    بیدار   دل بر درید

بپیچید    زان   پس   یکی   آه     کرد              ز نیک و بد اندیشه   کوتاه کرد

بدو  گفت   کاین  بر  من از من رسید              زمانه به دست    تو  دادم  کلید

تو زین بی گناهی که این   کوژ پشت             مرا بر کشید و به زودی بکشت

به  بازی  به  کوی اند   همسال   من             به خاک اندر آمد چنین   یال من

نشان     داد    مادر      مرا    از    پدر             ز مهر   اندر آمد   روانم    به سر

هر آنگه  که  تشنه شدستی به خون             بیالودی     آن    خنجر     آبگون    

زمانه   به    خون    تو  تشنه    شود              بر اندام    تو   موی  دشنه شود

کنون   گر   تو  در  آب  ماهی    شوی             وگر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر    چون  ستاره  شوی  بر   سپهر               ببری ز   روی  زمین    پاک مهر

بخواهد  هم  از     تو  پدر    کین   من             چو بیند که  خاک است بالین من

ازین            نامداران        گردنکشان             کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشته ست و افکنده خوار             ترا خواست کردن همی خواستار   

چو بشنید رستم سرش خیره گشت             جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید  زان پس  که آمد   به  هوش             بدو    گفت   با ناله   و    با خروش

که اکنون چه داری    ز  رستم نشان             که    کم   باد   نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ایدون    که رستم  تویی             بکشتی    مرا خیره    از بد خویی

ز هر گونه   ای    بودمت     رهنمای             نجنبید یک    ذره     مهرت ز جای

چو بر خاست   آواز    کوس   از  درم             بیامد پر از    خون دو رخ    مادرم

همی  جانش  از  رفتن   من  بخست             یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا  گفت    کاین     از    پدر     یادگار             بدار و ببین   تا   کی آید به کار

کنون  کارگر  شد  که  بیکار   گشت             پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همان  نیز  مادر   به  روشن     روان             فرستاد با من    یکی    پهلوان

بدان   تا    پدر   را   نماید   به    من             سخن بر گشاید به هر انجمن

چو  آن  نامور    پهلوان  کشته   شد             مرا نیز هم روز    بر گشته شد

کنون   بند    بگشای    از    جوشنم             برهنه    نگه   کن   تن  روشنم

چو بگشاد  خفتان  و  آن    مهره  دید             همه جامه بر     خویشتن بردرید

همی گفت ای کشته بر  دست  من             دلیر و ستوده    به    هر انجمن

همی ریخت خون و همی  کند  موی             سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت   سهراب   کاین  بدتریست             به آب  دو  دیده    نباید    گریست

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود             چنین  رفت  و  این  بودنی کار بود ...

                                                          ***

شگفتا ! هیچ بر زبان نمی توان آورد ... همین قسمت از داستان در همه شاهنامه ما را با فرهنگی بس عجیب که در مشرق زمین جاری بوده است و هست ، آشنا می سازد و پرده از بسیاری ناگفته های تاریخی بر می دارد ... آن هم از بین رفتن نسل جدید به دست نسل کهن ... عجیب است که اکنون نیز بر این راه می رویم ... و همیشه نسل جوان کشور ما و کشورهای هم آیین ما به دست نسل کهن باز داشته می شوند و عقب رانده می شوند و اگر در قدیم جان آن ها را می گرفتند ، امروز دهانشان رامی بندند و فکرشان را می گیرند و روح شان را مسخ می کنند ... این از فرهنگ ماست و از سنت آمیخته با خون و نژاد ما و خصوصیتی از ژن های ما ... آقای دکتر راست می گفت ، مقایسه می کرد از نظر تاریخی شرق را و غرب را ... می گفت به طور تقریبی در غرب سنت پدر کشی داریم و در شرق سنت پسر کشی ... غرب همیشه راهی به جلو گشوده است و شرق همیشه راهی به عقب !!! از طرفی من که مقایسه می کنم می بینم امروز توی همین جامعه خودمان ، درون خانواده ها به طور محسوسی در خانواده های سنتی و به طور بسیار زیرکانه ای در خانواده های مدرن حتی ( اگر بشود نام شان را مدرن گذاشت ) این سنت و این فرهنگ کماکان نسل جوان را از میانه بر می دارد و به راه خویش و به راه گذشتگان می آورد ... دریغ دریغ ... !!!

البته این جا در این داستان فقط همین نکته نیست ... خیلی چیزهای دیگر و حرف های دیگر هست که رستم را به درستی از مورد خشم قرار گرفتن مخاطب نجات می دهد ... ایران و سرنوشتش - بدخواهی دشمنان و به قول خودش ترکان گروه - و نظم اجتماعی مسلط بر جامعه و ایران زمین - رستم مخالف این است که نظم اجتماعی به هر طریقی شکسته شود و پادشاهی ایران به سخره گرفته شود و ایران از آیین به در رود و از این رو حتی راه را بر فرزند خویش می بندد ...

بس است حرف های دیگری هم دارم ... حرف های دل خودم !!! اگر دلی باشد !!!

***

تهی دست منم ! که کلمه ندارم . بی ترانه و بی مخاطب ، حرف ها و خون دل هایم لای همین کاغذ ها برای همیشه یادگار خواهند ماند و حتی چشمی به چشمه کوچک اما صاف و زلال و روشن این دفتر نخواهند انداخت !

اسیر می دانی یعنی چه ؟!

و می دانی وحشت آزادی با اسیری که نمی داند چه کند و چه خواهد داشت چه تلخی ها می کند ؟! و می دانی در این زندانی که خود برای خویشتن ساخته ایم ، از پاکی گفتارها و از صداقت چشم ها و از شرافت قلم ها راه گریزی نیست ؟!

                                                           اسیر ... آزادی در آغوش مرگ ... !

اسیر یعنی با زیباترین سخن ها ، مخاطب نداشتن ، با روشن ترین چشم ها ندیدن ، با خوب ترین گوش ها نشنیدن ، با بلند ترین روح ها بیگانه بودن و با شریف ترین احساس ها تنها ماندن . اسیر محرومیت از خاطره داشتن است ... یعنی خالی از لحظه ای که چشمی در چشمی افتد ... و من مدت هاست چنین ام .

 ***

هرچه بیشتر تلاش می کنم ، کمتر می توانم حرفی بزنم ... بدتر هم شده است ... کتاب که بیشتر می خوانم ، کمتر کلمه دارم ... به این نتیجه رسیده ام که قبلا حرف های مفتی می زدم و حالا که بیشتر می خوانم نمی خواهم خودم را روی شما خراب کنم ... نمی دانم ... ساعت ها نشستم حرفی که می خواهم را بزنم اما کلمه ای برایش نیافتم ... باشد برای پست های بعدی ... !

***

اما دیروز اخبار را که دیدم و شنیدم و می خواندم ... خیلی جالب بود برای من ... مدت ها پیش فکر می کردم و توی همین وبلاگ گفته بودم جنبش دانشویی به این علت که رهبری مشخصی ندارد و یا رهبری که مقبولیت عمومی داشته باشد ندارد و از میان همه گروه ها و کسانی که داعیه مبارز بودن دارند و حرف ها می زنند و ... هیچ کس توان به دست گرفتن رهبری این جنبش ها و از طرفی دانشجویان را ندارد ، به نتیجه نمی رسد ... بی شک درست هم می گفتم ... اما امروز بر اساس تجربه و این که به چشم خودم دیدم آشفتگی حضور مردم را و از طرفی ایمانی که در این حضور به چشم می آمد ، دل را به ارادت وا می داشت ... و همین طور که بزرگان زیادی گفته اند که هر کسی خودش رهبر خودش است و هر کسی خودش امام زمان خودش است و مسول جامعه زمان خودش و اصلا چون من و ما فراموش کاریم تا به حال فراموشمان شده بود ... من خودم این را می دانستم اما تا به امروز ضرورت توجه و به کار گیری از آن را حس نکرده بودم به این شدت ... امروز جنبش های دانشجویی به خصوص برای به نتیجه رسیدن تنها و تنها یک راه دارند و آن هم درونی کردن رهبری جامعه درتک تک افراد هست ... همه انسان ها و همه افراد انسانی در جامعه ما ، آن هایی که بویی از شرافت برده اند باید این مسولیت را درونی کنند ... امروز و این زمان ، همه ما مسول جامعه و همه ما رهبر خویش و جامعه خویش هستیم و مادامی که این ایمان به خود و این رهبری را ، امری درونی نکرده ایم ، خر در خروار دور هم می چرخیم و بی نتیجه از کاسه ناامیدی آب می خوریم ...

تا چه اندازه انسان باشیم و چه پیش آید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 3:15 |

 

 هر کسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من

***

می خواهم پست جدیدی روی این لاین بگذارم ... همین را می گویم ... از این پست هایی هست که اگر از این انسانی که امروز هستم کمتر بودم با آن کنار می آمدم !!! ... خودم شاید ادبیاتش را دوست ندارم ... اما تمرینی هست برای کسانی که می خوانند ... و اما توقع ندارم از دوستان وبلاگی خودم ... با آن ها که این جا و از این طریق دوست هم هستیم و دوستان خوب هم هستیم ... از شما توقع ندارم که از این پست بر من قضاوتی بکنید ... برای شرح و توضیح و دفاع از آن چه پیش خواهد رفت ، کلمه ای ندارم ...

مدت ها پیش اما در همین وبلاگ بحثش را کرده بودم ... که در ارتباط با انسان های دنیای واقعی وقتی خیلی نزدیک هستیم ، محدود می شویم ! امروز و اینک شاید تمرینی باشد برای تو دهنی زدن به این محدودیت و برای مقابله شدید با آن ... همه دوستان عزیز وبلاگ نویس می دانند و من هم در همین جا بارها به توضیح آن نشسته ام که دوستان و آشنایانی که داریم وقتی به این محیط می آیند برای خواندن ، خودشان را مخاطب و دوست ما گمان می کنند ، در حالی که بیشتر از یک خواننده ارزشی ندارند !!! ما دوستانی که از طریق این ارتباط از طریق خواندن هم به هم رسیده ایم امروز می دانیم که این محدودیت ها را در قبال و در نظر هم نداریم ... اصولا خیلی راحت مطلب را هر چه باشد نقد می کنیم و کاری نداریم که این هایی که گفتیم و نوشتیم خواننده را می رنجاند یا نه ... ! یعنی به نویسنده برای آزادی انتخاب در هر نوع موضوع و شیوه بیانی معتقدیم و احترام می گذاریم و در نهایت به نقد متن می پردازیم و نه نقد نگارنده ... !!!

اما این دوستان خارج از محیط وبلاگ احساس می کنند که مربوط به این جا می شوند ... نه خیر آقای نفهم ... نه خیر خانم نفهم ... من این جا و ما این جا خارج از مرزهای دسترسی شمایان هستیم ... ما این جا برای همین چند لحظه ای که می نویسیم زنده ایم ... برای من و ما نظر شما در قبال آزادی نوشتن در این محیط پشم تخمی هم نمی ارزد ... کون لق تان هر طور که می خواهید فکر کنید ... این جا متعلق به من است ... برای هر کس که به نقد مطالب من می نشیند ، دست بوس خواهم بود و برای نظر دوستانم در دنیای واقعی که این حق نوشتن را قائل نیستند ، در این محیط هیچ ارزشی قائل نیستم ... گورتان را از این جا گم کنید ...

می آیند و می خوانند ... نظری هم نمی گذارند ... اگر هم بگذارند فحش ناموسی می نویسند ...خب این ها مخاطب من نیستند ... جدی نمی گیرم شان ... همین برخورد های آدم های مشابهی مثل شما در ارتباط با بقیه دوستان من باعث شده بروند وبلاگ دیگری ایجاد کنند و ما را از لذت خواندنشان محروم کنند ... " یلدا " به طور چشم گیری کم نویس شده ... برای چه برای آدم های احمق و بی ظرفیتی مثل شما ... برای آن ها که به آزادی در هر سطحی ارزشی قائل نیستند و فقط پز " مد جور" بودن می دهند ... خوب کون لق تان ... بروید به درک ...

همین طور " آرزو " آن قدر فضا را برای آن چه می خواهد بنویسد تنگ دیده است که با این که فقط دوستان وبلاگی اش خواننده اش هستند ... از نوشتن بریده است ... شاید طاها و شاید امیر هم همین طور ... قضاوتی ندارم در کل ... من احساس می کنم همه ما که این جا ، چه به صورت حرف ای و چه غیر حرفه ای و تفننی می نویسیم از این محدودیت رنج می بریم ... راحت می گویم اگر دیگر دوستان من برای آزادی در این محیط نیازی به مقابله نمی بینند ... من به تنهایی دیده ام ... در برابر همه آن هایی که برای این محدودیت حتی فکر می کنند آن چنان چیز کلفتی قائل شده ام که تا چندین نسل بعد از حافظه دردمند تاریخی شان پاک نشود و هر وقت به یاد آوردند ( البته اگر توانستند فراموش کنند ) باسن مبارک شان را بگیرند و چهل دور ، دور خانه طواف کنند ...

اما چقدر برای این که بخواهم خاطره ای را برای خودم تعریف کنم مجبورم توضیح بدهم ؟! ... سنگینی فضای دنیای امروز جامعه ایرانی نمی گذارد انسان ها راحت به خود بپردازند ... خب مهم هم نیست ... من هنوز خودمم و تصمیم دارم بیشتر از پیش تلاش کنم و خودم را سانسور نکنم ... بیایید همیشه این شعار را بدهیم ، اگر آزادی باشد و اگر برای آزادی واقعی تلاش می کنیم ... باید از خودمان شروع کنیم ... " در برابر ذهن آشفته و محدود این حماقت های پیکر گرفته ، من خودم را حذف نمی کنم ... آن ها  را حذف می کنم. "

***

 در عین حال با احترام برای همه دوستان عزیزی که آزادی مرا در این جا محترم می شمارند و از آن چه این جا می رود در رنج نیستند و معنا و هوای این خانه را خوب فهمیده اند ...

درضمن عزیزان من ... من مغز خر نخوردم که این ها را بنویسم ... توصیه می کنم اگر حوصله اش را ندارید نخوانید ... چون کم کم متوجه می شوید ، به به چه دستی دارد این توی غیبت کردن ... اما واقعا نمی خواهم غیبت کنم ... دارم مثل گذشته خاطره ای را می نویسم ... هر چند اعتقادی ندارم که در این وضع جامعه باید وقت عزیز شما را با این اراجیف بگیرم ... اما می بخشید حتما ...

***

۴ شنبه شب کافه بودم ... ایمان آمد و گفت می خواهیم فست فود را ۵ شنبه شب افتتاح کنیم ... و همه مهمان ها ، مهمان های خصوصی و ویژه هستند و فقط با کارت دعوت پذیرایی می شوند ... بعد هم گفت هر چند تا مهمان داری بگو تا کارت ها را بدهم ... دو تا از همکارها را دوست داشتم دعوت کنم و دو تا از دوستانم محمد و خانومش ... بقیه شان هم مهم نبودند ... علی هم آمد و همین ها را گفتیم و شنیدیم ... به تعداد دوستان و همکاران کارت دریافت نمودیم ... فردا - ۵ شنبه صبح - با محمد و خانومش تماس گرفتم و دعوتشون کردم ... قرار شد بیآیند و دور هم باشیم ... به خانم همکارم هم گفتم و اون هم قرار شد با شوهر عزیزشون تشریف بیارن ...

خب این که تا این جا

شب ساعت ۷:۳۰ رفتم فست فود ... علی آمد استقبال و روبوسی و از این حرف ها ... سیامک هم به همین ترتیب  ... سیامک شده بود مدیر داخلی اون جا !!! وای خدای من خدا به داد مشتری هاش برسه ... از وقتی میان تا وقتی میرن باید تیکه بشنون ... خلاصه کلی سر همین قضیه گفتیم و خندیدم ... آن علی دیگه هم آمد ... آقا فکر کرده بود فقط حق استفاده از کافی شاپ را دارد و رفت ... انگار ناراحت شد و رفت ... حالا چطوری فکر کرده بود خدا می داند ... آخه برای فکر کردن وسیله لازم هست ... !!! و بقیه رو هم به همین اشتباه انداخت  !!! عجب ... اصولا چند وقتی هست که وقتی ما برنامه ای برای ۵ شنبه شب ها می گذاریم ... این پفیوزها هم زود دوستان عزیز ما را آنتریک می کنند و برنامه دیگری می گذارند و باعث می شوند همه پشت سرشان خوب التماس دعا داشته باشند ...

بگذریم از این قضایا ، محمد هم تماس گرفت که من با علی چه صنمی دارم که بیایم آن جا !!! خب راست می گفت ... مگه علی تا حالا خونه خودش واسه مهمونی خانومش دعوت کرده بود محمد رو و محمد مگه اومده بود اصلا ؟!!!! ... و محمد مگه اصلا علی رو دعوت کرده بود برای تولد پسرش و علی مگه اومده بود اصلا ؟!!!!! ... مگه علی برای افتتاح کافه محمد رو دعوت کرده بود و مگه محمد اومده بود اصلا ؟!!!!! ... خب راست می گه چه صنمی داشت ... به جز همین سه چهار تا دعوتی که مثبت هم بود ... خلاصه نمی خواست بیاد ...

من بودم و ایمان و سارا ، خانومش و همکار من و همسرشون ... خوش بودیم و شب هم بعد از شام یه کمی قدم زدیم و بعد هم با ایمان و سارا رفتیم طرقبه رستوران یکی از دوستان برای تفریح و دیدن هم ... حمید و عماد دوست حمید هم آن جا بودند ... ادریس هم استقبال خیلی خوبی کرد ... دانیال هم آن جا بود ... خب نشستیم ۷ نفری به احوال پرسی و سر به سر هم گذاشتن و البته پیپ پشت پیپ کشیدن ... حرف این بود که بقیه کجا هستند که من بودم یا سارا نمی دانم ... که گفت آن ها برنامه جدا گذاشتند و با خودشون رفتن بیرون ... ها ؟! بعدش هم من گفتم به تخمم ... تازه ارزش همین رو هم ندارن ...

حالا بگذریم ... داشتیم همین جور غیبت می کردیم ... پشت سر همه ...

منم گفتم این جوری که فایده نداره بیاین رو کاغذ اسم هاشون رو بنویسم بعد قرعه می کشیم و برای هر کدوم حسابی غیبت می کنیم ... !!! ما هم مریضیم هان ... ولی خب تفریح خوبی بود ... قرار بود توی قرعه کشی اسم هر کی آخر در بیاد دیگه غیبت نکنیم فقط فحشش بدیم ... چون خسته می شدیم دیگه ...

اسم ها رو من نوشتم ... امیر ... سارا ... علی ... وحید ... سارا ... امید ... آیدا ... لیدا ... محمد ... عباس ( خودم ) ... امیر ...

حواسم بود اسم چه عزیزانی رو ننویسم ... برگه ها را تا زدم و قرعه کشی شروع شد ... اولین اسم سارا بود که مشهد نبود ... کلی هم پشت سرش حرف زدیم و زدم تنهایی ... دختره لوس و از این حرف ها ... نامرد بی چشم و رو ... قرار بود هرکسی یه چیزی بگه و قرار نیست من بگم بقیه چی گفتن ... !!!

اسم بعدی علی ...اوه اوه اون همونی بود که سر شب همه رو به اشتباه انداخته بود ... آی گفتم آی گفتم آی گفتیم ... بماند ارزشی نداره واسش وقت بگذارم ...

بعدی امیر ... داداش سارا ... پسره قدِ پر رو ... دزد ... اینو من نگفتم خدایی ...

بعدی امیر ... پسره دروغ گو ... گه ... این جا دیگه همه حرف داشتن ... حتی حمیدِ ساکت هم حرف ها زد ... می گن بی شرفی از دروغ گویی شروع می شه ... من بی نظرم تو این زمینه ...

بعدی عباس ( خودم ) ... اوه اوه چه حرف هایی برای خودم زدم ... سارا می گفت حرص در بیارِ اعصاب خورد کن ... خیلی حرف های بدی زدن خدایی خجالت آوره ...

بعدی محمد ... ای هم بیمیری ... همش تقصیر تو هست ... خدایی من فقط همین رو گفتم ... بعدش هم نذاشتم ادامه پیدا کنه و رفتم برای قرعه بعدی ...

دقت کردین از این جا به بعد فقط خانوم ها مونده بودن ... تاکید می کنم فقط خانوم ها ... از جمله : وحید ... امید ... سارا ... آیدا ... و لیدا ...

نفر بعدی آیدا بود ... اوه اوه اوه ... sms می زنه می گه اگه دوست دارین بیاین ... خب این ها رو هم من گفتم ... این قدر حرف داشتم من این جا ... و حرف هم زدم ... خب خودشون گفته بودن ما مثل خواهر برادریم ... زرشک ... ریدم تو این رابطه خواهر و برادری ...

بعدی وحید جون ... وای می میرم واسه اون بوس خوشمزش ... یعنی می شه یه روز ببینم این وحید زن منه ؟! خدایا عاشقان را غم مده ... " ساکت شوووووووووو "!!!  کلی هم ادای دیگه که تا من هر حرکتی می کردم سارا می گفت منظورت وحیده !!! ؟ بابا من کلا منظور ندارم !!! آدم بی منظوری هستم ... !!! "ساکت شوووووو " !

بعدی امید ... وای وای وای وای ... این یکی و که همه پایه بودن ... بگذریم ... زشته ...

بعدی سارا ... " ساکت شووووووووو "! بله حضور وحید این جا کاملا واضحه ... !!! آی حرف زدم و زدیم ... آی آی آی آی ...

آخری لیدا ؟!!! یادتونه قرار بود فحش بدیم فقط به نفر آخر ... !!! هه هه ... من زیر قولم نمی زنم ... !!! خوب آدم پشت خواهر برادرش حرف هم بزنه اشکالی نداره که ... مثل همون قبلی خودشون گفته بودن ... آی ریدم تو این خواهر برادری و بقیه هم یه وضو گرفتن و حسابی حرف زدیم و خلاص ...

***

اما بعد بحث شد که آقای رئیس که هفته گذشته ، وزیر صنایع خودش رو پس از اعتراض چند مدیر کارخانه به عملکرد وزیر صنایع ، به هلی کوپتر هیات دولت برای بازگشت به پایتخت ، راه نداده و از او خواسته تا مشکل صنعت را در این شهر حل نکند به پایتخت بر نگردد ، کار درستی کرده یا نه ؟!!

ادریس بلافاصله گفت ... من اگر بودم همین کار رو می کردم ... استدلالش این بود که حضور مسولین در صحنه مشکلات باعث سرعت بخشیدن به حل مشکل و از طرفی احساس نزدیکی بین مدیران و مسولان دولت می شه و احساس مسولیت بیشتری به صنعت تزریق خواهد شد ...

ایمان هم می گفت نه خیر ... این نگاه ادریس نگاه جز نگر هست ... از جز به کل هست ... مدیریت باید درست باشه ... دلیل نداره رئیس ، وزیر خودش رو با این صورت تخریب شخصیت کنه ... و می گفت مثلا اگر یه جا توی یک خیابان ترافیک سنگین بشه ... استاندار که نباید بیاد توی اون خیابون مستقر بشه که مشکل رو حل کنه ... باید مدیریت شهری درست باشه ...

ادریس هم می گفت  منم هم در این حد موافقم اما برای ایجاد این حس و این مسولیت باید این اتفاق ها بیافته و برای همین به بررسی و تحلیل و مقایسه بین مدیریت در آمریکا و ژاپن پرداخت ... و از سیستم ژاپنی دفاع کرد که مسولیت رو در تک تک افراد جامعه در یک حدی ایجاد کرده ...

و اما نظر من ... با احترام به حرف ادریس و ایمان ... من یه جورایی با هر دو موافقم و مخالفم ... مخالف به علت نوع بر خورد در سطحی که انجام شده  - مثلا من همین هفته پیش با رئیسم به شدت دعوا کردم که چرا توی پروژه من دخالت کرده و مستقیم وارد عمل شده ... در حالی که باید با انتقال موضوع به من این کار رو می کرد - و هم به خاطر این که ما داریم توی چه سیستمی این حرف رو می زنیم ... توی این دولت ... قبول کردید شما دولت رو ؟! و موافقم در سطوح کلان مدیریت کشوری ما حق نداریم نگاه جز نگر داشته باشیم ... مگه وزیر مملکت با گردو های خودش بازی می کند که برای رفع هر مشکلی برود در محل ... البته در ایران بازی می کنند ...

بروم ... سرتان را به درد آوردم ... و حرف های مفتی زدم و خاطره مفتی برای خودم نوشتم ...

این پست هیچ پاورقی ای ندارد و برای توجیه خودم و آن ها هیچ حرفی نخواهم زد ... به درک هر تصوری که دارند بفرمایند ...

...

 ... ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 21:55 |