حسرت و زاری گه بیماری است وقت بیماری همه بیداری است
... پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را درد است او برده ست بو
هر که او بیدار تر پر درد تر هر که او آگاه تر رخ زرد تر
***
توی کافه نشسته ام و یاد سیامک افتادم و حرف هایش و با خودم بلند می خندم و همه انگار دیوانه دیده اند !!! سفر من که یادتان هست ... از بجنورد که راه افتادیم و بعد مینو دشت و این ها را که رد کردیم ... سیامک با پدرش تماس گرفت که از آن ها که داشتند بر می گشتند ، کلید ویلا را بگیرد ... به پدرش می گفت : " شما الان کجایی ؟ " ایشون هم گفت: " ساری " ... بعد سیامک هم گفت:" شما که دارین از اون ور می آین ۸۰ تا سرعت بیشتر نیاین ... ما هم ۸۰ تا می آیم ... اگر یه ماشینی دیدین که از اونور داره ۸۰ تا می آد ما هستیم ... نگه دارین ... همو می بینیم !!!! " طفلک پدرش تصور بکنید که چه حالی شد با این حرف ... بعد باز این ها فکر می کنن من خل شدم !!!
تازه دیشب کلی هم سر به سر طاها گذاشتیم با ایمان ... گذاشتیم هان ... آی گذاشتیم !!! طاها به ایمان گفته بود : " ایمان با من کل کل نکن ، من تو این چند سال خیلی تجربه کسب کردم " ... خب این یعنی چی ... این که خودش خیلی خنده داره یعنی چی تجربه کسب کردی ؟!! مثلا می شه بگی چکار کردی ؟!! بی ادبه خود فروش !!! ایمان به من گفت بیا طاها می خواد کل کل کنه ... آقا منم رفتم با ایمان ... طفلی طاها مگه حرف می زد ... اصلا هر حرکتی می کرد ما یه جیزی می گفتیم ... طفلکی خنده هاش هم عصبی شده بود ... من اینا رو می نویسم که وقتی می خونه خودش هم یادش بیاد و بخنده هان ... یه وقت فکر نکنین دارم اذیتش می کنم ... خیلی هم دوسش دارم و براش ارزش قائلم ... این ها را اصلا می نویسم که بدانیم چقدر نزدیکیم به هم ...
مرور که می کنم یاد دوران دانشگاه می افتم که همه استادها و انتظامات و مدیر ها و معاون ها و رئیس دانشگاه از ما فراری بودند که دچار همین های ما نشوند ... کافی بود حرف بزنند و قلاب مان گیر کند !!!
کافه دو سه روز است خلوت تر شده است ... هر چند به غیر از میز من ... همین جور می آیند و می نشینند و حرف می زنند و بحث می کنند و گاهی هم که آقای مهندس عزیز می آید ، به من تلنگری می زند که شاهنامه بخوان ... من هم شروع می کنم بی وقفه خواندن و میز های این طرفی و آن طرفی هم مشعوف می شوند انگار و حتی گاهی با نگاه های عصبانی نشان می دهند که باید آرام تر بخوانم ... اما من می خوانم همانطور که متن مرا پیش می برد و بعد هم بحث می کنیم و حرف می زنیم ... اما امشب خیلی خوب است ... خیلی خیلی خوب ... آرام و ساکت تر ...
یه لحظه با خودم دارم فکر می کنم چه خوب بود این دوستانی که توی این وبلاگ ها سر و کله هم می زنیم و بحث می کنیم و از هم ناراحت می شویم و نمی شویم و به هرحال کمی از بار تنها بودن مان را به دوش همدیگر می گذاریم - این جا جمع می شدیم و کمی بحث اساسی می کردیم ... اما ... بگذریم ...
***
کوی نومیدی مرد امید هاست سوی تاریکی مرد خورشید هاست
اخبار را دنبال می کنید ؟! این روز ها همه چیز دارد رو می شود ... آقایان با خیال راحت می روند به نمایندگی از ملت ایران مذاکره می کنند و بی خیال شده اند آن طرف میز چه کسی نشسته است ... اصلا باید هم همین طور می شد ... فقط این نماینده و این زمانه است و فقط از دست این ها بر می آید که باید مذاکرات را به جایی برسانند و کم کم از این بیراهه ، شرایط فعلی و اوضاع داخلی را کنترل کنند ! هر قدم که در دوستی و ارتباط با کشور های دیگر پیش می روند از ملت خودمان دور می افتند و دشمن می شوند و به هر حال باز ما هستیم و ملت ماست که هزینه مذاکرات را می دهد و احتمالا تا چند وقت دیگر می آیند از ایران آدم می برند تا اورانیوم غنی شده تحویل ما بدهند ... اصلا به ما چه ؟! ... !!!
من هر روز در این حال و هوا رنج می برم و می ترسم که از پیمانی که با خود بسته ام غافل بمانم ... هیچ کار کارآمدی هم که نمی توانم بکنم ... نکند غرق شدن در شکوه ایران قدیم ، مرا به فراموشی امروز راهی کند و غافل بمانم و هر چه بوده ایم را به تفاخر یاد آوری کنم و به همین بسنده !!! نه ، من جغرافیای تاریخی حرف را خوب می فهمم و می دانم جایش کجاست و الان کجا هستم و آن تفاخر ها پشم ِ " ... " آن ها را هم لرزشی نمی اندازد ... !
بعد تر هم حتما می بینیم که کلا سر ملت معامله خواهند کرد ... معامله هان ، معامله ... !!! بعد هم معلوم نخواهد شد که تا کجای ملت ؟! ملت مرده را چه به این چیز ها ...
خیلی دوست دارم همین الان درباره آن چه آرزوی عزیز توی وبلاگش نوشته بود و یلدای عزیز چندی پیش نوشته بود و با طاها و آقای مهندس این روز ها توی کافه بحث می کنیم و آن چه در کلاس های شاهنامه و بخصوص ایران باستان و بخصوص دوره پیش از اسلام به کندوکاو نشسته ایم - حرف بزنم ... اما هم آن که قبلا این ها را بحث کرده ام و برای خودم تکرار مکررات هست و هم نمی دانم واقعا تا چه اندازه دستگیری مان خواهد کرد ... حداقل حتی برای خودم ... اصلا بگذریم در ادامه می خواهم حوصله تان را سر ببرم ...
***
در پست قبلی آن چه در پا نوشت نوشته بودم ، شاید دوستان عزیزم را ناراحت کرد و نپسندیدند که این چنین به انکار خویش پافشاری کنم ... امروز هم از همان حرف ها دارم ... حرف هایی که نمی دانم خود واقعی ام این ها را می نویسد یا برون نگری های یه روح در خود یافته است ؟! واقعا نمی دانم ... دنیای واقعی که این گونه نیست که من این گونه به تلاش خسته می شوم ... می بینید که بسیار از معیار های انسانی فاصله می گیرم و غرق خودم می شوم و حتما اعتراض درونی تان را خواهید شنید که مرا خطاب قرار می دهد که هوی ...! چه خبر است ... بیا همین پایین ... تو شایستگی بیان این ها را نداری و می دانم که ندارم ... اما دست خودم نیست ... !
خودت را دریاب و از ارتفاع این اتفاق بی آن که بخواهی خرده ای بگیری بگذر ... من این ها را از من ننگاشته ام !!!
***
گفت او را ناصحی ای بی خبر عاقبت اندیش گر داری هنر
در نگر پس را به عقل و پیش را هم چو پروانه بسوزان خویش را
هر روز بیشتر فرو می روم و عمق بیشتری از خودم را پیش پایش می گذارم و بیشتر و بیشتر به پاکی چشمانش قسم می خورم ! این ها همه بماند و جذبه های زیبا و صادق دوست داشتنش بمانند ، چقدر عقیده ام با او سازگار است ، بمانم ! می ماند خودش ، می ماند و من و غیر از او ! فرض می کنم او نیست !! آه همه تن گنگ .
گویی میانه همه عقایدم ، در پهنه گسترده زمینی که برای اندیشیدن و جهاد و ایثار و عشق ، پاکی و صداقت و مهربانی و شرافت حاصلخیزش کرده ام ، پوچ و بی معنی و عاجز مانده ام . تصور من بی او و تصور او بی من ! تصور ما بی همدیگر ، چه سیمای مبهمی و چه تجربه سیاهی ، وقتی پیوند ما دوست داشتن خواهد بود !!! بیش از هر کسی توان همراه بودن را دارد و اگر دروغ نگویم و اگر شرافت داشته باشم ، اگر او را ببینم ، بی شک ، بیش از هر کسی ، و برتر از هر معیاری که بتوان شناخت ، او را دوست دارم . مثل همین لحظه ، مثل همه لحظه های دیدن او ! آیا او خواهد ماند ؟! من دوست داشتنی های بسیاری برایش سروده ام ...
آیا گوش او را آشنا خواهند یافت ؟!
***
ادامه خواهم داد ! گویا فصل سردی ست و برای من فصل هزار رنگ و هزار پهلو ، فصل زیبا ، فصل خوب ، فصل عطش که اگر گرمی اش نبود استخوان هایم از هم ترک بر می داشت و چشم هایم سرد می شد و گوش هایم آویزان بی آوا و قلبم فسرده و اندام هایم نگران . من از خواب این فصل خیلی نگرانم و ... زیباییش را دوست دارم !!
چه بگویم اینک ؟!! خدا می دانسته است برای من چه تدبیری بیاندیشد و همین گونه برای من و این نیاز و ایمانم به این فصل و برای این که پیامی بفرستد که تو را در یابیدم ! این صفحه را برایم امانت فرستاد ، تا بر این لوح جز عشق و جز صداقت ، جز دوست داشتن و جز شرافت هیج ننگارم و پاداشی خوب تر از این ، شایسته ام نبود !
پاییز ، پاییز و هزار رنگ و هر رنگ که من خودم را در آن مرور می کنم ، فصلی که می گوید هر چه باشم ، پایانش چشمانم را کور خواهد کرد و چشمان خلق را کور ! این رنگ ها همه گواه من اند ، گواه صداقتم . با هر رنگی و با هر تلالویی درونم را فریاد می زنند و دوست داشتن را به رخم می کشند .
و در این همه پایان ، پایانی نهفته است ! پایانی که نشان می دهد من چه هستم و چه خواهم خواست . هر روز و هر ماه و پاییز تنها فصلی که همه اش پیغام پایان است و انجام . و برای دوست داشتن ، منتهای درک و معنای دل . و همه این ها یعنی در این همه نقش شروع یک پایان ، نه ، نه ، شروع این همه پایان !
من از پاییز آغاز کرده ام ، آغاز شده ام . از پاییز ، از همه لحظه های رسوا شدنش و از همه لحظه ای که رنگ خویش را به طبیعت و با آسمان نشان می دهیم ، من آغاز می شوم ... ! بی هیچ جلوه ای از خویشتن ، از دروغ و ریا و ناصوابی !
آسمان و رنگ دوست داشتن او ، رنگی که معنایش را در تک تک حرفهایم سروده ام و آغاز کرده اید !
هرگز خودتان را جای من متصور نشوید ، ناراحت می شوم و از دستتان بهانه خواهم گرفت ، پیش از آن که گرفتار شوید ، مرا در یابید !
" ... ای روح نا آرام ! "
تو را خواهد دید و تو را دیده است و سرونوشت تو را می داند . و اگر از این پس نشان دهی که شایسته ای ، نه شایسته سپاس ، که شایسته دوست داشتن ، نه از آن ها که برایش دوزخ و بهشتی بسازی ، از آن ها که برای خویش آشیانه ای می سازی و در این آشیانه فقط دوست خواهی داشت ! تا دوست داشتن را در چنین رنگی ، نقش دیوارهایش کنی و از آن پله ای تا خدا بسازی !
و
من تصمیم خودم را گرفته ام ، برای این که لیاقت هر ارزشی را داشته باشی ، صداقت و صمیمت کافی ست و ایمان داشته باشی که هیچ کس غیر از تو که از خجالتش آب می شوی ! دوست داشتن را نسروده است ! هیچ کس غیر از تویی که او را دوست داری ، او را زمزمه نکرده است ...
" ... ادامه خواهم داد ... !! "
***
" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد " ۱
و من در هر لحظه ام آغاز را مکرر می شوم !
و شوق نگاهت را هجوم بادهای غربت برده اند تا زنجیر دلم را وا کنند و برایت از پایان سخن بگویم ... ترانه بسرایم
... تا تو آغاز شوی ...
دریغ ! سادگی آینه شکستن اش را آسان کرده است ، وقتی وقاحت میان دست های مان پنهان است .
در این غربت ، که فرصت آشنایی نیست ، به انتظار سرونوشت ِ دوست داشتن نشسته ام و مظلومانه تر از صداقت شقایق و محکوم تر از ناله و روشن تر از چشم های او و شایسته تر از من ، بر مسیری که ساخته ام ، در کناره راه ، آرام و تنها مرا ادامه می دهد و معنای شکستنم را دچار درد می کند ... عجب صبری ...
آغاز انسان ... با درد ...!
شما نمی دانید ، نمی فهمید ، حواس تان پرت خودتان است ، عمق درک و معنی این اجازه را به شما نمی دهد تا خوب بفهمید !!! که در این کلمه تا چه اندازه دوست داشتن فریاد می زند و این زیباترین و شگفت ترین خاطره ایست که آغاز خلقت را ادامه داده است ...
" بدرود "
***
آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش
پا نوشت :
۱- احمد شاملو
* از پراکنده گویی و پراکنده خویی خودم هم در رنجم ... اما تحمل کنید ... از من که بیشتر حوصله تان طاق نمی شود !!!
