تبليغاتX
روح نا آرام
 

                   حسرت و زاری گه بیماری   است           وقت بیماری   همه  بیداری  است

               ... پس بدان این اصل را ای اصل جو            هر که را درد است او برده ست بو

                   هر  که  او   بیدار  تر    پر  درد  تر            هر که    او    آگاه تر     رخ   زرد تر

***

 توی کافه نشسته ام و یاد سیامک افتادم و حرف هایش و با خودم بلند می خندم و همه انگار دیوانه دیده اند !!! سفر من که یادتان هست ... از بجنورد که راه افتادیم و بعد مینو دشت و این ها را که رد کردیم ... سیامک با پدرش تماس گرفت که از آن ها که داشتند بر می گشتند ، کلید ویلا را بگیرد ... به پدرش می گفت : " شما الان کجایی ؟ " ایشون هم گفت: " ساری " ... بعد سیامک هم گفت:" شما که دارین از اون ور می آین ۸۰ تا سرعت بیشتر نیاین ... ما هم ۸۰ تا می آیم ... اگر یه ماشینی دیدین که از اونور داره ۸۰ تا می آد ما هستیم ... نگه دارین ... همو می بینیم !!!! " طفلک پدرش تصور بکنید که چه حالی شد با این حرف ... بعد باز این ها فکر می کنن من خل شدم !!!

تازه دیشب کلی هم سر به سر طاها گذاشتیم با ایمان ... گذاشتیم هان ... آی گذاشتیم !!! طاها به ایمان گفته بود : " ایمان با من کل کل نکن ، من تو این چند سال خیلی تجربه کسب کردم " ... خب این یعنی چی ... این که خودش خیلی خنده داره یعنی چی تجربه کسب کردی ؟!! مثلا می شه بگی چکار کردی ؟!! بی ادبه خود فروش !!! ایمان به من گفت بیا طاها می خواد کل کل کنه ... آقا منم رفتم با ایمان ... طفلی طاها مگه حرف می زد ... اصلا هر حرکتی می کرد ما یه جیزی می گفتیم ... طفلکی خنده هاش هم عصبی شده بود ... من اینا رو می نویسم که وقتی می خونه خودش هم یادش بیاد و بخنده هان ... یه وقت فکر نکنین دارم اذیتش می کنم ... خیلی هم دوسش دارم و براش ارزش قائلم ... این ها را اصلا می نویسم که بدانیم چقدر نزدیکیم به هم ...

مرور که می کنم یاد دوران دانشگاه می افتم که همه استادها و انتظامات و مدیر ها و معاون ها و رئیس دانشگاه از ما فراری بودند که دچار همین های ما نشوند ... کافی بود حرف بزنند و قلاب مان گیر کند !!!

کافه دو سه روز است خلوت تر شده است ... هر چند به غیر از میز من ... همین جور می آیند و می نشینند و حرف می زنند و بحث می کنند و گاهی هم که آقای مهندس عزیز می آید ، به من تلنگری می زند که شاهنامه بخوان ... من هم شروع می کنم بی وقفه خواندن و میز های این طرفی و آن طرفی هم مشعوف می شوند انگار و حتی گاهی با نگاه های عصبانی نشان می دهند که باید آرام تر بخوانم ... اما من می خوانم همانطور که متن مرا پیش می برد و بعد هم بحث می کنیم و حرف می زنیم ... اما امشب خیلی خوب است ... خیلی خیلی خوب ... آرام و ساکت تر ...

یه لحظه با خودم دارم فکر می کنم چه خوب بود این دوستانی که توی این وبلاگ ها سر و کله هم می زنیم و بحث می کنیم و از هم ناراحت می شویم و نمی شویم و به هرحال کمی از بار تنها بودن مان را به دوش همدیگر می گذاریم - این جا جمع می شدیم و کمی بحث اساسی می کردیم ... اما ... بگذریم ...

***

کوی نومیدی مرد امید هاست                سوی تاریکی مرد خورشید هاست

اخبار را  دنبال می کنید ؟! این روز ها همه چیز دارد رو می شود ... آقایان با خیال راحت می روند به نمایندگی از ملت ایران مذاکره می کنند و بی خیال شده اند آن طرف میز چه کسی نشسته است ... اصلا باید هم همین طور می شد ... فقط این نماینده و این زمانه است و فقط از دست این ها بر می آید که باید مذاکرات را به جایی برسانند و کم کم از این بیراهه ، شرایط فعلی و اوضاع داخلی را کنترل کنند ! هر قدم که در دوستی و ارتباط با کشور های دیگر پیش می روند از ملت خودمان دور می افتند و دشمن می شوند و به هر حال باز ما هستیم و ملت ماست که هزینه مذاکرات را می دهد و احتمالا تا چند وقت دیگر می آیند از ایران آدم می برند تا اورانیوم غنی شده تحویل ما بدهند ... اصلا به ما چه ؟! ... !!!

من هر روز در این حال و هوا رنج می برم و می ترسم که از پیمانی که با خود بسته ام غافل بمانم ... هیچ کار کارآمدی هم که نمی توانم بکنم ... نکند غرق شدن در شکوه ایران قدیم ، مرا به فراموشی امروز راهی کند و غافل بمانم و هر چه بوده ایم را به تفاخر یاد آوری کنم و به همین بسنده !!! نه ، من جغرافیای تاریخی حرف را خوب می فهمم و می دانم جایش کجاست و الان کجا هستم و آن تفاخر ها پشم ِ " ... " آن ها را هم لرزشی نمی اندازد ... !

بعد تر هم حتما می بینیم که کلا سر ملت معامله خواهند کرد ... معامله هان ، معامله ... !!! بعد هم معلوم نخواهد شد که تا کجای ملت ؟! ملت مرده را چه به این چیز ها ...

خیلی دوست دارم همین الان درباره آن چه آرزوی عزیز توی وبلاگش نوشته بود و یلدای عزیز چندی پیش نوشته بود و با طاها و آقای مهندس این روز ها توی کافه بحث می کنیم و آن چه در کلاس های شاهنامه و بخصوص ایران باستان و بخصوص دوره پیش از اسلام به کندوکاو نشسته ایم - حرف بزنم ... اما هم آن که قبلا این ها را بحث کرده ام و برای خودم تکرار مکررات هست و هم نمی دانم واقعا تا چه اندازه دستگیری مان خواهد کرد ... حداقل حتی برای خودم ... اصلا بگذریم در ادامه می خواهم حوصله تان را سر ببرم ...

***

در پست قبلی آن چه در پا نوشت نوشته بودم ، شاید دوستان عزیزم را ناراحت کرد و نپسندیدند که این چنین به انکار خویش پافشاری کنم ... امروز هم از همان حرف ها دارم ... حرف هایی که نمی دانم خود واقعی ام این ها را می نویسد یا برون نگری های یه روح در خود یافته است ؟! واقعا نمی دانم ... دنیای واقعی که این گونه نیست که من این گونه به تلاش خسته می شوم ... می بینید که بسیار از معیار های انسانی فاصله می گیرم و غرق خودم می شوم و حتما اعتراض درونی تان را خواهید شنید که مرا خطاب قرار می دهد که هوی ...! چه خبر است ... بیا همین پایین ... تو شایستگی بیان این ها را نداری و می دانم که ندارم ... اما دست خودم نیست ... !

خودت را دریاب و از ارتفاع این اتفاق بی آن که بخواهی خرده ای بگیری بگذر ... من این ها را از من ننگاشته ام !!!

***

 گفت او را ناصحی  ای بی خبر           عاقبت اندیش  گر   داری  هنر

در نگر پس را به عقل و پیش را           هم چو پروانه بسوزان خویش را

هر روز بیشتر فرو می روم و عمق بیشتری از خودم را پیش پایش می گذارم و بیشتر و بیشتر به پاکی چشمانش قسم می خورم ! این ها همه بماند و جذبه های زیبا و صادق دوست داشتنش بمانند ، چقدر عقیده ام با او سازگار است ، بمانم ! می ماند خودش ، می ماند و من و غیر از او ! فرض می کنم او نیست !! آه همه تن گنگ .

گویی میانه همه عقایدم ، در پهنه گسترده زمینی که برای اندیشیدن و جهاد و ایثار و عشق ، پاکی و صداقت و مهربانی و شرافت حاصلخیزش کرده ام ، پوچ و بی معنی و عاجز مانده ام . تصور من بی او و تصور او بی من ! تصور ما بی همدیگر ، چه سیمای مبهمی و چه تجربه سیاهی ، وقتی پیوند ما دوست داشتن خواهد بود !!! بیش از هر کسی توان همراه بودن را دارد و اگر دروغ نگویم و اگر شرافت داشته باشم ، اگر او را ببینم ، بی شک ، بیش از هر کسی ، و برتر از هر معیاری که بتوان شناخت ، او را دوست دارم . مثل همین لحظه ، مثل همه لحظه های دیدن او ! آیا او خواهد ماند ؟! من دوست داشتنی های بسیاری برایش سروده ام ...

                                                                              آیا گوش او را آشنا خواهند یافت ؟!

***

ادامه خواهم داد ! گویا فصل سردی ست و برای من فصل هزار رنگ و هزار پهلو ، فصل زیبا ، فصل خوب ، فصل عطش که اگر گرمی اش نبود استخوان هایم از هم ترک بر می داشت و چشم هایم سرد می شد و گوش هایم آویزان بی آوا و قلبم فسرده و اندام هایم نگران . من از خواب این فصل خیلی نگرانم و ... زیباییش را دوست دارم !!

چه بگویم اینک ؟!! خدا می دانسته است برای من چه تدبیری بیاندیشد و همین گونه برای من و این نیاز و ایمانم به این فصل و برای این که پیامی بفرستد که تو را در یابیدم ! این صفحه را برایم امانت فرستاد ، تا بر این لوح جز عشق و جز صداقت ، جز دوست داشتن و جز شرافت هیج ننگارم و پاداشی خوب تر از این ، شایسته ام نبود !

پاییز ، پاییز و هزار رنگ و هر رنگ که من خودم را در آن مرور می کنم ، فصلی که می گوید هر چه باشم ، پایانش چشمانم را کور خواهد کرد و چشمان خلق را کور ! این رنگ ها همه گواه من اند ، گواه صداقتم . با هر رنگی و با هر تلالویی درونم را فریاد می زنند و دوست داشتن را به رخم می کشند .

و در این همه پایان ، پایانی نهفته است ! پایانی که نشان می دهد من چه هستم و چه خواهم خواست . هر روز و هر ماه و پاییز تنها فصلی که همه اش پیغام پایان است و انجام . و برای دوست داشتن ، منتهای درک و معنای دل . و همه این ها یعنی در این همه نقش شروع یک پایان ، نه ، نه ، شروع این همه پایان !

من از پاییز آغاز کرده ام ، آغاز شده ام . از پاییز ، از همه لحظه های رسوا شدنش و از همه لحظه ای که رنگ خویش را به طبیعت و با آسمان نشان می دهیم ، من آغاز می شوم ... ! بی هیچ جلوه ای از خویشتن ، از دروغ و ریا و ناصوابی !

آسمان و رنگ دوست داشتن او ، رنگی که معنایش را در تک تک حرفهایم سروده ام و آغاز کرده اید !

هرگز خودتان را جای من متصور نشوید ، ناراحت می شوم و از دستتان بهانه خواهم گرفت ، پیش از آن که گرفتار شوید ، مرا در یابید !

                                                       " ...  ای روح نا آرام ! "

تو را خواهد دید و تو را دیده است و سرونوشت تو را می داند . و اگر از این پس نشان دهی که شایسته ای ، نه شایسته سپاس ، که شایسته دوست داشتن ، نه از آن ها که برایش دوزخ و بهشتی بسازی ، از آن ها که برای خویش آشیانه ای می سازی و در این آشیانه فقط دوست خواهی داشت ! تا دوست داشتن را در چنین رنگی ، نقش دیوارهایش کنی و از آن پله ای تا خدا بسازی !

و

من تصمیم خودم را گرفته ام ، برای این که لیاقت هر ارزشی را داشته باشی ، صداقت و صمیمت کافی ست و ایمان داشته باشی که هیچ کس غیر از تو که از خجالتش آب می شوی ! دوست داشتن را نسروده است ! هیچ کس غیر از تویی که او را دوست داری ، او را زمزمه نکرده است ...

                                                                                           " ... ادامه خواهم داد ... !! "

 ***

" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

                                                         و انسان با نخستین درد " ۱

و من در هر لحظه ام آغاز را مکرر می شوم !

و شوق نگاهت را هجوم بادهای غربت برده اند تا زنجیر دلم را وا کنند و برایت از پایان سخن بگویم ... ترانه بسرایم

                  ... تا تو آغاز شوی ...

دریغ ! سادگی آینه شکستن اش را آسان کرده است ، وقتی وقاحت میان دست های مان پنهان است .

در این غربت ، که فرصت آشنایی نیست ، به انتظار سرونوشت ِ دوست داشتن نشسته ام و مظلومانه تر از صداقت شقایق و محکوم تر از ناله و روشن تر از چشم های او و شایسته تر از من ، بر مسیری که ساخته ام ، در کناره راه ، آرام  و تنها مرا ادامه می دهد و معنای شکستنم را دچار درد می کند ... عجب صبری ...

آغاز انسان ... با درد ...!

شما نمی دانید ، نمی فهمید ، حواس تان پرت خودتان است ، عمق درک و معنی این اجازه را به شما نمی دهد تا خوب بفهمید !!! که در این کلمه تا چه اندازه دوست داشتن فریاد می زند و این زیباترین و شگفت ترین خاطره ایست که آغاز خلقت را ادامه داده است ...

                                                                                               " بدرود "

***

 

 آزمودم    من   هزاران    بار   بیش       بی تو شیرین می نبینم عیش خویش

 

 

پا نوشت :

۱- احمد شاملو

* از پراکنده گویی و پراکنده خویی خودم هم در رنجم ... اما تحمل کنید ... از من که بیشتر حوصله تان طاق نمی شود !!!

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در پنجشنبه 30 مهر1388 و ساعت 22:45 |
 

برو هر چه می بایدت پیش گیر        سر ما نداری ، سر خویش گیر

***

برای تو می نویسم ! وقتی که با منی و هیچ کس هم مزاحم مان نیست و راحت مان گذاشته اند ، با تو چه لذتی می برم و تا هر کجا که یاریم کنی و تا هر اندازه تاب و طاقت داشته باشم می برییم ! و این زمان با تو چه احساس خودمانی بودن می کنم ، کاش زودتر تو را می یافتم ! خاطره کودکی ام و دغدغه جوانی ام . حالا که تشنه ام و تشنه تو بر من خوب هم می باری و دریغ هم نداری !

کاش مرا با تو بگذارند و بی محبت باشند ! طاقت رود بودن را ندارم و تو طاقت بی قطره ای دریا بودن را . سلامت می کنم و تو توی دلت پاسخم می دهی و حالت را می پرسم و توی دلت حالم را می پرسی ، با تو از درد ها می گویم ، از بهترین های زندگی ام و تو توی دلت ... !

من بیش از تو شرمنده ام و تو بیش از من به دنبالم آمده ای ، تا یک لحظه که دست داد و من با تو شدم و از خود در آمدم و نگاهم از جذبه های بی معنی که بر من و ما می پاشند ، گم شد و جایی دیگر یافت و از التهاب هیجانی که خود و با خود از دور و برم مرا می پراکندند ، سرد شد ، ناگهان جلویم می ایستی و خودت را نشانم می دهی و چشم در چشمم می اندازی و لبت را برای لبخند مهربان بر من - می گشایی و نشان می دهی که صمیمی هستی و می رباییم ٬ و من اگر توانستم و لیاقتش را داشتم و تابش را و خجالتم می ریخت ، در آغوشت می کشیدم و تمام گرمایت را می گرفتم ! چگونه است که از سکوت من خسته نمی شوی ! و از خلوت با من بیم نداری ؟! وقتی که ساکتم و هیجان ندارم و بی حرفم و بی کلمه ، تو هم خودت را می لولی و حرف نمی زنی و به چشم هایم زل می زنی و ساکتی ! استقامت را از تو آموخته ام و صبر را !

برای با تو سخن گفتن از زبان می افتم !

خوب من ! خواب من ! شب ها بر بالینت می نشینم و لمست می کنم و زیر انگشتانم به مهر می گیرمت و تو آرامم می کنی و حرفی به دهانم می نشانی ، یا قلمی در دستم یا آهی بر لبانم ! کاش بیشتر می بودی و زمان با تو بودن بیشتر از زمان با من بودن بود !

دختر تیز پای مهر بر لب ! بی آن که بدانی و بدانند چه زود از کنار من می روی و چه زود تنهایم می گذاری . هر لحظه از دستت می دهم و هر لحظه از دستم می روی . کمی بنشین و حوصله کن ... و از آن روحی که وعده داده بودی بر جانم بتاب . دوست داشتنیِ من ! تا زمانی که دستم را می فشاری و تا وقتی که می توانم بر دستت به وفا دستی بکشم از این خواب بیدار نخواهم شد . چه شیرینی و چه زود گذر . دلم را از من مگیر و خودت را از من !

" من همه این ها را وقتی تو هستی می نویسم !!! "

***

 شایستگی اش را داشتم تا چند کلمه ای مخاطب او باشم ! مخاطب یک نوع دلهره و دلزدگی او ... او جا خورده بود و شاید نگران مثل من . نگران آن که چه خواهد شد ، نگران سرنوشتی که خدا می نویسد .تمام نوشتنی ها را او و من می نویسیم و سرنوشت را تنها خدا ... !

انسانِ دوستدار ، تنها راه رفتن را می بیند و می سنجد . برگشتن برای چنین انسانی نه تنها یک بی ادبی یا بی هنری بلکه یک ابطال ، یک خیانت و بی امیدی و تاریکی ست . در این راه برگشتن خطاست ، دوست داشتن نیست ، عشق است و حتی در عشق نیز ، عشق وارونه ... !

کمی جلوتر ـ از خودم قدم بر می دارم و چشم هایم را پیش از آن که ببینند ، می بندم تا گذرگاهی بیابم و خسته و عاشق و تنها و پر امید از آن بگذرم و آنگاه آفتاب و آنگاه آب و عطش ، این جا چه اشتیاقی به خود می بخشد و چه شوری ! این جا هر که تشنه تر باشد دریاست . این جا نور خواهد بود و امید ... امید ... امید ، تنها کلمه ای که این روزها با آن زندگی می کنم ، آب می نوشم ، می نویسم ، فکر می کنم ، تنها کلمه ای که در تمام روزهای حالم بی پروا وجود دارد ! امید ...

مرد راه بودن باید معنایی می داشت و حالا می فهمم ، شاید مرد راه نباشم ولی حتما مرد بیراهه نیستم ! او هم منتظر من است . آیا عشق ، آیا دوست داشتن معنایی به جز انتظار و اضطراب دارد ؟!

آه ، اگر او را ... 

 " دوست داشتن ، شرافتِ انسان است "

***

توی کافه هستم و چه آرامم که خلوت است و فرهاد دارد با آن صدای تنوری اش همه تارهای روحم را می رقصاند ... ( سقفی که تن پوش هراس ما باشه ... تو سختی شب ها لباس ما باشه ... - ... برای شرم لطیف آینه ها ... )

این جا این قدر خوب است که اصلا گاهی اوقات فراموش می کنم هزینه میزم را حساب کنم ... و کسی هم صدایش در نمی آید ... ! داشتم امشب به همه فکر می کردم و این که اگر به آن شرایطی برسم که مجبور شوم خودم را پنهان کنم ، می توانم ؟! این روز ها بیشتر از هر روز دیگری مطمئنم که خودم را نمی شناسم و خودم را نمی فهمم و ... مثل گردی در هوا سر بر آسمان و سر در خاک !!!

این ها را کافه که می آیم می فهمم هان و خانه که می روم آتش می گیرم ...

***

 

پا نوشت :

این متن ها برای خودم جای بحث دارد ... نمی دانم از کجا آمده است ... واقعا نمی دانم ... متن های ارزشمندی هم نیست ... اما خودم نمی دانم چرا نمی توانم از این ها بگذرم ... احساس می کنم عبور از این ها عبور از خود حتمی ام است ... چه می شود کرد ... ؟!

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 22:0 |
 

با همه وجودم و با همه آن چه و هر چه هستم از خوانندگان عزیزو دوستان و داستان و دستان همیشه ام تقاضا دارم  برای حرف حرف من در این پست وقت بگذارند ... و الا هیچ نقطه ای را نخوانید و این صفحه را به روی این پست ببندید ... اصرار دارم که برای کلمه به کلمه آن چه دربخش نخست آورده ام وقت بگذارید ... نه از این جهت که من خوب به آن پرداخته ام ... از این جهت که احساس می کنم همه ما و فرد فرد ما ... اندام اندام مان و سلول سلول مان و همه آگاهی مان از این سخن تهی ست و به این گفته و این تاریخ و فرهنگ و هنر و سرگذشت نیازمند ... وقت بگذارید  و تامل کنید و اگر دلتان مثل من صبور و پر طاقت نبود ، اشک بریزید ... اگر در همه عمرم دلم می خواسته کسی مخاطبم باشد همین لحظه هست و برای همین کلمات افتاده ... و پس و پیش ... بخوانید حتی اگر بیزار می شوید و بخوانید حتی اگر گرفتار ... شاید از این دلهره راه به جایی ببریم و کمی خودمان را به آن چه نیاز داریم برسانیم و از آن چه پیش روی هست روی برگردانیم ... گزافه نخواهم گفت ... به صبر و به دل در ادامه همراهم باشد و در تک تک ابیات پیشاپیشم ...

***

" یکی داستان است پر آب چشم      دل نازک از رستم آید به خشم " 

داستان رستم و سهراب هست ... و دل ها ، خون  و چهره ها ، برافروخته و گزیده لب و گونه ها ، پر از آب چشم و همه اندوه و آه ... و چه می فهمم که چه بگویم ... ؟!

سهراب از مرز ایران گذشته است و به نزدیک شهر ایران زمین و کاووس کی رسیده است و رستم چندی پس از درخواست کمک کاووس کی هنوز به رفتن دل را قوی نکرده و سرنوشت ایران در این چندی ، دلهره آور است ...

رستم پس از ۳ شب و چهار روز از زاولستان آهنگ شدن می کند و نزد کاووس کی می رسد ...

پس از سخن های فراوان که در می گیرد بالاخره ایرانیان لشگری آماده می کنند و رو به سوی سهراب می روند ... و در جایی چادر ها را بر پا می کنند ... و در انتظار نبرد ...

سهراب پس از آن ... در روزی به نشستنگاه ایرانیان حمله می برد و چادر هشتاد میخ کی کاووس را از بن در می آورد و از این پس :

" غمی گشت کاووس و آواز داد             کزین نامداران فرخ نژاد

یکی  نزد  رستم   برید    آگهی             کزین تُرک شد مغز گردان تهی

ندارم سواری  ورا  هم  نبرد                  از ایران نیارد کس این کار کرد

بشد طوس و پیغام کاووس برد             شنیده سخن پیش او بر شمرد

بدو گفت ، رستم که "هر شهریار           که کردی مرا ناگهان خواستار

گهی گنج بودی ، گهی ساز بزم           ندیدم ز کاووس جز رنج رزم " 

بفرمود تا رخش را زین کنند                  سواران بروها پر از چین کنند

ز خیمه نگه کرد رستم به دشت           ز ره گیو را دید که اندر گذشت       (گیو:این جا سهراب است)

نهاد از بر رخش رخشنده زین               همی گفت گرگین که " بشتاب هین ! "

همی بست بر باره رهام تنگ               به بر گستوان بر زده طوس چنگ  (باره:اسب - رهام:اسم )

همی این بدان آن بدین گفت زود          تهمتن چو از خیمه آوا شنود         (گستوان: زره اسب )

به دل گفت کین کار آهرمن است          نه این رستخیز از پی یک تن است

بزد دست و پوشید ببر بیان                 ببست آن کیانی کمر بر میان        (ببر بیان:نام زره رستم )

نشست از بر رخش و بگرفت راه          زواره نگهبان گاه و سپاه               (زواره:برادر رستم )

درفشش ببردند با او بهم                   همی رفت پرخاش جوی و دژم

چو سهراب را دید با یال و شاخ           برش چون بر سام جنگی فراخ        (سام:پدر بزرگ رستم )

بدو گفت از ایدر به یکسو شویم          بآوردگه هر دو هم رو شویم

بمالید سهراب کف را به کف                به آوردگه رفت از پیش صف

به رستم چنین گفت ک"اندر گذشت      ز من جنگ و پیکار سوی تو گشت

از ایران نخواهی دگر یار کس                چو من با تو باشم به آورد بس

به آوردگه بر تو را جای نیست                 تو را خود به یک مشت من پای نیست

به بالا بلندی و با کتف و یال                ستم یافت یالت ز بسیار سال "                 (یال:گردن )

نگه کرد رستم بدان سرفراز                بدان چنگ و یال و رکیب دراز    

بدو گفت:"نرم ! ای جوان مرد، نرم !     زمین سرد و خشک و ، سخن گرم و نرم

به پیری بسی دیدم آوردگاه                بسی بر زمین پست کردم سپاه

تبه شد بسی دیو در جنگ من           ندیدم بدان سو که بودم شکن                  (شکن:شکست )

نگه کن مرا گر ببینی به جنگ             اگر زنده مانی مترس از نهنگ

مرا دید ، در جنگ ، دریا و کوه             که با نامداران توران گروه

چه کردم ، ستاره گوای من ست        به مردی جهان زیر پای من ست "

چو آمد ز رستم چنین گفت و گوی       بجنبید سهراب را دل بر اوی

بدو گفت :"کز تو بپرسم سخن           همه راستی باید افگنده بن

من ایدون گمانم که تو رستمی           گر از تخمه نامور نیرمی "

چنین داد پاسخ که " رستم نی ام       هم از تخمه سام نیرم نی ام

که او پهلوان است و من کهترم           نه با تخت و گاهم ، نه با افسرم

از امید سهراب شد نا امید                برو تیره شد روی روز سپید

                                          ***

به آوردگه رفت نیزه به کفت              همی ماند از گفت مادر شگفت 

یکی تنگ میدان فرو ساختند           به کوتاه نیزه همی بافتند

نماند ایچ بر نیزه بند و سنان           به چپ باز بردند هر دو سنان

به شمشیر هندی بر آویختند          همی ز آهن آتش فرو ریختند

به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز         چه زخمی که پیدا کند رستخیز

گرفتند زان پس عمود گران             غمی گشت بازوی گندآوران                (عمود گران:گرز )

ز نیرو عمود اندر آورد خم               دمان بادپایان و ، گردان دژم

ز اسپان فرو ریخت گستوان           زره پاره شد بر میان گوان                     (گوان:پهلوانان )

فرو ماند اسپ و دلاور سوار           یکی را نبد چنگ و بازو به کار

تن از خوی پر آب و همه کام خاک    زبان گشته از تشنگی چاک چاک         ( خوی:عرق تن )

یک از یکدگر ایستادند دور             پر از درد باب و ، پر از رنج پور                  (باب:پدر - پور:پسر )

                                        ***

جهانا شگفتی ز کردار توست      هم از تو شکسته ، هم از تو درست

ازین دو یکی را نجنبید مهر          خرد دور بود ، مهر ننمود چهر  

همی بچه را باز داند ستور          چه ماهی به دریا ، چه در دشت ، گور

نداند همی مردم از رنج  آز          یکی دشمنی را ز فرزند باز ... "

                                       ***

تا همین جاکافی هست ... خوب به یاد دارم در جلسه هم که به این جا رسیدیم صورتم خیس بود و به گفته حکیم سخن : " پر از آب چشم " ...

چشم ندارم که توانسته باشم آن چه می خواستم را برسانم ... من شاید هر هفته که داریم این داستان را مرور می کنیم و بازخوانی جدی و علمی بر آن داریم ، همواره از خود می پرسم چرا فردوسی عزیز می باید چنین داستانی بیافریند که این همه تاب و توان دل آدمی را به بفشرد و قهرمان جای جای شاهنامه اش را این همه پیش چشم ها بلرزاند و دل نازک را از رستم به خشم آورد ؟! چرا ؟! ... یادم می آید همین هفته به همین چرا فکر می کردم که دختر خانمی توی جلسه گفت چرا ایرانی ها این چنین اعتقاداتی داشته اند و چرا و چرا و چرا که دیگر یادم نمی آید و آن جا هم درد و ایمان طاقتم را برید ... حرف دکتر را قطع کردم و بلند خطاب به او گفتم : " کسی که وطن ندارد ، خدا ندارد " ... احساس کردم علی رغم این که او از لحن سخن من ناراحت شد و مخالفت شدیدی کرد ... همه به تایید من سری تکان دادند و لبخندی زدند و من باز به دنیای خودم برگشتم و مثل یک لالایی ، بی توجه می شنیدم که دکتر هم همین ها را می گفت و تشریح می کرد و آن فرهنگ را توضیح می داد ...

چرا فردوسی این چنین داستانی را پیش می کشد و پیش می برد ؟! داستانی که در دنیا همتا ندارد و تراژدیک ترین داستان حماسی جهان است ... چرا ؟! خودش ... خود حکیم با آن دل بزرگ چگونه طاقت سرودن این ابیات شگرف را داشته است ؟! از این ها بگذریم ما امروز در برابر این ابیات و این داستان و این فرهنگ چکاره ایم ؟! و چه مسولیتی داریم ؟! ... همچون خر ... در خروار اندیشه های خودمانی و بلاتکلیفی های دنیای امروز و حماقت های نو و فراموشی های جوانی سر در گمیم ... ما را به کدام سمت می برد راه ؟!

بس است ... این ها حرف های دلم بود به خودم ... به نا توانی و بی شرفی و پر توقعی و بی ارادگی خودم ... خواستم شما هم شریکم باشید ... خواستم اگر روزی چشمی به چشم هم انداختیم و چشمی به چشم مان افتاد بدانیم باید از چه شرم کنیم و بدانیم چرا شایستگی اش را نداریم ... چرا ... ؟! بی اختیار یاد شاملو می افتم !!!

***

 این روز ها حتی صبح ها هم گریزی به کافه می زنم ... خلوت تر است و آرام تر و من هم که  پریشان و نا آرام ... دلم می خواهد غیر از علی و گاهی آقای مهندس هیچ کس سر میزم نباشد و تنها به خودم بپردازم و راحت باشم ... به تنهایی خو کرده ام و از همه گریزان شده ام .... چنان که به نامهربانی ، بی معرفتی ، بی توجهی ، حتی بی ادبی و قد بودن و غرور بیش از اندازه ، متوجه ام که متهمم ! من و این حرف ها ؟! انسانِ من هرگز سری در این آخور ها ندارد ... اما احساس می کنم زیبا ترین و بکر ترین لحظاتی ست که به تن و روحم نشاط می دهد و آرامش تنهایی ام است و من دو دستی چسبیده ام که از من نگیرندش ... اما کافه که جای این حرف ها نیست ... !!!

***

یک شنبه تصادف هم کردم ... البته درستش این هست که بگویم تصادفم کردند ... داشتم به سه راه نزدیک می شدم که دختر خانمی چشممو گرفت ... کوچیک بود و زیبا ... برای این که حواسم پرت نشه و کار دست خودم ندم بعد از گردش به راست به فاصله دو متر از تاکسی جلوی ماشینم توقف کامل کردم ... بعد از ۱۰ ثانیه شایدم بیشتر ... با یک صدای خفن پرت شدم توی صندلیم ... آخه من لم می دم پشت فرمون ...اگه توی این شهر شهید دیدین یکی بدون دست داره رانندگی می کنه شک نکنین که منم ... اما خب من این جا دیگه ایستاده بودم  ... آن چنان کوبید ... آن چنان کوبید ... آن چنان کوبید بر باسن ماشینم که حسابی قر و دبه شد و رفت تو ...از اون طرف هم کمرم به شدت آسیب دید ... به خاطره این که پرت شدم تو صندلیم ... و هنوزم که هنوزه وقتی بهش دست می زنم دادم می رود هوا ... عجب دردی هم دارد ... من رو بگو فکر می کردم آدم تحت شرایط خاصی کمر درد می شود !!! تا حالا پاک زندگی کردیم ولی این چند روزه حسابی آبروی ما را جلوی در و همسایه و  خانم و آقا و دختر و پسر برد که برد !!!

بعدش هم اونی که زد باسن ما رو قر و دبه کرد ، طفلی مثل بید می لرزید ... بعد از چند ثانیه که بهتم زده بود آمدم از ماشین پایین و رفتم ببینیم چه شده ... ددم وای ... این قدر طفلی می لرزید که کلا بی خیال ماشین شدم با اون وضع کمرم رفتم شونه هاش رو گرفتم و بهش گفتم : " اول فدای سر من بعدشم فدای سر تو " مهم نیست که خودتو ناراحت نکن ... سیگار داری ؟!!!!!!!!!! آخه منو این حرفا ... یعنی واقعا من بهش گفتم فدای سرت ؟!! اما خدایی گفتم ... بعدش هم آرومش کردم و بقیه کارها ... پلیس و بیمه و تعیین خسارت و تعمیرگاه و صد البته پیچاندن کار ... !!!

***

دختر مردم ... " سرکار خانم ... " ... با بنده کَلِ تخته میندازه تو کافه ... بعد می ره اون تخته ی مثل فرش سه در چهارش رو میاره ... بعدش می گه شما شرطی بازی می کنین ؟! چه جوری بازی می کنین ؟! منم گفتم : " من یه دست با هر کسی بازی می کنم ... اگه بردم دیگه باهاش بازی نمی کنم ... ! ولی اگه طرف خوش شانس بود و دست و پا زد و نمی دونم طاس گرفت و از این حرف ها و من باختم اون وقت باهاش شرطی بازی می کنم !!! " اول که با علی بازی کرد ... علی سوسکش کرد ... بعد به من می گه شما هم بازی می کنی ؟ ... خب بگم نه ؟؟؟!!!! رفتم نشستم ... طاس ریختیم اون شروع کننده شد ... پارت اول باختم ... پارت دوم مارس شدم ... پارت سوم باختم ... توی دست ، چهار به هیچ جلو افتاد و فقط برام کرکری می خوند ... می گفت چه حالی می ده این دست هم مارست کنم شش - هیچ ببرمت ... " ای بابا من همین جوریشم مارس بودم سرکار "  !!! منم عین خیالم نبود ... پارت بعد بردمش ... پارت ششم هم بردمش ... پارت هفتم و هشتم هم بردمش ... شدیم چهار - چهار  ...آی کری خوندم ، رفتم رو اعصابش ... آی دق دلیمو سرش در آوردم ... تازه خدا شاهده باهاش بد بازی کردم مثل یه مبتدی ... دست آخر ... آخ آخ آخ ... یه بلایی سرش در آوردم که نگو ... آی زدمش آی زدمش ... آی زدمش ... همچین که حتی یه خونه نگرفته بود و من همه خونه هام بجز خونه " بش " پر بود ... یه ارفاق بهش کردم و شانس آورد .. زد و زد و زد ... باهاش بد بازی کردم که ببره که بتونم باهاش شرط ببندم ! ... حالا سرکار هر دفه منو می بینه تو کافه کل می ندازه و ما رو جلو همه ضایع می کنه و البته تن صداش می لرزه هان ... جبروت گرفتش ... هر دفه هم تخته اش رو می آره بازی نمی کنه ... خب یعنی چی ... خب منم براش کری می خونم ... ولی خدایی با جنبه هست ... خیلی هم ... این همه امید و شانس و این همه وقت بذاری و کری بخونی بعد این جوری بازی کنی ... خب طفلی حق داره ... آی دلم می سوزه براش ... !!!! آخ این ها رو بخونه من چقدر بخندم !!!!

***

خب بسه دیگه ... نمی خواستم این ها را بگویم ... اما گفتم بهتر است کمی از اون بحث جدیه اولیه فاصله بگیریم شاید بعدا هر کس پیش خودش بعد از این فرصت فراغی که پیش آمد به پاسخ بنشیند و هر آینه خودش را بخواند که کیستم ... ؟!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 23:40 |
 

                               زاهد با ترس می تازد به پا          عاشقان پرّان تر از برق و هوا

نقد فیلم :

 " The Holiday " فیلمی بود که آرزو برای هفته گذشته به نقد گذاشته بود ... منولوگ ها و یا روایت شروع فیلم گرچه ماندگار بود به نظرم اما در ادامه انگار از یاد برده شد ... می فهمم چی می گویم هان ! خب فیلم و همه صحنه های بعدی طبیعتا و ایجابا ادامه همین روایت و تفسیر آن بود اما نه در حدی که بتوانی با کارهایی در همین زمینه مقایسه اش کنی ... البته فیلم روایت و تصویر خودش را دارد و توقعی هم نیست که همیشه بازیگرانی که خیلی دوست شان داری و البته بهتر است بگویم ترجیح شان می دهی و خوب هم بازی می کنند ، خوب هم انتخاب کنند !

خلاصه روایت عشق است و عشق هم که کلا دلایل خودش را دارد به قول مولوی ...

اما چیزی که چشمم را زد و احتمالا من به علت حساسیت بیش از اندزه به چشمم آمده است این هست که آیا سکس راهی به عشق می برد ... خب در ایران می برد ... اما واقعیت این است که توفیق در سکس می تواند پایه های زندگی را ، و زندگی چرا ، پایه های عشق را تداوم دهد و زمینه اش را محقق سازد ؟! ... من نمی توانم این را پاسخ دهم ... هر چه می اندیشم و از آن روز برای این نقد بیشتر بدان پرداخته ام راه به جایی نبرده ام . 

 به هر حال توصیه می کنم کسانی که خواننده این صفحه هستند ، این فیلم را ببینند ... یک بارش بسیار هم ضروری هست و می تواند چشمی دیگر به این دنیا باز کند و یا ببندد ... به نظر من با این که به قول آرزو این فیلم فان هست ولی در ادامه آن چه دیده ایم می تواند توان مقایسه ای را به ما ارائه کند که برای چشم های دل راهی به گزاف نخواهد بود ...

خیلی نمی خواهم نقد کنم و به قضاوت بنشینم ... کافه هم دارد شلوغ می شود و از دستم در می رود آن چه در دستم هم نیست !!!

 

                    گفت معشوقی  به   عاشق   کای فتی        تو  به غربت دیده ای بس شهرها

                    پس کدامین شهر زآن ها خوش تر است        گفت شهری که در وی دلبر است

              

                                                                      ***

                                  حبس کردی معنی آزاد را         بند حرفی کرده ای تو باد را

از قدیم :

سکوت ؟!

در تنهایی بی پناه و آواره ام سکوت می توانست چه دردناک باشد . حوصله هیچ کلمه ای را ندارم و سکوت برای گفتن فراوان کلمه داشت ، همه حرف ها را سکوت می توانست زد ، بیش از آن که حوصله اش را داشته باشی . این همه حرف آن هم از زبان سکوت !

                                                                               ... شکنجه تنهایی ...

                                                                                                    ... اما " صداقت " داشت !

اما ...

تحمل هیچ کلمه ای را نداشتم ، حتی صداقت آرامش مرا به هم می زد ، و سکوت یک ریز و پی در پی به جانم و به روحم کلمه می ریخت و لحظه ای ارامش را برایم چشم نداشت . تنهایی ، سکوت و کلمه هایی که شنیدن آن ها عذاب آور بود . چه حافظه ای هم داشت ، به چه دقتی ، بی فکر زمان ، هر کلمه ای بی آن که زمانی را تداوم دهد روی تنهایی ام آوار می شد - زمان بی حرکت .

                                                                                                                 " صریح و صادق " 

من که حرفی نداشتم - حتی گله ای - می خواستم لحظاتی - زمانی که نمی دانستم تا چه اندازه هست - آرام و بی صدا باشم ... اما سکوت - سخت و بی امان - با ضربه های پیاپی کلمه های بی زمانش نهیب می زد و باز خواست می کرد و مرا می فشرد ... صداقت خشن ...

کاش هیچ کلمه ای نداشت - و می فهمید زمان تنها بودن برای من چه اندک است - اما لحظه ای صبر نمی کرد - زمان نمی فهمید که چیست - تنهایی برایش معنایی نداشت !

 و من ...

                     هیچ به یاد ندارم - بی زمان حرف می زد - در همه زمانی که بی خودم بودم و با خودم - در این تنهایی که مالکان جان و ناموس به کمینش نشسته اند - همه اش او بود و او بود و او

                                                                                                                               ... بود

زبان سکوت از ضمیر صداقت احمقانه و ناگوار ، مرا نهیب می زند و امر می کند :

                                                                                                              " باز هم بمان ! "

                                                                      ***

                         این جهان کوه است و فعل ما ندا       سوی  ما  آید  ندا  ها  را   صدا

                                                                       *** 

ببینید دوستان گلم ، من خیلی حرف ها دارم ... اما وقت ندارم و مهمانی دعوتم و باید برم ... باید درباره مطالب آرزو و یلدا کلی حرف بزنم ... اصلا می خواهم داغون کنم این جا را ... این ها برای این است که ببینم می شود راهی هم به آزادی زد علی رغم همه آدم هایی که وبلاگ های ما را با خانه شخصی شان اشتباه گرفته اند !!!

 

 

 

 پانوشت :

- این پست ابتدا عنوان نداشت ... اما برای آن که تکلیفم را از نظر اخلاقی با خودم و خوانندگان محترمی که اشتباها برداشت و احساس کرده اند که من طرفدار نوع خاصی از روابط انسان ها هستم ... !!! باشم یا نباشم !!! این عنوان را انتخاب کردم ...

احساس می کنم گاهی به گزاف یکدیگر را اشتباه می گیریم ... !!! من معتقد به اخلاق واقعی هستم همین ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 16:4 |

 

" خداوند گردن کشان تاریخ را نابود نمی کند بلکه به آن ها فرصت می دهد ، تا اگر برنگشتند ، فرو تر روند . "

توی کافه هستم و حسابی بحث با طاها بالا گرفته است ... تحملش را ندارم و ردش می کنم ... دوستش دارم و احترام هم برایش قائلم ... اما وقتی بیراهه می رود دیگر نمی شود جلویش را گرفت ... هر چند هم غلط اما صادقانه احساس می کنم بین ماها ... ماهایی که دلمان می سوزد و مایی که واقعا احساس می کنیم کاری باید کرد ، نمی توانیم بی غل و غش و صادقانه به طرح موضوعات خودمان بپردازیم ... کار ما اول از همه و مهم تر از هر عملی و ارتکاب به عملی همین است که تکلیف مان را با خودمان مشخص کنیم ... آیا ما حاضریم در تضاد اندیشه ها برای رسیدن و تمرین رسیدن به آزادی با هم در یک راه ، یک آرمان و یک هدف مشخص ، هم پیمان و دست در دست هم قدمی برداریم ... احساساتی هم بحث نمی کنم ... یعنی نمی خواهم بر قلب خواننده تاثیر بگذارم ... بالاخره باید روی نقطه ای بایستیم و از دستش هم ندهیم ... آن نقطه کجاست ؟! ... یعنی ما هم می خواهیم هی زیک زاک بزنیم در سختی راه ؟! زرتشت بزرگ می گوید : " برای ستیز با تاریکی شمشیر لازم نیست ، چراغ بیافروز " ... کدام چراغ را بیافروزیم ؟ ... هر حرکتی که می کنیم تاثیر متقابلی دارد ، نمی توانیم از همین حالا بگوییم چون در برابر بی رحمی ظلم خواهیم شکست ، راهمان برای بازگشت باز است ... !!! -  جاده خدا که داریم حتی اگر بیراهه باشد ... !!! - نه ، نه ...

اگر از همین حالا پایه ها را بر درستی و اخلاق نگذاریم ، از همین حالا شکست سخت را پذیرفته ایم ... این جاست که مطرح می شود برای رسیدن به هدف ، وسیله چه زمینه ای دارد ؟! هدف وسیله را توجیه می کند یا نه ؟! نگاهی به جنبش هایی که به نتیجه رسیده اند ، نشان می دهد هرگاه درستی و سلامت وسیله های رسیدن به هدف دچار تزلزل و فراموشی شده اند ، هدف نیز از طرفی راه به تاریکی و مغالطه می گشاید ... "  شاندل " می گوید : " نتایج یکی از موثق ترین دلایل توجیه و تصدیق " وسایل " است . اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزش یابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله آن کرده باشیم بسیار است . " هر حرکتی از چگونه آغاز شدنش به نتیجه می رسد ... از این که تا چه حد و تا چه حدی از اخلاق و طاقت و تعهد ، تکلیفش را با خودش روشن کرده است ... برای این کار ... این کار بزرگ ... مقدمه سنگینی را باید فراهم آورد و تمهیداتی را به طرح آورد که همین خودش سال های سال وقت گیر است ...

به نظر من برای ماها و آن هایی که دغدغه اصلاح اجتماعی دارند ، شناخت چند چیز ضروری هست که تا جایی که در ذهن من هست و در توانم فقط اشاره ای گذرا به آن ها خواهم داشت ( نمی خواهم حوصله خواننده را سر ببرم ) :

۱- شناخت جامعه و مطالعه زمینه های شناخت آن . یعنی بطن جامعه و فرهنگ و تاریخ ایران را دانستن و از کنار گرفتاری های این خاک در همه برهه های تاریخی بی توجه نگذشتن و اهمیت دادن به جامعه حتی اگر آن ها عوام در جهل باشند ...

۲- شناخت مخالف ( دشمن ) و بررسی دقیق میزان توانایی او در تطمیع و تهدید راهی که در پیش است . از سختی راه گرفته تا شکنجه هایی که روا خواهد رفت و همه ابعاد بی اخلاقی قدرت و نقضی که همیشه بر حقوق بشر روا می دارد و ...

۳- میزان دارایی ما . اعم از ایمان ، طاقت و ایستادگی در راه ، شناخت و آگاهی از محیط و شرایط حرکت و تجدید کردن علم و آگاهی به مثابه نیاز روز و نیاز جامعه و همه آن چه ما را در این راه خطیر دست آویزی می تواند باشد ...

۴- آموزش ... آموزش مداوم و بی وقفه ... و ...

نمی خواهم ادامه بدهم ... نمی خواهم آن قدر بگویم و بر شمارم که حوصله تان سر رود و زده شوید ... اما واقعیت همین هست ... و هر که به این راه می آید و می رود باید طاقتش را برای دفاع از آن محکم کند و ایمانش را سر سخت و علمش را سرشار ... آن چه بی شک همه ما از آن در اسف بار ترین شکل ممکن در بی سوادی و در فقریم ... باید تمرین کنیم از جان گذشتن را ... و از خانواده و ناموس گذشتن را ... تنها در این مسیر می توان چشم بر ناموس و بر جان بست ...قصد قهرمان پروری هم نیست ... بحث ایستادگی برای خود است ... چرا که کسی از خودش می گذرد از جامعه نیز می گذرد ...

             خطر مرگ نه چیزی ست کزان ترسد مرد        زندگی   بتر  از   مرگ   خطر ها    دارد  

                                                                   ***

اما پیش از همه این ها باید به این خاک ایمان داشت ... به سرزمینی که روزگارانی مهد فرهنگی بوده است که تا زمان هست و انسان زندگی می کند همه دنیا را تحت تاثیر خود قرار می دهد ... به وضوح قابل مشاهده است که فرهنگ باستانی ما همه مرزها را شکافت و تاثیر عمیق بر همه تصورها حتی گذاشت ... و این را مدیون مردم آن زمان هستیم ... ما چه می کنیم ؟! ... وارد می کنیم ... تقدیرشان می کنیم ... و هیچ سازندگی ای نداریم ... و سزاوار این همه عقب ماندگی می شویم ... بدون شناخت ایران و بدون ایمان به این خاک پاک راه به جایی نخواهیم برد ... از این ایمان و این شناخت ، راه آغاز می شود ، وگرنه همیشه پشت درها و پنجره های رو به آزادی ، غمگین ، ناتوان ، مبهوت و بی شرف خواهیم ماند . چه کاری می توانیم بکنیم و چه کاری باید بکنیم ؟!

                                                                  ***

حرف های جدی بس است حوصله تان را به سر می آورم ...

تا جایی که یادم می آید ، یک شنبه بود ... صبح دفتر کارم بودم ... ماموریت گرفتم بروم کارگاه یکی از پروژه ها . پروژه ، احداث یک راه درون شهری هست به طول تقریبی ۳۵۰ متر ... یک سمت بولوار حدفاصل پیاده رو و فضای سبز از یک طرف و مسیر تردد وسایل نقلیه از طرف دیگر جدول می شود و طرف دیگر بولوار به صورت کانال یا جوی آب رو بسته و رو باز کار خواهد شد ... من هم رفته بودم طول این کانال احداث شده را اندازه بگیرم و صورت جلسه را امضا کنم ... چرخ متر را برداشتم و از انتهای مسیر شروع کردم تا ابتدا ... ۳۳۹.۸ متر ! با خودم گفتم بهتر است یک بار دیگر از داخل کانال اندازه گیری کنم که دچار خطا نشده باشم ... رفتم داخل جوی و با چرخ متر به راه افتادم ... ده متر نرفته بودم که دیدم یک مار به سرعت از کنار پایم سبقت گرفت ... آن چنان ترسیدم ... آن چنان ترسیدم ... آن چنان ترسیدم و زرد کردم که به قول آرزو کمپرس !!! واقعا ضعف کردم ... همه بدنم می لرزید ... بخصوص که هم زمان احساس سوزشی در پشت پایم هم کردم که دیگه ددم وای ... گفتم نیش زد منو ... و کلی هم بابت آن ضعف کردم ... البته بچه مار بود حدود ۳۰ سانتی متر !!! حالا این که وسط شهر مار چه کار می کرد ... آن هم منی که از تنها حیوانی که خیلی خیلی خیلی ازش می ترسم فقط مار است !!! آخه این قضا و بلا باید سر من بیاد ؟! ... مانده بودم چه کنم ... زبان هم که نمی فهمد دو سه تا تیکه از روی ترس بارش کنیم و از دستمان فرار کند ... با خودم فکر کردم من اگر این را این جا رها کنم ، امکان دارد برای بقیه اعضای کارگاه دردسر ساز شود و اتفاقی حادث شود !!! کسی هم آن اطراف نبود ، همه آن سر دیگر پروژه بودند ... شانس من !!! بعد هم سر ظهر و وقت نماز و ناهار هیچ کی آن طرف ها پر نمی زد ... هر چه داد و بیداد کردم و این و آن را صدا زدم کسی نیامد ... یعنی مردم دیگه برای همیشه ؟!!! خلاصه تصمیم گرفتم مار را بگیرم و از محل کارگاه دور کنم  ... بمیرم ... حالا من افتاده بودم دنبال او ... اون هم از من فرار می کرد ... تا ... !!! تا عصبانی شد و روی بدنش یه خط نارنجی وحشتناک از سر تا دمش نمایان شد ... وای خدای من ... به طرفم حمله کرد !!! من هم رفتم بالای جوی ایستادم و با چرخ متر بهش حالی کردم که تو باید در بری !!! خلاصه باز هم فرار کرد و رفت زیر یک کنده نیمه سوخته که توی همان کانال بود ، مخفی شد و من وقتی کنده را برگرداندم تا ببینم کجاست و بگیرمش ... ناگهان کنده برگشت روی کمر مار و کمرش رو له کرد و مرد ... !!! خدای من ... چنان عذاب وجدانی گرفتم که نگو ... از دمش گرفتم و کردمش توی یکی از این شیشه های خانواده و در محل انبار انداختمش توی آتش ... میزان ترس ، دلهره ، عدم تصمیم درست و همه این ها همراه با بی وجدانی مرا می بینید ؟!! از آن روز تا به حال خواب و خوراک ندارم ... هر وقت یادم می آید از خودم خجالت می کشم و احساس سنگ دلی می کنم ... حتی فکرش را هم نمی کردم که این قدر این مار مرا احساساتی کند !!! با این که حالا هم از مار می ترسم اما نمی دانم چرا دیگر دوستش دارم و خیلی هم پشیمانم ... و باید برای این که کمی از درد این اتفاق کم می کردم برایتان می گفتم که چه از من بر او گذشت !!!

                                                                  ***

کافه این روز ها خیلی شلوغ شده است ... خیلی زیاد ... کم کم دارد آن دنجی خودش را از دست می دهد ... هرجند هنوز هم همان حال و هوا و صفا و صمیمیت را دارد ... ولی کمتر می شود این جا مطالعه کرد و مطالب را خواند یا حتی یک کامنت درست و حسابی گذاشت ... از طرفی ترکش هم ضرر دارد ... پس پیپ را کجا دود کنیم ؟!!!

                                                                  ***

دیگر طاقت نوشتن ندارم ... می خواستم از خبرهای امروز بگویم ... از این که داریوش آشوری عزیز در مصاحبه اش چه زیبا و دقیق به چالش کشید انتقاد از علوم انسانی را ... و این روز ها پشت پرده ایران و آمریکا چه می تواند باشد و این راهی که می زنند به کدام ننگ تاریخی ما می انجامد و حرف هایی دیگر که واقعا حوصله اش نیست ...

                                                                              ... بگذریم ... تا بعدی نزدیک ...

 

پانوشت :

۱- وبلاگ یلدا و آرزو را حتما مطالعه کنید ... اگر من حرف زده ام در این باره این دو سخن گفته اند ...

۲- این که وبلاگ های خوب و خیلی خوب دیگر را معرفی نمی کنم و دوستان عزیز دیگرم را ... فقط به این علت است که من امروز دچار سیاست هستم ... هرچند خیلی هم نه ... اما توصیه می کنم وبلاگ های زیر را حتما بخوانید : سانتای عزیز ... دختر مهربون عزیز ... فرناز عزیز ... طاهای عزیز و امیر عزیز و زهرای مهربان و عزیز و همه عزیزان دیگر ... بدون تعارف من این روزها خواننده این ها هستم ... آن ها که گل و بلبلی فکر می کنند زیاد تعلقی به آن ها ندارم ... این هم یک ضعف دیگر من است !!!

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 23:30 |
 

کار سخت شروع شده است ... از همین جا هم شروع شده است ... این که می گویم کار سخت منظورم این هست کاری که ارزش دارد ... کاری که حتی از عهده اش اگر برنیاییم وقتی تلف نکرده ایم و زمانی را بیهوده نسپرده ایم ... نقد فیلم را می گویم هان ... زیاد هم اهمیت نمی دهم که دیگران اهمیت می دهند یا نه ... اگر همه آن هایی که کاری کرده اند به آن چه برای دیگران مهم بود می پرداختند احتمالا همه ما و همه مردم ملت های دنیا ، امروزه با گاری به سفر می رفته اند و با اسب و الاغ و قاطر در رفت و آمد بودند ... و ... البته نمی خواهم بگویم کاری حتما خواهیم کرد اما همین که بیکار ننشسته ایم این خودش راهی هست برای روندگان ...

بگذریم می خواهم بروم توی خود نقد ...

آرزو هر هفته یا بهتر است بگویم هر دو هفته فیلمی را برای نقد انتخاب می کند و در وبلاگش به همه اطلاع می دهد ... می دانم کارش سخت است ... انتخاب ... دست به هر انتخابی زدن سخت است ... سخت تر این که همه مخاطب هایت را هم خوب نشناسی یا اصلا نشناسی ... بعد آن وقت تازه دلهره خوب انتخاب کردن هم به دلهره هایت اضافه می شود ... اما بدون این که بخواهم تعریفی کرده باشم از این آرزو خانم خودمان ... می خواهم بگویم تا به حال از پسش خوب برآمده است ... و از همین جا می خواهم به او بگویم کارش هر بار سخت تر هم می شود ... خوب بودن سخته ولی خوب ماندن که دیگر مکافات هم دارد ... می خواهم بگویم اصلا اهمیتی ندارد که کار ما یا نقد فیلم ما جدی گرفته می شود یا نه ... مهم این هست که عده ای حتی معدود و انگشت شمار ... سه نفر حتی و حتی دو نفر ... تصمیم گرفته اند کار فکری گروهی بکنند ... حتی اگر حرف هایشان صد تا یک غاز هم باشد باز هم اهمیت دارد ... مهم تمرین برای مشارکت است که احساس می کنم همه ما به طرز فجیعی از نداشتن آن در حماقتیم ... نه تنها نداشتن آن بلکه حتی فکر نمی کنیم نیازی هم باشد ... تنها مشارکت و همزیستی مسالمت آمیز می تواند برای گره خوردن مشت های ما به یکدیگر برای کار بزرگ کار آمد باشد ... من از این میان به آزادی ایران می اندیشم ... حال به هر چه می اندیشی ... چه اهمیتی دارد وقتی از این تمرین بزرگ غافلیم ...  

اما نقد فیلم این هفته مون ...

اسم فیلم را وقتی شنیدم و بعد از این که دیدم خیلی گیج بودم ... همین حالا هم خیلی حال و روز خوبی نداریم ... هنوز نمی دانم از کجا شروع کنم ... اگر در طول متن احساس می کنید دارم از موضوع فیلم فاصله می گیرم ... به حساب از دست در رفتنم نگذارید ... برای من در این فیلم موضوعی اهمیت داشت و دارد که این روز ها خیلی می شنویم ... اما سعی خودم را خواهم کرد ... پیشنهاد می کنم در ادامه این نقد یا پیش از آن ... نقد آرزو را هم بخوانید ... وقتی آرزو برای من در کامنتی به این مطلب اشاره کرده بود که برای او  ـ آرزو  ـ  موضوعی در طول فیلم اهمیت دارد که دیگران زیاد به آن توجهی ندارند با خودم گفتم چه می تواند باشد ؟! برای همین بعد از فیلم بدون آن که تحمل بیاورم اول نقدم را بنویسم ، نقد آرزو را خواندم ... برداشت آرزو درست است ...

                         هر کسی از ظن خود شد یار من          از   درون من  نجست  اسرار  من

در شرایطی زندگی می کنیم و جامعه ای که به شدت در بی اعتبار ترین معنی کلمه رمانتیک است ... همه می خواهند سرنوشت و نتیجه زندگی شان سرشار از خوشبختی باشد ... خب برای رسیدن به آن چه می کنند ... خیالات می فرمایند ... اشکالی هم ندارد ... اما فقط خیالات بافتن هم خیلی مبتذل است ... در این تلاش ، واقعیت از مبنای زندگی افراد فاصله می گیرد و به جای آن که در شرایط نقش اول را بازی کند و شناخته شود کلا دست چندمی ـ می شود و از همین جا افتادن آغاز می شود ...  بعد از شناخت واقعیت است که می توانیم به جستجوی حقایق بپردازیم ... لااقل انسان طبیعی همین کار را می کند ... ما چی ... ؟! هیچ ... خیالات می فرماییم .

در طول تاریخ همیشه شاهد دوست داشتن ها و عشق هایی بوده ایم که تا آخرین نفس پاک و تنها در دو نفر یا چند نفر زندگی کرده اند و دلیل همه بودن ها بوده اند ... اما عشق هایی هم داشته ایم که قربانی ایده آل گرایی انسان شده اند ... اما نه به گزاف ...

" سر در ابرها " روایت یکی از این هاست و روایت یکی از استثنا ها هم هست ... شاید بتوانم بگویم عشقی بزرگ ... شاید ... مثل همه عشق های اتفاقی و البته شگرف . دو نفر در رابطه یکدیگر گرفتار آمده اند ... دچار عشق شده اند ... دچار حادثه ... ! به مرور زمان این ارتباط وارد حوادث تاریخی ای می شود که همه دنیا را در آن برهه تحت تاثیر خود قرار می دهد  ... در این میان " گای " که نسبت به دنیای اطرافش و حوادث آن بی تفاوت نمی ماند و از زبان " گیلدا " اگر بخواهم بگویم وجدانش بیدار می شود ... " گیلدا " اما که زندگی اش را دیده است و همانطور که آرزو هم اشاره کرده پس از آن که کف بین سرنوشت زندگی اش را برایش بازگو می کند ، تصمیم می گیرد تا آخر زندگی اش در جوانی خوش بگذراند و به قولی دم را غنیمت بشمارد ـ دائما " گای " را از تصمیمش برای شرکت در جنگ اسپانیا منصرف می کند ... اما " گای " به همراه دوست مشترک شان با " گیلدا " ، " میا " راهی اسپانیا می شوند ... " میا " هم گرچه زندگی را پس از آمدن از اسپانیا به فرانسه به خوشی می گذارند اما او هم هم چون " گای " نمی تواند نسبت به سرنوشت کشورش بی تفاوت باشد ... حتی فرانسه با شکوه و مهد علم و هنر آن زمان و آن چنان که در فیلم اشاره می کند " سرزمین نور و روشنی " نمی تواند آن ها را در این تصمیم انسان دوستانه و عشق به انسانیت و مسوول دانستن خود نسبت به جهان و اتفاق ها و حوادث آن - دچار تردید کند . تصمیم نهایی در رفتن است و عشق متعالی به انسانیت و سرنوشت انسان ها و جهان می انجامد ...

در ادامه وقتی سرنوشت اسپانیا رقم می خورد و نه آن چنان که توقع داشتند و شکست خورده برگشتند و تنها چیزی که به دست آوردند انسانیت بود ... پس از مدتی در جنگ جهانی دوم آلمان ها به پاریس می رسند و " گیلدا " پنهان از چشم مردم چشم پرست درگیر حوادث جنگ می شود و پنهانی به فرانسه خدمت می کند و سرنوشت آن چنان که باید او را هم به محور خویش در می آورد و او گرچه در چشم مردم خوار اما میهن پرستانه و یا بهتر بگویم گرچه به مرزها قائل نیست - انسان دوستانه - احساس مسوولیت می کند و به کشور خدمت می کند ... و در این را می میرد و در این اندوه داستان پایان می گیرد و مخاطب آغاز می شود ...

 عشق های واقعی به نظر چنین می آیند ... آن ها که در حال و هوای عشق حقیقی دم می زنند از انسانیت و عشق مردم غافل نمی مانند ... این فیلم روایت این رنج همیشگی است ... به نظر من نویسنده و کارگردان دائما مخاطب را در این انتخاب قرار می دهد که کدام راه ... کدام راه هر دو عاشق ...؟!

 همیشه انسان های بزرگ زاده انتخاب های بزرگ اند ... و در طول این اثر دائما این انتخاب ها خودشان را از میان عشق پیدا می کنند ... و می بینیم چطور از میان آن چه در چشم مردم نا خوشایند و مبتذل هست انسان بیرون می آید و این ها هستند که سرنوشتی را رقم می زنند گرچه خود قربانی سرنوشتند ...

جالب این که در اسطوره های ایرانی هم از این دست زیاد است ... از همه تراژدیک تر کشته شدن سهراب بوسیله پدرش رستم است ... رستم گرچه همه می پنداریم سهراب را نمی شناسد اما می شناسد ـ من نمی توانم خیلی به توضیح این بنشینم ، باشد برای فرصتی دیگر ـ اما رستم در انتخاب ایران و فرزندش در متعالی ترین شکل ممکن ... یعنی نه پدر ، نه مادر ، نه همسر ، بلکه فرزند ... ایران را انتخاب می کند ...

از طرفی اگر بخواهیم پلی هم به عرفان بزنیم ... در زندگی عاشقانه در سطح دو یا چند انسان هرگز آرامشی نیست ... در مسوولیت اجتماعی و در پخته شده روح ، انسان آرام می گیرد و اغنا می شود ... این سخن که از یکی از بزرگان است ، همیشه در یاد من مانده است : " از علائم مومن اندوه و آرامش است  " ... به قول دکتر شریعتی : " اندوه نه ، آرامش نه ـ اندوه و آرامش هر دو با هم ... روحی که در درد ها پخته می شود آرام می گیرد ... " و همه این سه تن به طریقی که به آن رسیدند دنبال این نوع از آرامش بودند ...

بیش از دیگر نمی توانم ... باشد که تا در نقد های این نقد ها با هم به بحث بنشینیم ...

خیلی ابیاتی مرتبط با این موضوع یافتم و خواندم و می خواستم این جا بگذارم شان ... اما خیلی طولانی می شود ... فقط برای نمونه از مولوی گرامی ابیاتی را می آورم که اتفاقا در اوج زمینه همین داستان است : 

                           پیشه   اول    کجا    از    دل   رود             مهر اول کی ز  دل بیرون شود

                           در سفر   گر  روم    بینی  گر  ختن            از  دل  تو  کی رود حب الوطن         

                           ما هم از مستان این می بوده ایم             عاشقان  درگه   وی  بوده ایم

                           ناف   ما   بر   مهر   او    ببریده اند             عشق او در جان ما کاریده اند ...

                       ... فرقت  از قهرش اگر  آبستن  است            بهر قدر وصل او دانستن است ...

                                                                            ***

از وقتی شروع کردم توی کافه بودم ... هنوز هم هستم و فعلا می مانم ... پیپ درست حسابی هم نتوانستم بکشم ... حال می کنید حس مسوولیت پذیری را !!!!!

این جا هر روز بهتر می شود ... جای همه تان را دیشب خالی کردم ... به خصوص آرزو و یلدا را ... چون بقیه دوستان تقریبا همه بودند ... جای سیامک هم خالی بود ... یک جمع دوستانه ... آن قدر دوستانه که وقتی می خندیدیم و حرف می زدیم همه کافه می خندیدند ... با خودشان می گفتند این آدم های جدی ، تا این حد می توانند اهل شادی و حرف های خودمانی شادی آور هم باشند ؟! بحث رفتن و برنامه سفرمان به تایلند بود ... می گفتند سوغاتی بیاوریم ... من هم گفتم سوغاتی تایلند ایدز هست ... حالا خود دانید ... ! امیر هم برای زوج هایی که همراهی مان می کنند می گفت که کلا در این سفر همه عقد و پیوندها باطل است ... می گفت حساس نباشید عشق های تایلند زودگذرند ... حداکثر یک ربع طول می کشد و اگر خیلی بشود می شود ۱۵ روز ! آخر سفر ما ۱۵ روزه هست ... !!! دوست داشتم می بودید و شما هم شریک این دم های زود گذر خوب و با نشاط بودید ... امشب هم همین طور ...

                                                                          ***

می خواهم حرفی از ایران بزنم هرچند پرگویی باشد و تکراری ... این روز ها شنیده ام که همه آن بالا ها دست مهر به هم داده اند و برای آینده ما راه روشنی را ترسیم کرده اند ... خب که چه !!! بس است ... به این ها هرگز نه ایمان داشته ام و نه ایمان می آورم ... ملتم را ولی می پرستم هر چند که در خوابی بس وقیح فرو رفته اند و هر چند بیداری شان ممکن نباشد ...

                                                                                                  ... بگذریم ...

 

 

پا نوشت :

ـ اسم فیلم " Head in the clouds " است ... دیدنش را به همه توصیه می کنم ... وبلاگ آرزو را هم برای نقد فیلم حتما بخوانید ... خوب و کوتاه به موضوع پرداخته است ... از دستش ندهید ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 3 مهر1388 و ساعت 21:35 |