ای ایران ای مرز پر گهر ای خاکت سر چشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون ، شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به پاست نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون ، شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرّم بهشت من روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گِلم مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما پاینده باد خاک ایران ما
***
از ساعت ۸ شب کافه بودم ، با پدر خانم محترم علی جان آقای مهندس ... نشسته بودیم و حرف می زدیم و کم کم بقیه دوستان هم به جمع ما پیوستند و چند نفری شدیم ... علی از شب قبل زمزمه هایی از سفر کرده بود و پیشنهاداتی هم داده بود ! کم کم که همه رفتند اصرار علی برای همراه شدن با آن ها بیشتر شد ... تا بالاخره ساعت ۱۲:۳۰تصمیم گرفتم که با آن ها باشم ... به همین راحتی ... رفتم خانه وسایلم را جمع کردم و راهی شدم ... ساعت ۲ صبح از کافه راه افتادیم ... به سمت شمال ... شام را ساعت ۳:۳۰ قوچان خوردیم ... ساندویچ هات داگ که احسان توی کافه برای ما درست کرده بود ... از این جا چهار نفر بودیم ... علی و خانمش و خواهر خانمش و من ... من تنها بودم و خانم علی از این جا تا بجنورد که برای خواب آن جا اتراق کردیم با من بود ... توی جاده ترانه های زیبایی با صدای ستار حسابی به وجدمان آورده بود ... توی راه با خانم علی راجع به فلسفه زندگی و انتظار از زندگی و دوستان و خانواده را بحث می کردیم ... بحث جالبی بود ... این ها همه اتفاق های سه شنبه شب تا زمانی که به بجنورد رسیدم هست ...
خسته و در به در شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره
در بجنورد سیامک - با جناق علی - هم به جمع ما اضافه شد و من در طول سفر فهمیدم که عجب آدم جالبی هست این سیامک و خیلی باحال است به قول خودمانی ... از بجنورد ساعت ۱۲ ظهر راه افتادیم ... خب خواب بودیم و صبح هم ساعت ۵ رسیدیم و ساعت ۶ خوابیده بودیم ... سیامک و خانمش از این جا تا آخر سفر تا بجنورد که ماشین خودش را برداشت مرا همراهی کردند ... صبحانه را توی راه خوردیم ... و ناهار چنجه خوردیم در دشت ... جایی که اصلا تصورش هم امکان پذیر نبود که غذایی به این لذیذی داشته باشد ... این بهترین غذایی بود که در راه رفت و برگشت هم خوردیم ... به به ...
ساعت ۵ بعد از ظهر بهشهر بودیم و حالا عیسی و خانمش هم به جمع ما آمدند و رفتیم سمت قائم شهر ... عیسی اهل بهشهر است ... پسری هست بسیار دوست داشتنی و خونگرم ... حس می کنید که در این جمع متاهل بنده کلا سر خر بودم انگار ... ولی این جمع از این ها خیلی با حال تر و با صفا تر بودند که من احساس تنهایی کنم ... البته خودمانیم هان اگر کسی بود بدمان نمی آمد ... !!! ...
قائم شهر محل اتراق ما بود تا آخر سفر ... شب ها آن جا می خوابیدیم و روز ها این طرف و آن طرف می رفتیم ... دریا ... جنگل و دریاچه و داخل شهر ... بیشتر بابلسر و خود قائم شهر ...
شب اول سر سفره که بودیم همه این زوج ها نشسته بودند و منتظر شام ... من هم یک گلابی زرد خوشرنگ تو دل برو برداشتم و گذاشتم کنارم و این هم شد زوج من ... تا آخر سفر این گلابی جریان داشت و همه جا دنبالش بودیم که نشد ... آخر ما برای خودمان توی این یک زمینه خیلی بی عرضه ایم ... همین که هلو نه و گلابی بله خودش تا ته ماجرا را می رود ... !!!
این گلابی ما هم به قول دوستان که سر سفره مورد عنایت قرارش دادند سوراخ بود آن هم از دو طرف ... کلا دعوا داشتیم سر گلابی خوردن در سفر ... حالا حساب دل مرا بکنید که گلابی مان مورد عنایت همه بود ... !!! ...
شب ، هنگام خواب مثلا می خواستیم زود بخوابیم اما بحث شیرین تولید مثل با محوریت دام در گرفت ... اوه اوه ... به به ... ! عیسی که دانشجوی دکتری رشته ای مربوط به علوم دامی هست می گفت برای اصلاح نژاد اسپرم گاو را وارد می کنند آن هم هر اسپرم به قیمت ۲۰۰ هزار تومان !!! حتی اسپرم های گران تری هم وجود دارد تا ۳۵۰ هزار تومان ... سیامک هم می گفت اون تخمی که اسپرم ۳۵۰ هزار تومنی تولید می کنه باید طلا گرفت !!!!! ... خب آدم می تونه بخوابه آخه ؟! توقعی دارین شما هم ... خلاصه تا صبح در همین محور می خندیدیم و خواب نداشتیم ...
فرداش دریا بودیم ... ۵ شنبه ... طبق معمول تا ۱۲ خواب بودیم اما فاصله ای با ساحل بابلسر نداشتیم ... خیلی زود خودمان را کنار ساحل یافتیم ... عجیب بود ... اگر این چشم های شور بعد این پست کار دست من ندهند می خواهم بگویم عجیب لطفی خدا به من دارد ... هر جا می روم هوا فوق العاده می شود ... هر چند گلابی گیر ما نمی آید اما بقیه شرایط همه در بهترین حالت ممکن می شود ...
هوا ابری بود و دریا آرام ... این زیبای بی وفا ، آرام و با احتیاط همه را در کام خود جان می بخشید ... باد ملایمی که در ساحل جریان داشت تا جایی که روح در بدن داشتی و درکی از لطایف طبیعت ، تو را با خودش می برد تا احساس رهایی کنی ... رهایی از همه خودت ... رهایی مطلق ... رهایی خالص ... دریا همه پاک و آسمان همه ناله ... شن های ساحل سرمای دل چسبی را به همه تن انتقال می دهند و تو خودت را از این بستر تا اعماق آب بسیار می شماری ... عجیب است ... شاید این همه زیبایی نشانه است که نباید این جا بود !!! ...
کنار ساحل چادر زدیم و علاوه بر پیپ مشغول باد کردن قایق شدیم ... و به دریا زدیم ... همه ... و دریا این آغوش پذیرنده تا آخرین دلواپسی همراهی مان کرد ... داخل قایق فرصتی بود تا چشم ها را ببندی و تمامی وجود تنهایت را درک کنی و از همه این لذت ببری و با امواج به ساحل برگردی ... یعنی که برو ...
ناهار را ساعت های ۴ یا ۵ خوردیم و بعد از تفریح و قدم زدن در ساحل کم کم زمزمه رفتن در گرفت ... ساحل گلابی هم زیاد داشت اما ما را نگرفت و مشعوف آن ها نشدیم ... غیر از دختری ۵ یا ۶ ساله ... دختری زیبا که یک لحظه از نگاهم نمی افتاد ... بالاخره تصمیمم را گرفتم به خانم علی گفتم شما برو باهاش عکس بگیر ... که منم باهاش عکس بگیرم ... همین طور هم شد و چه بوس خوشمزه ای داشت این دختر زیبای کوچولو ... بعدا فهمیدم خواهر بزرگ تری هم دارد ... !!! اما خبری نشد از من ... !!! خلاصه یا گلابی ها ما رو تحویل نمی گرفتن یا ما اون ها رو ... و بر همین منوال گذشت ... شک هم نکنید ... !!!
این جا یاد همه بودم ... همه را به اسم و به دل یاد کردم ... امیر ... حمید ... محمد و خانومش ... امیر ... سارا ... وحید ... علی ... سارا ... ایمان و خانومش ... آیدا ... لیدا ... آرزو ... یلدا ... هانی ... همه هر که رفیق بود و دوست داشتنی به یادم آمد و جایشان را خالی کردم ...
پس از کمی گردش و رفتن به نارنجستان و بازی بیلیارد و عکس و فلان و بهمان و گلابی دیدن ... برگشتیم ... توی راه برگشت " blue cafe " رو گوش می کردیم ... دوست داری با این آهنگ بری واسه خود کشی !!! خیلی برای جاده می چسبد ... بالاخره تصمیم گرفتیم به جای این که بریم قاطی باقالی ها و محشور بشیم ، بریم خونه خودمون ... و شب گذشت با بازی ... آن هم از نوع پوکر ... سیامک غوغا کرده بود ... از همه برد ... نزدیک ۱۵۰ هزار تومن ... آن هم کسی که دفعه اولش بود و چقدر کری خواندیم با هم برایشان ... کل کلی بود خلاصه ولی همه را در یک حرکت جوان مردانه باخت و همه به پول خودشون رسیدند ... خفّت از این بیشتر ؟ ... روانی برد از باجناق ها که به قول آرزو کمپرس ... !!!
فردای آن جنگل بودیم و دریاچه ... جنگل بکری که کمتر کسی با آن آشنایی داشت ... جنگلی بزرگ با شاخه های سبز درختان جنگلی ... به هم پیوسته و سبز ... یاد یلدا افتادم که در یکی از پست هاش اگر اشتباه نکنم این جمله زیبا رو نوشته بود : " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است " ... واقعا همین طور بود ... سبز بی آلایش ... درختان به دنبال خورشید سر به هم رسانیده و با شکوه در دامنه کوه های بلند و تا قله ... و زیبایی در نهایت بی زبانی ... و تصور ناشدنی ... تا امروز فکر می کردم لبنان و شهر بیروت و آن طبیعت شاهکار طبیعت است ... اما نه ، شمال ایران و این سرزمین واقعا تکه از بهشت است ... اگر بهشت باشد ایران حتما سهمی از آن است ... این جا آهنگ " ای ایران " را بارها گوش کردم و تا اوج غرور و افتخار دلم پرواز کرد و ...
شب برگشتیم و بعد از بازی پوکر !!! برای رعایت حال خانوم ها تصمیم گرفتیم پانتومیم بازی کنیم ... البته هم چنان پیپ به راه بود و یک لحظه تمامی نداشت !!! پانتومیم بازی می کردیم ما سه نفر من و سیامک و یکی از خانوم ها و اون طرف هم علی و عیسی و دو تا از خانوم ها ... کلی خندیدیم ...گروه آن طرفی یک کلمه ای را برای پانتومیم به سیامک گفته بود که خیلی واقعا که ... کار عیسی بود ... به سیامک گفته بود کلمه " غضیب " را برای پانتومیم اجرا کند !!! خدای من ... اوه ... سیامک آمد و دیدیم انگشت دست راستش را صاف جلوی شکمش گرفته ... گفتیم شمبوله ؟! !!!! [ با خجالت ] ... خلاصه ما هم زرنگ بودیم یک چیز هایی سرمان می شد ... بالاخره هم تیمی دیگرمان اسم شریف کلمه را کشف کرد و سربلند و با افتخار رفتیم برای دور بعد ... !!! بله بعدش بنده فهمیدم در امور دامی به آلت تناسلی گاو می گویند غضیب !!! اسمش هم وحشتناکه هان ... !
خلاصه فردا - شنبه - بعد از خواب مفصل ، کم کم به راه برگشت باز گشتیم و خوش خوشک آمدیم ... تا همین شهر شهید ... که دوستش دارم ... و هر روز برایش " ای ایران " گوش می دهم و می خوانم ...
جای همه تان خالی ... خالی خالی خالی ... کاش همه شما هم در این روزهای فراغ بودید خیلی مفرح بود ... از همان راه دور دلم برای همه تان تنگ شده بود ... تنگ تنگ تنگ ...
***
جمعه که اخبار را گوش می کردم ... آن هم از نوع دروغ پردازی صدا و سیمانی اش !!! ... دیدم حسابی مردم به خیابان ها آمده بودند و روی خیلی ها را سفید کردند ... در داخل استادیوم که اصلا غافلگیر کرده بودند این بیچاره ها را ... آخر این ها برای روز قدس برنامه ریخته بودند ... اما مردم رفتند ورزشگاه ... خیلی هم خوب ... چه فکری ... آن قدر هول شده بودند که صدا و سیما برای پخش نشدن این اخبار به هر ترفندی پوزه مالید ... چقدر این ها در برابر مردم عاجزند ... مردم ... مردم ... مردم ... کلمه ای مقدس تر از این تا به حال نشنیده ام ...
بعد از همه این خبر ها بود که که دیدیم چطور در نماز عید فطر عقب نشینی کردند ... و گردن التماس به گستردگی ملت و میهن ایران کج کردند ... آرزو در وبلاگ خودش گفته : " از این نظام جز نعش چیزی نمی بینیم ! " راست گفته هان ... دقیقا همین طور هست ... این دست و پا زدن ها فقط فروتر رفتن است ... اما مطلبی که من دارم به آن می اندیشم این است که آن قدر که آن ها عقب نشینی کرده اند ما چقدر پیشروی کرده ایم ؟! آیا عقب نشینی آن ها به معنای پیشروی ما هست ؟! به نظر من نه ... نباید امید به این واهی بست ... همه این ها در برنامه این آقایان راهی جز به فریب نمی برد ...
از راهی که آن ها عقب نشینی می کنند ما نباید پیشروی کنیم ... این اعتقادی هست و راهی و نظری که من دارم ... به هر مسیری که می روند و به هر راهی که برای من می گشایند پا نخواهم گذاشت ... ایمان احتیاجی به فرجه آن ها ندارد ...
ایران عزیز ... این خاک پاک و این پهنه وسیع و این آسمان بلند ... چشم امیدش بی شک به ماست ... به ما ملت ... و در عین حال ما در سخت ترین شرایطی هستیم که ملت ایران در تاریخ تجربه می کند ... نمی توانم برای این همه فریب که بر ما می رود و ظلمی که تحمل می کنیم ، راحت بنشینم قضاوت های دل چسب بکنم و نظریه های دل خوش کن بدهم ... برای ایران ، برای آزادی ای که هر روز دردمندانه و با ایمان به دنبالش هستیم راهی دیگر باید ... خودمان را باید برای مبارزه ای آماده کنیم که دشمن در آن قوی ترین است و همه امکانات را دارد و ما فقط با دست های خالی ، ایمان داریم و از همین جا روزنه ای به آزادی می بینیم ...
برای ایران عزیز کاری بکنیم ... من در همین جا هنوز مانده ام ... من و ما به یاری هم ، ایران مان را باز خواهیم ستاند ... این تنها رسالتی هست که این خاک و میهن سال خورده برای ما فرزندانش قائل است ... جز در این راه به راه دیگری رفتن خیانت است ... آیا همه این ها که می گویم و می گوییم ، به دل زمزمه می کنیم ؟!
وطن نام تو نام نامداران
همه فصل تو بادا نو بهاران
وطن سبزی سپیدی سرخ گونی
مبادا دشمنت را جز زبونی
پا نوشت :
- نمی خواستم خیلی طولانی اش کنم ... دائما به فکر این هستم که سریع تر بروم فیلم این هفته را ببینم و خودم را برای نقدش آماده کنم ... البته اگر نقدی به قلم آمد ... من این کار گروهی را با هر چند نفری که هست و هستیم دوست دارم ... کار را باید از یک جایی به هر حال شروع کرد ... گروه گروه هست ... کار گروهی را باید یاد گرفت ... من این جوری این همه تلخ به نظر می رسم ... !!!
