کز تناقض های دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می مال دست
زیر دست تو سرم را راحتی ست دست تو در شُکرْبخشی آیتی ست
سایه خود از سر من بر مدار بی قرارم بی قرارم بی قرار
خواب ها بیزار شد از چشم من در غمت ای رشک سرو و یاسمن
... عاشقم من بر فن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی
چون بدرّد شرم گویم راز فاش چند ازین صبر و زحیر۱ و ارتعاش
... ای رفیقان راه ها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکار
جز که تسلیم و رضا کو چاره ای در کف شیر نری خونخواره ای ۲
او ندارد خواب و خور چون آفتاب روح ها را می کند بی خورد و خواب
که بیا من باش یا هم خوی من تا ببینی در تجلی روی من
ور ندیدی چون چنین شیدا شدی خاک بودی طالب احیا شدی
کار او دارد که حق را شد مرید بهر کار او ز هر کاری برید
دیگران چون کودکان این روز چند تا شب ترحال۳ بازی می کنند
خوابناکی کاو ز یَقْظت۴ می جهد دایهء وسواس عشوه اش می دهد
***
رو بخسب ای جان که نگذاریم ما که کسی از خواب بجهاند ترا
هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب هم چو تشنه که شنود او بانگ آب
***
بانگ آبم من بگوش تشنگان هم چو باران می رسم از آسمان
بر جه ای عاشق بر آور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب
***
در تب و تاب شرایط شگفتی هستیم ٬ چون برگه ای عاشق در هیا هوی باد و هیچ سمتی را توان رفتن نه که نباشد ٬ چشم شدن نیست !
گفتگوی مولانای گرامی خود به اندازه کافی شرح ماجراست و من هر توضیحی در ذیل آن بیاورم فقط خودم را شرمنده شیوایی سخن و کلام او کرده ام و به نادانی از عمق سخن و بار معنی او کاسته ام ! اما علی رغم همه این تعارف ها ، ما و من هم در این شرایط حرفی داریم و سختی ای را تحمل می کنیم که باید به هر زبانی و به هر درکوفتنی و بلکه جان کندنی به زبانش آوریم . حتی اگر اشاره ای باشد یا گردی از آن چه زبانش را نیافته ایم و نیافته ام .
دور و برم را که نگاه می کنم ، تحلیل رفته ایم و تعدیل شده ایم ، خیلی هم بعید نبود ، لا اقل تا حدی پس از این همه سال به این درک رسیده بودم که " این نیز بگذرد ". ملتی که روش و هدف خودش را از دست داده است و از راهی می رود که نباید رفت و دل به چیزی می بندد که نباید بست و در سیلاب همه جهت گذر و فریب پیام های دروغ ، دل به هر آستانه ای می دهد و بر پیکر بی جان آیین های فراموش شده خانمان تازه می کند و بر پا ، به زودی هم می شکند و آیین فراموشی را به پاسداری هم آغوشی سر سپرده می شود .
" ملتی را رفت چون آیین ز دست هم چو خاک اجزای او در هم شکست "
پر چانگی نخواهم کرد ... آمدم همین را فقط بگویم ... نه حوصله سر و کله زدن را دارم و نه وقتش را ... اما دلم سر در همین چیزها دارد ...
توی کامنت وبلاگ یکی از دوستان عزیز این روزها و این حال ها خواندم که یکی از نظر دهنده ها توصیه کرده بود به فاصله گیری از سیاست و این که اصلا بیخیال آقا ! چه چیز بهتر از کتاب خواندن و فیلم دیدن و بهره علمی گرفتن ... سرمان که درد نمی کند ... آخر و عاقبتی هم که ندارد ... اما به نظر من که البته از بزرگان فلسفه آموخته ام و بهتر است بگویم نه فلسفه که از بزرگان حکمت آموخته ام ... " انسان ، حیوان سیاسی است . " هر آدمی به مثابه شرکت فعالانه در جامعه ای که زندگی می کند انسان است ، در غیر این صورت خیر . عشق ، دوست داشتن ، زیبایی و ... و همه فعل ها و اندیشه های نیک و خوب در همین راه نهفته است ... حتی اگر خیلی هم غلو کنم دروغ نگفته ام ... منظورم این نیست که بریزیم توی خیابان ها ... نه ... اما حق نداریم خودمان را از فهم آن چه می گذرد منع کنیم ...همین که بفهمیم کافی ست ... چقدر اشتباه کردیم ... کافی نیست !؟ لازم نشده دورهم بنشینیم و از خودمان شروع کنیم !؟ لازم نیست تاریخ را نه برای لذت که برای سرمشق به شاگردی بنشینیم !؟ خیلی تاسف و شرمندگی دارد بچه ها ... خیلی تاسف و شرمندگی دارد دوستان که " تحقیقات علمی گوشمان را در میان ناله های مظلوم کر کند و کتاب وسیله " پس زدن ها و نامردی های آبرومندانه " گردد " و عشق ... عشق پاک وسیله غفلت از مسولیت آزاد بودن شود ...
از امروز هست که بر شماست و بر همه ماست ... دیگر حرفی ندارم ...
***
و اما کافه ... هم چنان بر قرار است ... جایی که می شود از خودت فرار کنی و هی بروی و بیایی و دودی تازه کنی و البته نفسی !
***
جایی خواندم :
تنها فرق ما با دیوانه ها این است که :
آن ها در اقلیت اند !!!
خیلی راست می گوید هان ... خیلی ...
این را برای همیشه از من داشته باشید .
-پانوشت :
۱- زحیر : دم سرد و یا ناله بر آوردن ٬ نالیدن ، آه عمیق کشیدن .
۲- تا به امروز فکر می کردم که این بیت از فروغی " ذکاالملک " بوده است ... اما خب غلط بود .
۳- ترحال : بار بستن ، کوچ کردن ، کوچ .
۴- یقظت : بیداری .
