تبليغاتX
روح نا آرام
روزهای روشن خداحافظ

                                              سرزمین من خداحافظ

                                                           خداحافظ

***

 

آسمان   بار   امانت  نتوانست   کشید               قرعه   فال   بنام   من   دیوانه  زدند

***

ای  عشق  شکسته ایم  مشکن  ما  را          این   گونه    به   خاک   میفکن   ما   را

ما در  تو  به چشم  دوستی  می نگریم           ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

***

در نهایت آرامش که می روم

با گام هایی استوار 

برق امیدی که می درخشد

که در دل انباشته ام

و لبانم را به شوق رسیدن

بی باک حسود

مهر سکوت زده ام

...

تا کجا آمده ام ؟!

تا کجا رسیده ام ؟!

بی شک سادگی چهره ام

و استواری گام هایم

آن ها را خواهد فریفت ...

***

با پدر نشسته ایم اخبار را گوش می کنیم ... من ایستاده ام پشت اپن و دست هایم را تکیه چانه ام کرده ام و پدر جلوی اپن نشسته و مثل من سراپا گوش است ... سردار دارد توضیح می دهد : " امروز متاسفانه عده ای از آشوب گران و اراذل و اوباش مراسم عزاداری آقا را به هم زدند و در نقاط مختلف ایجاد آشوب و فتنه نمودند و به اماکن عمومی مثل سرویس های بهداشتی ، دفاتر پلیس و نیروی انتظامی و ایضا جاهای دیگه خسارت جدی و جری وارد کردند و به همبن خاطر عده ای از عزاداران حسینی که نمی دانیم چگونه مطلع گشتند ، احساسات شان تحریک شد و خودشان را از اقصی نقاط تهران بزرگ به محل اجتماعات غیر قانونی رساندند و با آشوب گران درگیر شدند و آشوب گران خودشان را از بالا به پایین پل و برعکس از پایین به بالای پل هم طبق فیلم های موجود در آرشیو ما ، پرت کردند ، دو نفر هم از ترس نیرو های غیر خودی ترجیح دادند بروند زیر ماشین که در دست پیگیری هست ... البته یک نفر هم بر حسب حادثه دچار ضرب سطحی گلوله شد و فوت کرد ... نیروهای ما امروز فقط از سلاح های مقابله با آشوب نظیر تفنگ آب پاش ( که جز سلاح های سرد محسوب می شه و از همه جا به ما اطلاع دادن بی خطر هست ) و بقیه سلاح های مردم دوست استفاده کردند و از هیچ اسلحه دیگر و سلاح گرمی استفاده نشده است ...

پدر : پس پفیوز با تخماشون تیر زدن جوون مردم رو کشتند ؟!

و من که با آن همه افسردگی سریع خودم را جم و جور می کنم می روم توی اتاق در را محکم می بندم و می افتم روی تخت دو نفره ام - جای شما خالی - فقط می خندم و دلم را می گیرم و دهانم را که پدر ما را به جایی که می گویند گا نفرستد ... !!!

***

از همه این ها بگذریم ... قصد دارم بروم زیر زمین !!! فقط مانده ام برای خودم چه چیزی جم و جور کنم و چه ارث و میراثی بگذارم که همه تان بخورید و سیر شوید و تمام هم نشود !!! 

تا به حال که حرف زده ام ... حرف مفت هم زده ام قبول ... همیشه مشکل جنبش ها در همه عصر ها و در همه وطن ها این بوده که عمل ، هم پا و دوشادوش تئوری حرکت نکرده و چندی که گذشته است همه به بیماری نظریه پردازی و دخالت مفرط بی فایده و حتی مضر در سیاست دچار شده اند ... مثل من و شما و همه ما که امروز بیشتر به آن دچاریم ... بعد تازه می بینیم حرکت های خودجوش از دل تئوری های ما برنخواسته اند و این جا گپ و شکاف عظیم بین تئوری و عمل خودش را بیش از همیشه جلوه گر می سازد و عرق را بر جبین خشک می کند و آه را در نهاد بلند ... تازه مشکل سختی و پیچیدگی امر بر همه محرز می شود و دست خالی و مثل گربه گیج دور خودمان غر می زنیم و به قول دوست خیلی عزیزم قد قد می کنیم ... و راست هم هست و حقیقت هم جز این نیست و باید بپذریم صادقانه که در این امر بیش از حد تهی و بی ثباتیم و بی پشتوانه ... بی پشتوانه هم از نظر فکری و هم عملی ... چرا که اگر فکر و نظری و ایده ای که به شکل عمل محقق نشود ، بی شک هم عمل را دچار مخاطره و ضعف و شکست می کند و هم ایده را نا کار آمد ... چنان که باید همه چیز را از نو بازسازی و پیکر تراشی کرد !!!

اما چه باید کرد ؟! رسالت امروز از همین سوال و تلاش برای پاسخ دادن به آن شروع می شود !!! برویم توی خیابان ها و شهید به حق راه آزادی شویم ؟! ... قطعا نه !!! گرچه ادامه مسیر حتما و جزما و ناچارا به این مرحله خواهد رسید ... ولی اول که نباید شهید داد !!! این جا درگیری و تقابل بین ایده و عمل ایجاد می شود ... می توانیم برای نمونه انسانی را در نظر بگیریم که می خواهد بنویسد ... خب احتیاج به چه دارد ؟! سواد ، اما سواد هم که کافی نیست ... احتیاج به قلم دارد و از همه مهم تر زمینه یعنی کاغذ و از همه این ها جدی تر پاک کن ... که بتواند خودش را و اشباهاتش را اصلاح کند ... و بعد احتیاج به محیط یعنی آموزش و مکان آموزش ... و تازه تجربه نگاشتن !!! به طور عادی برای یک انسان این ها نه به برق چشمی و طرفه العینی حاصل می شود و نه جدا جدا و با فاصله ... بلکه در ترکیبی پیچیده و هماهنگ و در حرکت با هم بدون جدایی و وقفه ... این جا دقیقا چنین آموزشی لازم است ...

اما نکته ای که قبلا اشاره نمودم و در همین وبلاگ بارها بحثش را به میان کشیدم ... نحوه قرار گرفتن ما کنار یکدیگر است ... قبلا هم گفتم باید ناف مان را نه تنها از گذشته و رهبران قدیم و جدید ببریم بلکه باید خودمان با نگاهی تجربی و انتقالی از گذشته به تفکر و عمل و تجربه شخصی گام بر داریم ... و پس از این که این شخصیت در ما رشد کرد و دیگر تحت تاثیر گروهی قرار نگرفت به هم بپیوندیم ... از این جا هست که می گویم می خواهم بروم زیر زمین ... !

و همه این کوتاه ذره ای هم از آن خط اول آن کتاب بزرگ نیست !!!

و از همین جاست که می گویم آیا کسی هست ؟!

***

مونتسر می گوید : " گوش کن ای انسان محروم ! برای آن که بیش از این فریب نخوری ، باید خودت را تعلیم دهی . "

اما در پایان دوست دارم شعر زیر را که یکی از بهترین دوست هایم سروده و از آوردن نامش معذورم تقدیم کنم به همه دوستان خوب این جا و این محیط :

" دف  می زند  هر  شب ددف دف  ،  ماه  در برکه ها  مهتاب می رقصد

در   بزم  این  ماه  نوازنده  ،  یک  ماهی  بی  تاب  در   آب   می رقصد

آن قدر بی  تاب  است  این  ماهی  ،  آن قدر که وقتی  که  می خوابد

حس  می کنی  با  لرزشی  موزون  ،  دارد  تنش  در  خواب  می رقصد

بیچاره  هر شب  خواب می بیند   ،    او  یک  عروس  ناز  دریایی  است

که   ناگهان   ماهیچه     ذهنش    در    تور  ،  در    قلاب     می رقصد

چندی است این ماهی که شرحش رفت ، هر جا به جز روی سن جلبک

در جوی  ،  در مرداب  ،  گاهی  هم  در  حوض   یک    ارباب  می رقصد

وقتی  که  از   دریا    جدا     افتد  ،  ماهی    پولک    دار      غمگینی

با    باله   یا   هر  رقص   بالاجبار   ،   در   تنگه   یا   تنگاب   می رقصد

دیروز سیل آمد ، همه دیدیم ، او دست و پا می زد ، کمک می خواست !!

ما کف زدیم  و  هی  به  هم  گفتیم  ،  دارد  عجب  در  آب  می رقصد !!

***

دف می زند  هر شب ددف اما   ،   ماهی  در آب برکه   ،  نه   ،  شاید

یک   آب   یا   چند   آب  بالاتر   ،   یا   این  که  در  پنجاب   می رقصد ! "

 

 

پانوشت :

* بی شرف ها در بوق و کرنا انداخته اند که این ها که در روز عاشورا همچین غلط هایی می کنند باید از امام حسین خجالت بکشند ... از کدام اما حسین ... از اما حسین تو یا امام حسین من ؟!! حسینی که من می شناسم در برابر ظلمی ایستاد که به نام اسلام بر گرده ملت چپانده بودند ... مگر ادعای یزید چه بود ؟! مگر یزید خود را مسلمان معرفی نمی کرد و نماز نمی خواند ؟! نه خیر آقا حسینی که من می شناسم با ظلم مبارزه کرد و برای ایجاد عدالت و احیای حقیقت به پا خواست و ما در آن راهیم ... حسین تو هست که از بوق مردم وحشت دارد و از سوت زدن مردم می ترسد ... این ها سوت می زدند که تو را از حرمت کاذبت بیاندازند ... نه حسین معصوم را ... این ها آمدند تا به تو بفهمانند که هیچ مرامی را از حسین نیاموخته ای ... تو که در رکاب حسین ، یزیدی می کنی ... بفهم الاغ شاسکول مادر ننه ی پفیوز ...

حالا هم دارند افکار و اذهان عمومی را تحریک می کنند که عده ای از آن بالایی ها را بگیرند ... به تخمم ... !

** دودل شده ام و سراپا تردید که از این جا بروم یا نه ؟! نمی دانم گاهی اوقات احساس می کنم وبلاگ مرا ارضا نمی کند ... احساس می کنم شاید دیگر خیلی حرف مفت می زنم ... احساس می کنم خودم همراه خواننده هایم دارم تحلیل می روم ... احساس می کنم حرف به درد بخور دیگری ندارم ... چنان که انگار حرف به درد بخور و خوبی هم تا به حال نزده ام ... نمی دانم ... بین ماندن و رفتن مرددم و سخت در حال انتخاب ... توی این انتخابات صد در صد دیگه شرکت می کنم ... یا می مانم یا می روم ؟! بروم ؟! بمانم ؟! به چه دردی می خورم آخر ؟!!! اصلا فکرش را هم نکنید نا امید نیستم ... به هیچ وجه ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 7 دی1388 و ساعت 20:38 |
 

         بیش  از  این  بابا  دلم  را  خون مکن     زاده ی     لیلا     مرا     مجنون     مکن

         گه دلم پیش تو ، گاهی پیش اوست      رو ، که در یک دل نمی گنجد دو دوست

***

 " ... پیشاپیش چشمم را پرده ای از خون پوشانده است ... "

علی رغم همه آن هایی که باید باشند و نیستند و به درک ... ! و علی رغم همه آن هایی که دوست شان دارم و باز هم نیستند و به درک ... !

فریاد حقی را می شنوم از این روزها و یاد حقیقتی می افتم که از فرط ایرانی بودن فراموشش کردم !!!

" آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟! مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند ؟! این سوال ، سوال از همه تاریخ بشر است و از آینده است و از همه آن ها که از پس می آیند ... که ای همه ... هر کسی آن چنان می میرد که زندگی می کند " ... " شهادت حضور در صحنه حق و باطل تاریخ است و شهید ... شهید قلب تاریخ است "

آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟!!

نه عزیز من ... هیچ کس چون تویی نیست ... به سختی راه را تحمل کن و تنها قدمی بردار که این جماعت مفت اند  و کلام شان فریب و دیدارشان ناسزا ...

درس می خوانم ... داخل اتاق ... در را بسته ام ... صدای اخبار و شعار های مردم را می شنوم ... " این ماه ماه خونه ... رژیم سرنگونه " ... کلافه می شوم به خودم بد و بیراه می گویم و دیگر تحمل نمی کنم ... کمی از آشفتگی ام را تسکین می دهم ...  چشم ها را پاک می کنم ... می آیم بیرون و به صفحه خیره می شوم ... و تمام مدت را که نمی دانم چقدر بود ایستاده بودم و اگر زمین نمی خوردم ایستادگی می کردم ... ...

نفس نفس می زنم ... برگشتم به اتاق ، دیدم پدر حاشیه هایی که بر کتاب نوشته ام را خوانده و می گوید تو این همه فحش را از کجا یاد گرفتی ؟! و برای اولین باری که به خاطر دارم با همه وجودمان با هم ، همدردی می کنیم ...

تمام شب را کلافه ام ... و دائما شعری از یکی از دوستان شاعر ، نمی دانم آقای نداف هست یا آقای صابری تا خود صبح توی سرم می پیچد و مرا به اوج دوران های گذشته می برد و تا امروز را پیوند می خورم ...

                   " آی بیهوده  پرستان بدن مال  شما           زخم های شب عریان تنم مال شما

روح  نا رفته  چرا  گور مرا می کاوید           بگذارید    بمیرم   کفنم   مال  شما

متراشید  سر  انگشت  تحیر با تیغ           یوسف گمشده در پیرهنم مال شما

لگد  از  روی  گلویم  به خدا بر  دارید          آخرین  چادر  گلدار   زنم  مال  شما

 دهنم  را پر خاکستر و خاشاک  کنید          مگذارید  بگویم   دهنم   مال  شما "

***

 حق دارد که بگریم ! مگر انسان چیست ؟! چه می خواهد باشد ؟! چه بوده که چه باشد ؟! معنی این که همه روزها عاشوراست و همه ماه ها محرم و همه زمین ها کربلا را حالا می فهمم ...

در طول تاریخ پس از واقعه عاشورا هیچ حکومت شیعه ای در روز عاشورا هرگز مردم را مورد تهاجم ، حمله و قتل و عام قرار نداده است و اما دیروز بر ما چه گذشت ؟! از این جا هست که می گویم بی شرفیم ! غر می زنیم ... الکی دل می سوزانیم ... دل مان هم که نازک است ! نارنجی و نازک هم که هستیم ... وقاحت هم که به اندازه داریم و اما درد نداریم ... نمی فهمیم چه می گوییم ... همین الان که دارم می نویسم آیا از دریافت حقیقتی که می رود عاجز نیستم ؟!!! به راستی چگونه است ؟!

ودر آخر یاد این سخنرانی که این روزها هر روز در گوشم می خواند :

" اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم ! شهیدان سخن شان را گفتند و ما کر ها مخاطب شان هستیم ... آن ها که گستاخی آن را داشتند که وقتی نمی توانند زنده بمانند ، مرگ را انتخاب کنند  ، رفتند و ما بی شرمان ماندیم ... صدها سال است که مانده ایم ... امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و رو در روی ما بر روی زمین نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند ... "

***

آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟!

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در دوشنبه 7 دی1388 و ساعت 13:10 |
 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار        عرب را به جایی رسیده است کار

که   تاج    کیانی   کند    آرزو         تفو    باد   بر   چرخ   گردون   تفو

***

بالاخره تمام شد ... ! البته به پایان رساندن کتاب لذت بخش و آرامش دهنده نیست ، شوق کتابی دیگر در پیش است ... و البته چه پایانی و چه انجامی !؟ هر کتابی را که به پایان می برم ، همه وجودم نفرت می شود و دشنام به عرب و ضعف خویشتن داری و قدرت شاهنشاهی بزرگ و خدعه و نیرنگ و زیاده خواهی و خیانت اشراف در طول همه تاریخ این ملت ـ چنان که همین امروز ... و سرا تا پا ـ چشم چشم ، اشک می شوم و گلو گلو ، بغض و نفس نفس دشنام و کینه ... چه پایانی - چه انجامی ؟! و خودم را و همه ملت را و همه شما را دشنام می دهم و تشر می زنم و هی خودمان را سرزنش می کنم که چرا گرفتاریم ... این جهل تاریخی چگونه طوقش را از گردن ما بر دارد ؟! که ما خود این چنین رام اوییم و زبان او و راه او و آیینه هر لحظه و هر صحنه او ... دشنامتان می دهم و خودم را دشنام می دهم ... تا کی این همه بی غیرتی و تا کی این همه بی خیالی و تا کی این همه به خود پرداختن و در خویش سوختن و پروردن و ... تا کی ؟!

گیرم که خوشبخت شدی ! گیرم که دست عزیزت را گرفتی و قدم زدی و همه آرامش دلت را به غفلت نابودی وطن لذت بردی ! و گیرم به زندگی رسیدی ! زن زندگی داشتی و مرد رویاهایت را به کام گرفتی ! و گیرم بچه های دوست داشتنی ات که برایشان جان می شوم دورت وول می خورند ! که چه ؟! به قیمت بی وطنی ... به قیمت نادانی ات و نادانی مان که هر روز عالمانه تر بدان می پردازیم و در وطن فروشی ِ پنهانی ، زیرکانه بی آن که بدانیم ، فعالانه دست اندر کاریم ؟! که چه ؟! که چهار تا توله پس بیاندازی که مثل تو احمقانه تر ، خاموش تر ، پست تر ، بدبخت تر و تنها تر توی این خاک بی وطن آن ها هم سراب ِ پرواز بگیرند و آرامش خویش را به ترک وطن آرام کنند !!!؟؟؟ تف به تو و تف به من ... این است که ما بی شرف ها مانده ایم !!!

***

اوه چرا به این جا رسیدم ... این ها چه هست که می گویم ؟! گرچه همین ها را جدی بگیرید ... صحبت ها و متن های عاشقانه و رمانتیک و خارج از موضوع ماها چرت و پرتی بیش نیست و گهی ست که در دهان بلغور می کنیم ... چنان که با هر عاشقانه ای خیانت به عشق می کنیم و با هر عشق بازی خیانت به وطن ...

مثل این که نمی شود بگذریم ...

اما بگذریم ...

***

این روز ها به همه ی عهد و پیمان هایم بازگشته ام ... از زمانی که تجربه فعالیت اجتماعی را شروع کردم ... رزونامه ها را بخوانم ... روش های مبارزه را یاد بگیرم ... با همه تا حدی مرتبط شوم ... هر جلسه ای را بی پاسخ نگذارم ... ملزم باشم اصولی را رعایت کنم ... ملزم باشم همه را آزاد بدانم ... ملزم باشم جز به ایران و ایرانی نیاندیشم ... شعر زیاد بخوانم ... نقد فیلم هم که در دو جریان جداگانه شروع شد دنبال کنم ... یکی جلسه هفتگی خودمان و یکی نقد فیم در وبلاگ ... تاریخ را بخوانم ... نگران همه باشم و دم بر نیاورم ... به خودم مقاومت بدهم و تحمل ... عاشق دختران وطنم باشم و عاشق پسران وطنم و دوست دار همه جوانان و همیشه دانشجو بمانم و چند تا برنامه دیگر ...

تازه کنکور هم روی همه اش ... گاهی اوقات به روزی ۱۲ ساعت مداوم می رسانم خواندن را ... تازه نت هم می آیم و پیش خودمان بماند کمی دل سرد هم می شوم !!!

فیلم ها را اغلب با پدر می بینم ... این دو سه روز بین همه ی خواندن ها جبران مافات هم کرده ام ... ابتدا " بدرود لنین " را به توصیه طاها دیدم ... بعد " بازداشتگاه شماره ۱۷ " و بعد " یک شنبه خونین " که امروز گذشت ... هر سه فیلم تقریبا تاریخ ها و موضوع های وابسته به هم داشت ... همه شان مدت ها حرف برای گفتن دارند ... بدوردلنین که واقعا نگاه خوبی بود ... جدایی نسلی پر از آرمان و آرزو و رویا با برنامه های عملی و دقیقی که از سرنوشت اندیشیده شده شان دارند و نشان می دهد چطور حتی بزرگان ما در غیاب تاریخ نا آگاهانه به سرنوشت ملتی خیانت می ورزند اما همیشه دلسوزانه دوست شان داشته ایم و برای تلاش شان و نا امیدی شان محترمانه مقاومت کرده ایم و صبور بوده ایم و در آرزوی شان آرزو بودیم و در رویای شان رویا ! ...

بازداشتگاه شماره ۱۷ هم نگاهی طنز و تلخ دارد به شرایط اردوگاه های افسران آمریکایی جنگ جهانی دوم که توسط نازی ها به خشن ترین شکل ممکن اداره می شود ... علی رغم طنز تلخی که به کار رفته می توانی همه زندگی را با آن مقیاس اندازه بگیری و از میان همه سختی ها راهی به رهایی بیاندیشی ...

و یک شنبه غم انگیز با آن آهنگ و ترانه زیبا و ماندگار ... ...

...

نمی دانم چرا درباره او نمی توانم هیچ بگویم ... برای من انگار چنین عشقی ممکن نمی آید ...!!!

از جنبه های هنری فیلم ها حرفی نمی زنم ...هم زمان زیادی می برد و هم تخصص من نیست ...

***

اصلا برای گفتن این حرف ها نیامدم این جا ... آمده بودم احوالتان را بپرسم !!! اما نشد ... همیشه هم نمی شود ... اصلا آقا به ما نیامده عاشق بشویم ... هی نیامده ... هی نیامده ... هی نیامده ...!!!

راستش می خواستم اتفاقی را به داستان بکشم ... که بین ما و همین فرزند خانه بغلی رخ داد که به قول آرزو کمپرس !!! یعنی خیلی هم با خودمان تفکر نمودیم ... دیدیم ما را به جهش بی اخلاقی و بی ناموسی متهم و در رسته پورنوگراف ها به یقین قرار خواهید داد با آن که به نظر قطعی خودمان ، خیلی هم آموزنده بود و البته سرشار از نکات اخلاقی .. !!! اما به رعایت عرف و اصول تخمی ِ جامعه ای که در ساختن و به وجود آوردنش خودتان و خودمان مقصریم از روایت آن گذشتیم ... و دیگر هم مودش را نداریم برای تان نقل کنیم ... خوشا به حال ما و دلبرک همسایه مان که از این خطا به حفظ حیثیت خویش گذشتیم !!!!!

***

ز شیر شتر خوردن و سوسمار        عرب را به جایی رسیده است کار

که   تاج    کیانی   کند    آرزو         تفو    باد   بر   چرخ   گردون   تفو

 

 

پانوشت :

- از دوستان مصرانه تقاضا دارم این دوبیت شعر فردوسی عزیز را به زبان و لحن حماسی خودش و با تمام غرور ایرانی بخوانند بلند ... !

- بنده در راستای داستان روایت نشده شدیدا از حیثیت خودمان دفاع نموده و از انجام هر گونه عمل غیر اخلاقی تبری می کنیم و می جوییم ... و صد در صد به دوستان عزیز اطمینان می دهیم که اگر داستان را نقل می کردیم حتما ما را در حد امام زاده ستایش و تقدیر می کردید ... به گمان خودمان هدف اصلی ما از این سانسور کاهش قطعی و حتمی امام زاده های پاکتی و کاغذی در این ولایت می باشد و جلوگیری از تقدس گرایی ... باشد که پند گیرید !!!

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت 3:45 |
 

چشم دل باز کن تا که جان بینی      آن چه  نادیدنی ست  آن بینی

***

کمی مادرانه ... کمی پدرانه !!!

م ـ رفتی ببینی کرسی های برقی جدید رو

پ ـ آره ، رفتم

ـ خب ، کجا رفتی ؟!

ـ همون جایی که آدرس دادی ... خیابون سناباد

ـ کدوم مغازه ؟! کجا دقیقا ؟!

ـ تو سناباد دیگه ! همون که خودت گفتی ... حالا دقیقا یادم نیست که !

ـ چه شکلی بود کرسی ؟!

ـ خوب بود !!!

ـ نه تو رفتی ، خب چه شکلی بود ؟!

ـ آهان خب ... خب ...

ـ تور داشت ؟! فلزی بود ؟! چوبی بود ؟!

ـ یادم نیست !!!

ـ سورمه ای بود ؟! مشکی بود ؟! توسی بود ؟!

ـ یادم نیست ! فولادی بود ... یعنی آهنی نبود ؟!!!

ـ چرا الکی می گی ... اصلا نرفتی تو ؟!

ـ نه به خدا رفتم ... جون تو ... ! اصلا بیا فردا با هم بریم !

ـ تو که رفتی دیدی دیگه چرا باهم بریم ؟!!

ـ خب با هم بریم که بخریمش دیگه ...

ـ مگه من گفتم خوشم آمده از اون ؟!!!

ـ هان ؟! جان ؟! خب بریم بیرون کلا ...!!!

ـ اصلا تو امروز کجا بودی ؟! اون جا که نرفتی !!! کجا بودی ؟! هان ... !!!

و من که هنگام خواندن متون سنگین و طاقت فرسا که روحت را به آتش می کشند ... در میان تاریخ چند هزار ساله و دردناک ایران با همه دئوه ها و خدایان دروغین به کین خواهی از تاراج این سرزمین و پاسداری از فرهنگ غنی و ساده و راستین جامعه نخستین سده های دور در خویشتن به نبرد نشسته ام ، از دورن اتاق به همه این اتفاق شادمانه می خندم و نا خودآگاه همه تاریخ را برای لحظه ای عمیقا فراموش می کنم !

***

 بهتر آن است که دل دل نکنیم               تا که  اندیشه باطل نکنیم

از کنار من   و   تو  می گذرند              چشم ها را متمایل نکنیم

چشم  من  آینه   روی  تو شد              دامن آینه را  ول  نکنیم ...*

*** 

۱

اصلا به من چه ربطی داشت ؟! چه خواسته ناممکنی و چه بی جا !

به من چه که بغض ِ ترکیده ی افسانه ای ناپاک ، گلوی ِ ترحم ِ کودکی غریب را آن چنان فشرد که صداقت ، زندگی اش را تهدید کرد !!! ؟ ککم هم نمی گزید اگر صداقت واژه هایم را باور نمی کرد . اما من از نزدیک همه می نگریستم و تنها کسی بودم که بود ! " قامت مهربانی " را خمیدند و عشق را آلوده ای مکرر... !

باید گریست ... حتی برای دلی که به نیروی عقل مصیبت می کشد ! حتی آلوده ترین عشق از اتفاق ِ این اتفاق ِ سیاه کینه دار است ... جاری شده است و تنها باید نگریست که از کدام زمین جهنم رفتن بگیرد ؟!

برای دلی که سخن های بسیار دارد و تنها رهایی اش ، آزادی از پیوستگی کلماتی ست که درد او را فریاد می کشند ، چه سخت و هول آور است اگر نتواند کلمه ای بیافریند یا آغازی بتواند !

سکوت تنهایی می شود مطلق ! و تمام تو را مرور می کند ! شگفتا ! سکوت فاجعه ای خفته در آغوش ِ مهر ِ تنهایی ست ، که خویشتنت را فریاد می کشد و از گذشته تا امروز را آوار می کند ... سکوت وراج ترین لحظه لحظه کلمات بی رحم است و تو را با شگرف ترین کلمات از ذهن تا روح و اندام اندام پیوند می دهد ... ! و از چنگ و دندان حادثه اش گریزی نیست ... چرا که بی آن که بخواهی و بی آن که احساس کنی صداقت دارد !!! و هر چه در فرار باشی به تو نزدیک تر است !

                                      سکوت این فرزند ِ صادق ِ تنهایی چه سخن گوی قهاری ست ... آینه وجود ...

***

۲

 پیام آور دروغ ! پایان خوب جمله های بد ! و توجیه و تطمیع و نمی دانم ... چه انرژی منفی ای از من گرفت اما ... و مرا که صداقتم را به پای اصرارها و انکارهای به دروغ - می ریختم و ظاهرم را پیش تظاهرش حفظ می کردم و باطنم را پیش وجدانم تبرئه - به تمام احساس های خالی و غفلت های او و همه معانی پس و پیش کلماتش مسلط بودم ، چنان که گویی سپاهی هستم که با لشگری که از کوه بلند بالا می آید تنها می تواند او را ببخشد - که راه گریزی جز این برای آن ناکام نیست ! مسلط بودم ... هر کلمه ای که می گفت ، هر ترکیبی که می ساخت ، هر جمله ای که مرا تحت تاثیر می گرفت و هر احساسی که مرا احاطه می کرد - همه و همه - هرچه بود و هر چه او بود - پیشاپیش چشمم لحظه ای رسوایی بیش نبود ! و خودم را می دیدم ... کلمه به کلمه هایی که می فرسود ، چه صبورانه و با چه صداقتی و چه تلاشی ، واژه های ایمانم را برایش دیوار می کردم که راه عبوری نیست !!!  چه حقیرانه ! " دانستن بخشی از ایمان است " ـ و من که می دانستم ... می دانستم به فریب ِ صداقت ، آلوده نخواهم شد !!! و بی آن که احساسم آلوده احساسی شود ، احساساتی شوم و برایش کلمه باشم و یا سنگ صبور ... اما - به یقین - صداقت داشتم ، حتی زیرکی نکردم - صداقتِ گفتن بی هیچ صفتی !

***

۳

جست و خیز و حرکات موزون ! و برای لحظه ای ... چه می دانم ... لحظاتی ... فراموشی مطلق ... رها از همه تنهایی و بی کسی ها و دغدغه ها - در آوار انبوه و پرخاشگر یاس و امید ـ زیر ضربه های بی امان و جانکاه انتظار و عذاب ! اندکی آرامش ... آرامشی سیاه ... سیاه اما آرام ...

این " روح نا آرام " ... تنهای خسته ... کلافه چشم های او ... غریب نگاهش ... و غریب را چگونه فریبی ؟! و با کدام چشمی که آب بخورد ؟! 

دوست داشتن ، تنهاست و تنها دوست داشتن است ... اگر در میانه نباشی !!!

مرا که دست های من ... نگران ناز پرور دست هایی بود که گرمی دست هایم را بهانه نوازش می کرد ! و مرا که بهانه نبودم ! و او را که پرورده نبود ! نگران چشم های من ... دل من ... " تو اصلا منو می بینی ؟! " و دلهره ای مدام از بودن و نبودن دست های هم ... دلهره و اضطراب همه خوب ها ... که " اضطراب ها زاده انتظارهاست " ...

" چشم بر راه پیامی

نشنود مرغ حسود ! "

 غم از دست دادن را !!!

                            آن جا که خودت را بی پناه می یابی و زیر پایت را حسرت همه امیدهای سوخته !!!

                                                                                                         پشت در پشت

...

***

آن قدر خوبی و پاکی که به هنگام وداع      حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

 

 

پا نوشت :

* ـ بخشی از غزل دوست و شاعر عزیز و هنرمند رضا بروسان .

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 27 آذر1388 و ساعت 4:10 |
 

در جستجوی آرزو های گم شده از هر مرزی می گذری . پدر را ، مادر را ، کار را ، خانه را و شهر را ترک می کنی . از تن به در می روی و از خویش و از خودت عبور می کنی ... همه برای آرزویی که از ذهن ایده آل گرای ات ساخته ای از میان همه رویاهایت ... از همه کوشش هایی که در آموختن داشته ای ... قدمی می نهی و عزم جزم می کنی و به راه می آیی ... راه روندگان ...

از همه سختی های دل چسب و زیبا که بگذرم ... می رسم وسط خود ماجرا ... از همان جا که رسیدم ... که شوق رفتن داشتم ...

با هر بدبختی و لجبازی و پافشاری و لطفی که خدا بی سبب کرد بلیط طیاره را گرفتیم و عازم شدیم ... حرکت ساعت ۲۳:۳۰ شب ... با تاخیر ربع بامداد به سیاهی آسمان شتافتیم و شکافتیم ! ۱:۱۵ بامداد هم به آرامی و غلتان بر خیسی زمین باران خورده فرود نشستیم ...

آقا جای تان خالی ... دلمان هزار راه رفت در آن تعلیق آسمان ... آرزو که همان اول چشمش را بر ما سیاه کرد و آقا بلیط ما برگشت خورد ... آن هم در راه رفت !!! با خودمان گفتیم خب حالا که خدا نمی خواهد نکند در آسمان میان زمین و هوا اجل معلق در رسد و جان مبارک به فنا بگیرد که با تقدیر دست و پنجه نرم می کنی قرم دنگ ؟!!  ... خب ، کند ذهن ِخنگول خدا هم نمی خواهد بروی ... خدا هم با آرزو ست !! اما سر ما درد می کند که به جان خدا بیافتیم و ناقوس آسمان را بر فرش زمین شیحه خوان کنیم ... آقا هر جور بود با هزار تا آیه و زیارت !!! به سلامتی پریدیم و نشستیم ... با آن غذای تخمی اش ... با تابان سفر نکنید ... ایضا کیش ایر ... ایضا این که بلیط کیش ایر بگیری سوار طیاره تابان بشوی ... خر تو خر ... از این بهتر هم نمی شد وقتی از ساعت ۴ تا ۱۱ شب علاف شوی که بروی لیست انتظار ، شاید که بشود !!! شد ...

شب را در فرودگاه به سر بردیم که ساعت ۲ درب خانه خانواده کوفتن بس گناهی ست خوف که اگر شیرین بیافتد که به جای نیاورند ، چوب و چماق بر سرت آورند و فحش های خانوادگی چاشنی کنند ، هر چند سر آتشینش در پاچه خود اهل منزل وابسته سر کند ...

تا ۶ صبح فرودگاه بودیم و رفتیم کافه روبروی درب اصلی نشستیم و چای خوردیم ... به به ...

بعد که وسایل سفر را خانه فامیل وابسته پهن نمودیم ، به محل قرار با دوستان ، رفتیم ...

از مشهد قبل از حرکت با بهار ( خانوم بهار ) قرار را میدان انقلاب گذاشتیم ... آن جا بقیه هم به ما می پیوستند و ما به آن ها و همه به همه و هی بزرگ تر و بزرگ تر ... آن قدر که خدا دستش را در ما می بیند و دید و یا ندید !!! ۱۰:۳۰ میدان انقلاب بودم ... هیچ کس نیامده بود !!! تا ۱۱:۳۰ ... با آیه تماس گرفتم و دیدم خدا جان این که خیلی وقت جلو چشم من وایساده !!! با هم احوال پرسی کردیم و منتظر بهار ماندیم تا سرکار تشریف بیاورند ...

سرکار تشریف آوردند ... آیه می گفت علم و صنعت شلوغ شده برویم آن جا ... با مترو خودمان را رساندیم ... هیچ خبری هم نبود !!! تخم ِ سگ ها دروغ گفته بودند ... !!! برگشتیم دوباره انقلاب ... رفتیم وسط همه ... البته نه آن همه ای که به ذهن بیاید همان هایی که بودند ... آیه مرتب به مامورها فحش می داد !!! فحش های ناموسی خیط که من هم خجالت می کشیدم و تند تند مراتب عذر خواهی و ارادت خودمان را با انضمام گل واژه های آیه به عرض حضرات می رساندیم ... باشد که بسوزند و مشعوف شوند ... !!!

نمی گذاشتند به سمت دانشگاه برویم همه مسیرها را بسته بودند ... تعداد مامورها بی شک از مردم بیشتر می نمود و عجیب نیرویی منظم کرده بودند ... خیلی از نظامی های درجه دار هم البته این طرفی بودند ... اما بودند و خودش وحشتی می آفرید !!!

از وقتی از مترو انقلاب پیاده شدم مامورها پرسه می زدند دو به دو ... ابتدای خروجی هم مامورها ایستاده بودند که جوان هایی که کیف یا کوله داشتند متوقف می کردند و داخل آن ها را می گشتند ! نیروی ویژه سرتاسر میدان را پوشانده بود . گرداگرد میدان و همه خیابان های اطراف مملو شده بود از مامور ، چنان که نمی شد متوقف شوی و گوشه ای بایستی و منتظر کسی باشی ! همه جا پر از ماموران سبز پوش ... این هم رنگ است آخر که نیروی امنیتی بر تن دارد ؟!!! کم کم به این جمع زیاد ماموران ، همانطور که به جمعیت اضافه می شد ، اضافه می شد ... همه مغازه های آن کوچه و برزن را هم بسته بودند و تک و توکی که می شد از آن ها احساس امنیت کرد باز بودند ...

وقتی از دانشگاه علم و صنعت برگشتیم جمعیت بیشتری آمده بودند ...

چندین بار مسیر ها را رفتیم و برگشتیم ...

برویم این طرف

نه اون طرف که می زنن!!!

تعدادشون هم زیاده

به راه بریم ...

راه شما خالیه

خوب به جاش امنیت داره هان !!!

آمدی کتک بخوری یا در بری

نیامدم کتک بخورم

وسط همین دیالوگ آیه به یکی از این درجه دارها گفت مادر رو سلام برسون ... من هم گفتم نخیر سرکار باید بگی مادر چطورن ... خوبن ؟ تنهاشون که نگذاشتین ؟!!!

به سمت دانشگاه تهران همه مسیر ها را گرفته بودند و برای عبور راهی نبود ... هیچ راهی ... می شنیدیم که چهارراه ولی عصر شلوغ شده است و درگیری آن جا شدت گرفته ، ولی اصلا نشد به آن سمت برویم ... از هر راهی رفتیم برمان گرداندند ! پیر مردی بود که با خیال راحت جلو مامورها راه می رفت عصا به دست و به آن ها و همه مقدسات فحش می داد و آن ها هم با او کاری نداشتند ... اصلا آمده بودند که با او و امثال او کاری نداشته باشند ... !!!

ایستگاه های اتوبوس گاهی شلوغ می شد و جوان ها و جوانه ها شعاری می دادند و بلافاصله سرکوب می شدند و باز چندی بعد از نو ... اما جمعیت قوامی نداشت ... مرتب پراکنده می شدند و بی خود در خیابان های اطراف پرسه می زند به هیچ !!! معلوم بود بی پشتوانه آمده اند ... آمده اند خودشان را خالی کنند ... یا نمی دانم کاری را از سر باز کنند ... !!! مثل گربه گیج بودند نمی توانستند هدف مند کاری بکنند ... حرفی بزنند ... راهی بروند ... دستی بالا کنند ... " هر چه پیش آمد خوش آمد " بود ... !!!

شعار هم کمی می دادیم ... !!! کمی قاطی جمعیت چرخیدیم و از هم جدا شدیم ... هر کدام به راه خود ...

به رفتن ، ناامید قدم نهادم ... برای یلدا همان شب نوشتم که بدترین و ناامیدکننده ترین ۱۶ آذر را گذراندم و تجربه کردم ... به چشم خویش دیدم که جوان ها و دانشجوها سرگردان و بی هدف ، فقط برای ابراز اعتراض خویش به بیراهه دویدند و شعار گرفته اند ؟! که چه بشود ؟! ... مگر از دود ، آتش زبانه می کشد ؟!!! این ها را تنها که در خیابان به سمت کشاورز و داخل همین بولوار قدم می زدم به خودم می گفتم و خودم را سرزنش می کردم که چه ؟! ناراحت نبودم که آمدم ... سال بعد هم خواهم رفت و سال های سال بعد ، چنان که سال های سال پیش ... اما برای این که حرکتی و ایمانی شکل بگیرد ، اجرایی بشود ... نمی شود فقط به مشت کوبیدن به هوا اکتفا کرد و شعار داد ... شعار و حرف که باد هوا ست ... باید برنامه داشت ... باید آن ها سرگردان بشوند نه ما ... باید آن ها هر بار غافل گیر عزم علمی و عملی ما باشند و نه ما سردرگم حجمه مزدورانه آن ها ...

بگذریم ...

ساعت ۱۶:۳۰ با نوشین قرار داشتم ... این نوشین خانوم از آن دوست های خیلی قدیمی هست که حق خواهری به گردن من دارد و من با او به شوخی می گویم حق مادر بزرگی ... دوست خوبی هم هست ... همیشه خوب و سنجیده ... در این ۸ یا ۹ سال آشنایی هرگز دوستی اش را فراموش نکرده ام و هرگز ندیدم دوست نباشد ... رانندگی اش هم خوب است !!! فقط دنده عقب را بد می راند ... یاد ندارد ... اگر دیدید یکی دارد دنده عقب را افتضاح می رود شک نکنید نوشین است !!! (با این حرف خونمان هم پای خودمان ) خلاصه با او بودم تا زمانی ... فکر کنم ساعت ۱۹ ... همان شب احتمالا سرما هم خوردم ... چون برای گریز آسان از دست این گرگ ها پالتو نپوشیده بودم ... خب سرما هم خوردم !

شب با همه خستگی تا ساعتی توی رختخواب حسرت می خوردم که چرا دانشجوی امروز ، چرا این پاک مقدس چشم به بینی اش قدم بر می دارد ؟! چرا ؟! خیلی تحلیل ها هم برای خودم کردم ... که برای خودم بماند ... هر وقت مرد حرکت شدیم و راهِ رفتمان ، راهِ مردان شد ، وقت برای این حرف ها هست ... و الا چس فیلی هم این حرف ها و تحلیل ها و نظریه ها نمی ارزد ... و در هوا نعل زدنی بیش نیست ... !

 سه شنبه را خوب گشتم بیشتر کتاب ها را همین روز شناسایی کردم و برای خریدشان برنامه ریختم و شب تقریبا مریض حال به خانه رفتم ... خانه عمو ...

دکتر جالب بود !!! شک داشت آنفولانزا دارم یا نه ؟! ندارم ! هی نسخه می نوشت بعد می گفت کجاها درد می کند ؟! ... من هم می پیچاندمش ... خلاصه تلافی اش را سر ما در آورد ... سه تا آمپول !!! مادر جااااااااان ... اما خوب کسی آمپول می زد ... به به ... خدا زیادشون کنه ... خانومه دو تا آمپول را می خواست همان شب اول به باسن مبارک بچپاند !! چپاند هم ... رفتم روی تخت گفت آقا شلوارتان را کمی بکشید پایین !!!! ( باعث خجالت ) ... گفتم نمی توانم خودتان زحمتش را بکشید ! بی شرف نزدیک بود شلوارمان را جر بدهد ... که افاقه نکرد ! بعد دو تا آمپول را زد ... اولی را زد خودش را هم لوس می کرد که از پل اول گذشتی !!! ما هم توی دلمان گفتیم تو از پل اولش هم نمی توانی بگذری ... حیف این جا نمی شود !!! اولش درد نداشت هان ولی تا خانه را لنگاندمان ! که فردا شب هم برای تزریق بعدی تکرار شد ...

داشت یادم می رفت ... چیزی که دوشنبه و سه شنبه خوشحالم کرد احوال پرسی دوست های عزیز بود ... یلدا و آرزو و ندا و علی و امیر و حمید و نوشین ... نمی دانید توی شهری که غریبی هر پیامی که می رسد انگار پیام خداست ... انگار زنده می شوی و شوق قدم می گیری ... هر sms ای که می رسید سرشار از زندگی می کرد مرا ... آن لحظه ها چقدر دوست داشتم این ها را ...

چهار شنبه ندا را دیدم ... قرار بود برای شرکت در کلاس های دانشکده که می آید جزو های شرکت در دوره کارشناسی ارشد رشته ادبیات باستان را برایم بیاورد ... خودش هم دانشجوی همین رشته هست ... لطفی که او به من کرد ، چه در آزمون ارشد موفق باشم و چه نباشم تا آخر عمر یاد من خواهد بود و همیشه سپاسگزارش ... این لطف ها این روز ها ارزشمند ترین ها ست ... و هیچ طریقی هم برای تشکر نیست ... من همیشه شرمنده ندای عزیز خواهم بود ...

بعد از ظهر را کامل به خرید کتاب گذراندم و یافتم آن چه یافت می نشود ... کتاب های رشته ارشد ادبیات باستان و مجموعه داستان های هوشنگ گلشیری به نام نیمه تاریک ماه و چند کتاب داستانی دیگر و ...

شب را پیش علی بودم جایی که بیست نفر با هم می خوابند و با هم بیدار می شوند و همان جا کار می کنند و همان جایی که کار می کنند می خوابند و درآمدشان را هم قرار است با پارو جمع کنند !!!

و با پسر دکتر علی شریعتی - دکتر احسان شریعتی هماهنگ کردیم برای این که ۵ شنبه هم را ببینیم و با آرزوی خیلی عزیز هم همین طور ...

۵ شنبه صبح امیر را که از مشهد آمده بود برای عروسی دیدم و ۱ ساعتی با هم بودیم ... می خواست برود بر مزار فروغ بزرگ ... رفتیم امامزاده صالح گفتند این جا نیست باید بروید جای دیگر ... از همین جا از هم جدا شدیم من با دکتر قرار داشتم و نمی توانستم نروم ... دوستش دارم خیلی دوستش دارم ... امیر وقت خداحافظی گفت دیدن دوست توی شهر غریب بهترین چیز هاست ... راست می گفت ... سخت به دلم نسشت حرفش ...

ساعت دوازده احسان شریعتی روبروی حسینیه ارشاد منتظر من بود ... با کمی تاخیر ساعت ۱۲:۱۵ رسیدم ... بنده خدا زیر باران شدید منتظر ایستاده بود ... از خیابان که رد شدم داخل پیاده رو صدایم زد و با هم به کافه ای در نزدیکی حسینیه رفتیم و با هم به گرمی نشستیم و حرف ها زدیم و برنامه ها طرح کردیم ... برایم اوضاع را تحلیل کرد و چه درست ... و از خط مشی خودش گفت و یادی از دکتر کردیم و از دانشجو ها حرف زدیم و مسیر را بررسی کردیم و حرف و حرف و سخن ها گفتیم و من حتی احساس نکردم که لحظه ای گذشته است که زمان رفتن در رسید ... تا نزدیکی حسینیه قدم زنان رفتیم ... باران هم بند آمده بود ... کم کم سخن های پایانی به سراغ مان آمد و همدیگر را به سختی در آغوش گرفتیم و احسان عزیز ... دکتر عزیز ... فزرند معلم شهیدم به سمت خانه اش رفت و من به سوی خودم و دوست داشتن او و پدرش ... قدم زدم تا خودم را پیدا کنم ... اشکهایم را جمع و جور کردم و لبخند را به لب دزدیدم ...

ساعت ۱۵:۳۰ آرزوی عزیزم هماهنگ کرده بود هم را ملاقات کنیم ... سید خندان باید می رفتم ... پیاده رفتم از حسینیه به همان سمت ... با من تماس گرفت که من رسیده ام ... خب من هم گفتم خب من هم رسیدم ... می گفت بال بال بزن من ببینمت !!! خدا به دور ... جلو چش و چال مردم ... خب دختر گلم نمی گی این مردم ابله  بگن این پسر عیب کرده ؟!!! از دور دیدمش ... به اولین نگاه شناختمش ... از همان اولین برخورد مهربانی و خوبی اش داد و بیداد می کرد هان ... با هم رفتیم جایی نشستیم و من تعجب می کنم این دختر گل چطور زنده است ؟! از بس که نمی خوره !!! و خیلی هم باهوش هست هان ... از هر جایی صحبت کردیم ... از همه چی ... البته من پرحرفی کردم و فکر کنم طفلی سر درد گرفت از حرف های بی سر و ته من !!! تازه گفتم یلدا هم چی گفته ... تازه به یلدا هم گفتم که گفتم !!! ... نمی دانم چطور باید گفت ... آن قدر خودمانی بود و آن قدر عزیز که نمی فهمیدم چطور می گذرد ... گرچه مدت خیلی زیادی با هم نبودیم ... اما من وقتی از او جدا شدم اولین حرفی که به زبانم آمد این بود که گفتم چه انسان شریفی هست !!! و چه قدر خوب واقعا آن قدر خوب که غیر از این واژه ای ندارم ... قدر خودش را باید بداند ... خیلی باید بداند ... آرزوی عزیز ... ...

بقیه سه نقطه ها را هم به خودش می گویم ... حالا بروید بسوزید از فضولی ... !!!

آن شب را قدم زدم تا خانه عمو ... شب را بودم و فردا رفتم با سعید داماد خاله مان کمی تهران گردی ... سعید را دوست دارم ... بیشتر از این که برای من فامیل باشد ... دوست است ... دخترش تازه به دنیا آمده و تا امروز دو هفته می شود و روز تولدش روز تولد دکتر هم هست ... دخترش را خیلی دوست دارم مثل خودش ... خدا نگهش دارد ... عزیزش ...

شب رفتم راه آهن با همه خداحافظی کردم ... به همه هر که در دسترس بود زنگ زدم و گفتم که دارم می روم ... و چیزهایی به ذهنم آمد به این صورت :

تِلِق تِلِق تَلَق دور می شوم از تو

تِلِق تِلِق تَلَق دور می شوی از من

به سمت کدام هیچ می رَوییَم

به کدام امید پس از رفتن ؟!

...

بیش تر از همه سخت نگران جنبش دانشجویی و بستر کنونی اش هستم و از طرفی برای دل خودم دوست دارم همه را جمع کنم دور هم ... همه را ... همه را و راه رفتنی باشیم برای هم و را رسیدنی برای همه ...

نمی خواهم این پست را با شعر جمع کنم ... پایان دیگری دارد این قصه ... بستر دیگری دارد این داستان ...

هر چند که سرای همیشگی اش ایران است ... ایران ...

 

 

پانوشت :

 نمی خواستم از دوستان گلم حرفی بزنم ... اما نمی شد ... اولا به این دلیل که خود واقعی ام را پشت نگفتن ها پنهان می کردم و این کاری نیست که از من در حق دوستان عزیزم بر آید ... و هم این که اگر می خواستم هیچ نگویم و افراد را بی نشانه بگذارم همه را سر در گم می کردم ... نمی دانم دیگر ... به بزرگی و دوست داشتن خودتان ببخشید ما را ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 22 آذر1388 و ساعت 0:15 |
 

چو  ایران نباشد  تن  من  مباد    بر این مرز و بوم زنده یک تن مباد

***

دارم می روم جایی که بتوانم انسان باشم ... میان مردم ...

پدر می گوید برای ۱۶ آذر می روی ؟! می گویم نه کار دیگری دارم ... دارم می روم عروسی ... هیچ نمی گوید ! چگونه خواهد توانست مرا منصرف کند ؟! آرزو می گوید این جا نیا ... به تو می گویم این جا نیا ... و من گرچه برای حرفش جوابی خواندم و به دلم نشست ... اما می روم ، من این روز ها فرزند این جا نیستم من این روزها در قلب ایران نفس می کشم و " پیشاپیش چشمم را پرده ای از خون پوشانده است " ... هنوز جایی برای اقامت پیدا نکرده ام ... اما می روم ... مگر در دل نمی توان نشست ؟!

وقت برای این که حرف هایم را بزنم ندارم ... کمتر از ۲ساعت و نیم دیگر باید حرکت کنم و هنوز حتی وسایلم را جمع نکرده ام و خودم را رفت و روب ننموده ام ! آن جا هم احتمالا آلاخون والاخون هستم ... مهم هم نیست ...

با من باشید عزیزان من ... جای همه تان را لحظه لحظه خالی خواهم کرد ... و شاید همین فردا به محض رسیدن اگر امکانی بود به روز هم کردم و حرف هایم را ریختم بیرون ...

به امید دیدارتان

تو اگر برخیزی

من اگر برخیزم

همه بر می خیزند

همراه شو رفیق

...

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در شنبه 14 آذر1388 و ساعت 17:10 |
  ژید انگاری

 

کافه هستم ... سر میزی که اغلب از آن من است ، تنها نشسته ام و دارم می اندیشم از کجا شروع کنم ... ! چندی است که تعدادی از همکلاسی های دوران دبستان را این جا می بینم و سلام و علیکی با هم داریم و گاهی هم به هم می پیوندیم ... امین که از هم دوره ای های همان روزها ست از خاطرات دبستان و راهنمایی می گوید ... می گوید هنوز بعد از بیست سال خانواده اش او را به شوخی می گیرند که هر روز زنگ می زده خونه ما و بی مقدمه می گفته : " سلام ، عباس خونه ست ؟! " و همیشه با همین لحن و همین ترکیب و بعد هم تکالیف روز بعد را می پرسیده !!! و او بعد از بیست سال همه چیز را به خاطر می آورد ... من اما حتی اسمش یادم نبود ... حتی این که اصلا ما آن موقع تلفن هم داشتیم یادم نمی آید ... حتی خیلی چیزهای دیگر ... چقدر از آن روز توی خودم رفتم ... چقدر خودم را از دست دادم و هی به خودم زدم که چه می کنی ؟! یاد گوته می افتم که گفت : " کسی که از ۳۰۰۰ سال بهره نبرد ، فقیر است " همین را هم مطمئن نیستم به درستی نقل کرده باشم !!! و من چه بهره ای برده ام از خویشتن حتی ؟! ... حتی شبهی در تندباد فراموشی ... !!! همین امروز مقاله علی فردوسی عزیز را خواندم با عنوان " حرامزادگان سمنگان " ... به درستی یادآور شده بود : " هر که بی‎تاریخ است ، بی‎ریشه و حرامزاده است . هر که دروغی را به جای حقیقت در گذشته خود نشانده به گونه‎ای هستی شناختی ، حرامزاده است . " نکند بی تاریخ باشم و بی تاریخ باشیم ؟! ... حتی تهی از یاد خویش ؟! هر که از تاریخ خویش می گریزد تلاشی می کند برای ثبت خویش در این هستی شناختی این چنینی ... و از این رهگذر همه حرامزاده ایم ! و باز گریز ، نشانِ امر و تاریخ بازیافته است ... آن ها که به دریغ از تاریخ خویش باز مانده اند به راستی حرامزاده اند . حالا این که من از یادآوری چه چیزی به این رسیدم و به این رسانیدم ، در همین تاریکی و خاموشی نگفتن ها بماند ...

اما خیلی از خودم در رنجم و از خودم در تلاش گریز و می دانم راهی به هیچ بیراهه ای حتی نیست ! از خودم کجا بگریزم ؟! به کدام هستی ناممکنی و به کدام نیستی دست نیافتنی و بی انجامی ؟! هر روز گرفتار این می شوم و همین جا با همین کلمه های سراسر و پهناور از ناامیدی خودم را پر می کنم و زمین را سنگین و خاک را به آرامشی دیرین می پذیرم و هوا را به زندانی خویشتن نفس می کشم و باد را بی آن که پایی به دنبالش باشد با حسرت می پایم و با این آتش خودم را به آن خاک خاموش می کنم ... چه شده است ؟! جز این که بدانم که آن چه شده است ، شده است و هیج مفری برای این هول ممکن نیست ؟!

انسان همه رنج است و من رنج ، از ندانستن ِ رنج می برم ... درد از این است که درد احساس نمی شود ... تو در توی احساس های گنگ و بی مزه و بی آبرو مانده ام و مانده ایم و تلاش مان برای باز یافتن زمان خوش بودن است ... بی تصور خویش بودن ... !

***

از تاریکی و آشوب بی پایان و هیجان های نارس و بیهوده شهر به دور دستی ناآشنا ، بی آن که زمانی را بداند ، بیرون رفت ... خودش را برداشت و قدمی بر رفتن نهاد ... از همه حصار ها و دیوارهای بلند که هوا را می گرفت ، که خدا را هم مسخ می کرد و فراموش یاد ها ، که بر او تنگ می آمد ، از همه و همه گذشت ... شگفتا ! به سلامتی ! ... به سلامتی این همه راه را پیمودن و از همه ناامیدی ها گذر کردن و از تمامی بن بست ها راهی گشودن ، ممکن نمی نمود ... عزم رفتن داشت و نه پای نشستن ، و نه همراهی که نگرانش کند ... و نه دلی که پیغامی و به یادی بازش گرداند ... همه آن چه برای رفتن لازم بود فراهم آمده بود ... آرام و یک ریز ، با دلهره ای مدام به رفتن می آغازید ... هر قدمی که می گرفت ، شوق قدمی دیگر ... هر قدمی که بر می داشت دوباره آغاز می شد ... تولد قدمی دیگر ... زمانش بی نهایت آغاز می شد و هر قدمش بی نهایتی بود بی زمان ... می رفت و می رفت ... از این همه آزادی رفتن شگفتا ! و از همه این شوق نرسیدن شوقی در پیش ... چقدر هم خودش شده بود ... تا چه اندازه دریافته بود توانایی انسان بودن را ... می رفت و می رفت ...

سرش هم در خودش بود و گه گاه اگر سری از خویشتن بر می داشت ، نگاهی به امید به دور دست می انداخت و دوباره در ادامه ، آغاز می گرفت ... در یکی از همه این آغاز ها و در تکرار این تولدها سری بالا آورد و نگاهی به ژرفای زمان انداخت ... اما چون همیشه نگاهش را بر نگرفت ... نگاهش را از خویشتن به آن دور دست خیره کرد ... و در لبخند ِ نگاهش به تکاپوی دل به آغازی دیگر قدم گرفت ... اما نگاهش را بر نگرفت ... چه به آن چه از دور دست می دید امید ها بسته بود ... می رفت و می رفت ...

کم کم بوی آن هوای تازه را به مشام می آزمود و بی شتاب به آغاز قدم می نهاد ... زیر هر قدمش اندک اندک سبزه ای و پیش چشمش را انبوه درختان آن باغ بی آغاز و بی پایان ... از چمن زارهای لطیف ، از رستن های نو رسته و از گل های زیبا و بی همتا می گذشت و هر قدمی انگار که در آغاز است ... می رفت و می رفت ... با هر قدمی در پیش آوای خوش پرندگان به گوش ... مرغ های عشق عاشق هر لحظه نوایی از عشق می سرودند ، قناری های رنگارنگ بر شاخه های سبز آزادانه نغمه می زدند و پرستو های دلدار پر ترانه ، هر لحظه و هر دم بر همه هستی زمان و خویشتن او نوید بهاری در بهار می خواندند و از دل تلاشش رستگاری سر می کشید ... در اطراف بی کرانش درخت های سبز به آسمان بی پایان سر می کشیدند و همه سبز های خوب ، شکوفه های خوب ، گل های خوب ، میوه های خوب و چه می گویم ! همه خوب های خوب ، همه هستی خوب ممکن شده بود ... جویبارهای جاری بر کناره هر یک گل های امید برکشیده و در بستر دریاچه ، ساحل سبز رسته و در آبی آسمان نغمه شوق های بزرگ تنیده و در روشنی خورشید نوید روشنی زمان درخشیده ... و هر جایی جای نشستن و هر گوشه ای نشستنگاه ...

در هوای آزادی شگفت و با شکوهش ، در پهنه هستی ناممکن و بی نمود ، در زمانی بی شمار ، گوشه ای آرام و در خویشتن ، انسانی چنین بزرگ نشسته بود و آرام می گریست ... راهی هم برای بازگشت نداشت !!!

 

 

پا نوشت :

۱ - دوست می داشتم بیشتر به توصیف بپردازم و توانش هم بود ... اما گرچه قلم می شکافت ، دست در نوشتن می شتافت !!!

۲ - مطلب دیگری که به شدت نگرانم می کند این است که شما عزیزان عزیزتر از خودم ، گمان برید خواسته ام دستی به قلم ببرم و زیبایی سخن را از زبان گویا و خاموش قلم به رخ بر کشم ... وای بر من ... وای بر من اگر چنین باشد ... من برای کلمه کلمه این متن حرف ها دارم ... وای بر من اگر معنی را به پای زیبایی کلام ذبح کنم ... ازین پست تر نویسنده ای وجود ندارد ... گرچه من اصالت را به آن چه در پست های قبلی گفتم می دهم و برای آن ها ارزشی قائلم ، اما برای آن چه از خودم به درد بر آمده ارزشی بالا تر از تایید و تحسین متصورم  ... هرگز نمی توانم حتی تصور برم که خواننده های جانم مرا به صورت بدارند و نه به سیرت ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 0:35 |
 

یکی داستان است پر آب چشم     دل نازک  از رستم آید  به خشم

*** 

...

داستان را به این جای رسید که رستم و سهراب پا به میدان جنگ گذاشتند و  بر هم آویختند و فردوسی خود متعجب از این داستان است و این سرنوشت را از تقدیر روزگار می داند و با حسرت اشاره می کند که حیوانات در هر موقعیتی فرزند خود را می شناسند اما رستم نتوانست فرزند خود را بشناسد و به عبارت زیبای خود حکیم : " از این دو یکی را نجنبید مهر " ...

نبرد ادامه می یابد و رستم شگفت زده از سهراب است ... و با خود می گوید :

همی گفت رستم که  هرگز نهنگ        ندیدم که آید بدین سان به جنگ

مرا  خوار  شد  جنگ   دیو  سپید         ز مردی  شد  امروز    دل  ناامید

 جوانی   چنین   ناسپرده   جهان         نه گردی  نه  نام آوری  از  مهان

به  سیری   رسانیدم   از   روزگار         دو  لشگر   نظاره    بدین   کارزار ...

و دوباره به جنگ تن به تن می پردازند و رستم در خم آورد و بلند کردن سهراب از جای نا کام می ماند و سهراب بر او گرزی فرود می آورد که باعث درد و جراحت رستم می شود و سهراب خطاب با او چنین می گوید :

بخندید  سهراب  و   گفت  ای  سوار       به  زخم  دلیران  نه ای   پایدار

به رزم اندرون رخش  گویی خر است       دو دست سوار از همه بترست

اگر  چه    گوی    سرو    بالا     بود        جوانی    کند    پیر    کانا   بود  ...

و پس از تاختن به هر دو لشگر ، رستم ، سهراب را می گوید که امشب به استراحت می پردازیم و فردا دوباره به جنگ خواهیم خاست ... اما رستم وقتی به اردوی ایرانیان باز می گردد ، هنوز از نبرد در شگفت است و به برادر خود وصیت می کند که اگر فردا از رزم بازگشتی نبود چنین کن و چنان ...

در ادامه نبرد روز دوم فرا می رسد :

چو     خورشید     تابان      برآورد     پر              سیه  زاغ  پران  فرو  برد  سر

تهمتن         بپوشید         ببر       بیان             نشست  از  بر  ژنده  پیل  ژیان

کمندی به فتراک   بر    بست   شست             یکی تیغ هندی گرفته به دست

بیآمد       بر       آن    دشت      آوردگاه            نهاده به سر   بر  ز  آهن  کلاه

همه    تلخی  از     بهر     بیشی    بود             مبادا  که  با  آز  خویشی  بود

وزان    روی      سهراب     با      انجمن             همی  می گسارید   با  رود زن

به  هومان   چنین  گفت  کاین شیر مرد             که با من همی گردد اندر   نبرد

ز    بالای    من    نیست    بالاش    کم             به  رزم   اندرون  دل  ندارد   دژم

بر   و    کتف   و    یالش    همانند   من             تو گویی که   داننده بر   زد رسن

نشان  های    مادر      بیابم       همی             بدان    نیز   لختی   بتابم   همی

گمانی    برم   من که او رستم    است            که چون او به گیتی نبرده کم است

نباید    که   من    با   پدر    جنگ  جوی            شوم خیره   روی اندر آرم به روی

بدو  گفت     هومان     که     در  کار زار             رسیدست رستم   به من اند بار

شنیدم    که    در     جنگ      مازندران             چه  کرد   آن  دلاور   به   گرز گران

بدین    رخش  ماند  همی   رخش  اوی             ولیکن ندارد    پی  و  پخش  اوی

به    شبگیر    چون     بر   دمید   آفتاب             سر جنگ   جویان بر آمد ز خواب

بپوشید     سهراب        خفتان      رزم              سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

بیامد     خروشان    بران  دشت   جنگ             به  چنگ  اندرون    گرزه  گاو رنگ

ز    رستم      بپرسید     خندان  دو لب            تو گفتی که با او  به هم بود شب

که شب  چون  بدت  روز  چون  خاستی            ز پیگار     بر    دل چه  آراستی

ز   کف   بفگن  این  گرز و  شمشیر  کین            بزن جنگ  و      بیداد را بر زمین

نشینیم    هر      دو    پیاده       به  هم             به می    تازه    داریم  روی دژم

به    پیش     جهاندار       پیمان      کنیم              دل از جنگ  جستن پشیمان کنیم

همان    تا    کسی    دیگر    آید    به رزم             تو با من بساز      و    بیارای بزم

دل    من   همی   با    تو      مهر     آورد             همی   آب   شرمم   به چهر آورد

همانا    که     داری    ز     گردان      نژاد             کنی پیش من گوهر    خویش یاد

بدو    گفت    رستم   که   ای    نامجوی             نبودیم هرگز بدین گفت   و گوی

ز   کُستی    گرفتن    سخن   بود  دوش            نگیرم فریب  تو زین   در  مکوش  (کُستی:کُشتی)

نه   من    کودکم   گر تو    هستی جوان            به کستی کمر بسته ام بر میان

بکوشیم    و      فرجام      کار   آن   بود            که فرمان   و     رای جهانبان بود

بسی     گشته ام     بر    فراز و نشیب            نیم مرد گفتار   و    بند   و   فریب

بدو     گفت   سهراب    که  از  مرد   پیر           نباشد سخن زین  نشان   دلپذیر

مرا    آرزو     بد    که    در        بسترت            بر آید به هنگام      هوش از برت

کسی    کز     تو    ماند    ستودان  کند            بپرد روان    ،  تن  به    زندان کند

اگر    هوش     تو   زیر  دست من است            به فرمان یزدان بساییم  دست

از     اسبان      جنگی     فرود      آمدند            هشیوار با گبر   و    خود آمدند

ببستند      بر  سنگ       اسپ      نبرد             برفتند هر    دو    روان پر ز گرد

به کستی     گرفتن        بر        آویختند            ز تن خون و خوی را فرو ریختند

بزد    دست    سهراب   چون  پیل مست           بر آوردش از جای  و  بنهاد پست

به    کردار    شیری    که    بر    گور   نر            زند  چنگ  و  گور  اندر  آید  به  سر

نشست      از       بر     سینه       پیلتن           پر از خاک چنگال   و   روی  و  دهن

یکی      خنجر        آبگون        بر  کشید           همی خواست از تن سرش را برید

به سهراب    گفت    ای   یل      شیر گیر           کمند افکن و گرد و شمشیر گیر

دگرگونه تر          باشد        آیین       ما            جزین     باشد   آرایش   دین   ما

کسی    کاو   به    کستی    نبرد     آورد            سر    مهتری   زیر    گرد    آورد

نخستین     که     پشتش   نهد  بر زمین            نبرد سرش گرچه باشد به کین

گرش     بار    دیگر       به       زیر    آورد            ز    افگندنش    نام    شیر آورد

بدان    چاره    از    چنگ       آن      اژدها            همی خواست کآید ز کشتن رها

دلیر     جوان   سر     به     گفتار      پیر              بداد و ببود این سخن    دلپذیر

یکی    از   دلی   و  دوم     از        زمان             سوم   از  جوانمردیش  بی گمان

رها    کرد  زو   دست   و   آمد به  دشت             چو شیری که بر پیش آهو گذشت

همی کرد      نخجیر   و      یادش   نبود             ازان کس    که    با او نبرد آزمود

همی دیر شد تا   که    هومان چو   گرد             بیامد   بپرسیدش از   هم نبرد

به هومان   بگفت   آن کجا   رفته     بود             سخن هر چه رستم بدو گفته بود

بدو    گفت  هومان    گرد    ای     جوان            به سیری رسیدی همانا ز جان

دریغ    این    بر   و    بازو   و       یال تو            میان یلی   چنگ   و   گوپال تو

هژبری    که    آورده    بودی      به دام             رها کردی از دام و شد کار خام

نگه   کن      کزین       بیهده      کارکرد            چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

بگفت   و   دل    از   جان  او   بر  گرفت           پرانده همی ماند ازو در شگفت

به     لشکرگه   خویش    بنهاد    روی           به خشم و دل از غم پر از کار اوی

یکی   داستان  زد    بر    این   شهریار           که دشمن مدار ارچه خردست خوار

 چو  رستم  ز  دست  وی  آزاد    شد             بسان    یکی    تیغ    پولاد  شد

خرامان    بشد   سوی    آب       روان             چنان چون شده  باز   یابد   روان

بخورد آب و روی و سر و تن   بشست             به پیش جهان آفرین شد نخست

همی خواست    پیروزی   و   دستگاه             نبود آگه از بخشش   هور  و  ماه

که چون رفت خواهد سپهر    از  برش             بخواهد ربودن کلاه   از   سرش

وزان     آبخور    شد    به   جای  نبرد             پر اندیشه بودش دل و روی زرد

همی تاخت سهراب چون  پیل مست             کمندی به بازو کمانی به دست

گرازان     و   بر    گور       نعره    زنان             سمندش جهان و جهان راکنان

همی  ماند  رستم  ازو    در   شگفت             ز پیگارش  اندازه ها   بر  گرفت

چو   سهراب  شیراوژن   او    را   بدید             ز باد جوانی    دلش    بر دمید

چنین گفت  ای رسته  از  چنگ  شیر             جدا   مانده   از زخم شیر   دلیر

دگر   باره  اسپان    ببستند    سخت             به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به    کستی    گرفتن    نهادند    سر             گرفتند    هر   دو     دوال     کمر

هر آنگه که خشم آورد   بخت   شوم             کند    سنگ خارا   به کردار موم

سرافراز     سهراب   با    زور   دست             تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی    بود    رستم     ببازید   چنگ             گرفت آن بر و یال  جنگی  پلنگ

خم    آورد     پشت     دلیر      جوان             زمانه    بیامد     نبودش   توان

زدش  بر  زمین  بر    به   کردار   شیر             بدانست کاو هم نماند به زیر 

سبک  تیغ  تیز  از    میان    بر  کشید             بر     شیر    بیدار   دل بر درید

بپیچید    زان   پس   یکی   آه     کرد              ز نیک و بد اندیشه   کوتاه کرد

بدو  گفت   کاین  بر  من از من رسید              زمانه به دست    تو  دادم  کلید

تو زین بی گناهی که این   کوژ پشت             مرا بر کشید و به زودی بکشت

به  بازی  به  کوی اند   همسال   من             به خاک اندر آمد چنین   یال من

نشان     داد    مادر      مرا    از    پدر             ز مهر   اندر آمد   روانم    به سر

هر آنگه  که  تشنه شدستی به خون             بیالودی     آن    خنجر     آبگون    

زمانه   به    خون    تو  تشنه    شود              بر اندام    تو   موی  دشنه شود

کنون   گر   تو  در  آب  ماهی    شوی             وگر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر    چون  ستاره  شوی  بر   سپهر               ببری ز   روی  زمین    پاک مهر

بخواهد  هم  از     تو  پدر    کین   من             چو بیند که  خاک است بالین من

ازین            نامداران        گردنکشان             کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشته ست و افکنده خوار             ترا خواست کردن همی خواستار   

چو بشنید رستم سرش خیره گشت             جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید  زان پس  که آمد   به  هوش             بدو    گفت   با ناله   و    با خروش

که اکنون چه داری    ز  رستم نشان             که    کم   باد   نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ایدون    که رستم  تویی             بکشتی    مرا خیره    از بد خویی

ز هر گونه   ای    بودمت     رهنمای             نجنبید یک    ذره     مهرت ز جای

چو بر خاست   آواز    کوس   از  درم             بیامد پر از    خون دو رخ    مادرم

همی  جانش  از  رفتن   من  بخست             یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا  گفت    کاین     از    پدر     یادگار             بدار و ببین   تا   کی آید به کار

کنون  کارگر  شد  که  بیکار   گشت             پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همان  نیز  مادر   به  روشن     روان             فرستاد با من    یکی    پهلوان

بدان   تا    پدر   را   نماید   به    من             سخن بر گشاید به هر انجمن

چو  آن  نامور    پهلوان  کشته   شد             مرا نیز هم روز    بر گشته شد

کنون   بند    بگشای    از    جوشنم             برهنه    نگه   کن   تن  روشنم

چو بگشاد  خفتان  و  آن    مهره  دید             همه جامه بر     خویشتن بردرید

همی گفت ای کشته بر  دست  من             دلیر و ستوده    به    هر انجمن

همی ریخت خون و همی  کند  موی             سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت   سهراب   کاین  بدتریست             به آب  دو  دیده    نباید    گریست

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود             چنین  رفت  و  این  بودنی کار بود ...

                                                          ***

شگفتا ! هیچ بر زبان نمی توان آورد ... همین قسمت از داستان در همه شاهنامه ما را با فرهنگی بس عجیب که در مشرق زمین جاری بوده است و هست ، آشنا می سازد و پرده از بسیاری ناگفته های تاریخی بر می دارد ... آن هم از بین رفتن نسل جدید به دست نسل کهن ... عجیب است که اکنون نیز بر این راه می رویم ... و همیشه نسل جوان کشور ما و کشورهای هم آیین ما به دست نسل کهن باز داشته می شوند و عقب رانده می شوند و اگر در قدیم جان آن ها را می گرفتند ، امروز دهانشان رامی بندند و فکرشان را می گیرند و روح شان را مسخ می کنند ... این از فرهنگ ماست و از سنت آمیخته با خون و نژاد ما و خصوصیتی از ژن های ما ... آقای دکتر راست می گفت ، مقایسه می کرد از نظر تاریخی شرق را و غرب را ... می گفت به طور تقریبی در غرب سنت پدر کشی داریم و در شرق سنت پسر کشی ... غرب همیشه راهی به جلو گشوده است و شرق همیشه راهی به عقب !!! از طرفی من که مقایسه می کنم می بینم امروز توی همین جامعه خودمان ، درون خانواده ها به طور محسوسی در خانواده های سنتی و به طور بسیار زیرکانه ای در خانواده های مدرن حتی ( اگر بشود نام شان را مدرن گذاشت ) این سنت و این فرهنگ کماکان نسل جوان را از میانه بر می دارد و به راه خویش و به راه گذشتگان می آورد ... دریغ دریغ ... !!!

البته این جا در این داستان فقط همین نکته نیست ... خیلی چیزهای دیگر و حرف های دیگر هست که رستم را به درستی از مورد خشم قرار گرفتن مخاطب نجات می دهد ... ایران و سرنوشتش - بدخواهی دشمنان و به قول خودش ترکان گروه - و نظم اجتماعی مسلط بر جامعه و ایران زمین - رستم مخالف این است که نظم اجتماعی به هر طریقی شکسته شود و پادشاهی ایران به سخره گرفته شود و ایران از آیین به در رود و از این رو حتی راه را بر فرزند خویش می بندد ...

بس است حرف های دیگری هم دارم ... حرف های دل خودم !!! اگر دلی باشد !!!

***

تهی دست منم ! که کلمه ندارم . بی ترانه و بی مخاطب ، حرف ها و خون دل هایم لای همین کاغذ ها برای همیشه یادگار خواهند ماند و حتی چشمی به چشمه کوچک اما صاف و زلال و روشن این دفتر نخواهند انداخت !

اسیر می دانی یعنی چه ؟!

و می دانی وحشت آزادی با اسیری که نمی داند چه کند و چه خواهد داشت چه تلخی ها می کند ؟! و می دانی در این زندانی که خود برای خویشتن ساخته ایم ، از پاکی گفتارها و از صداقت چشم ها و از شرافت قلم ها راه گریزی نیست ؟!

                                                           اسیر ... آزادی در آغوش مرگ ... !

اسیر یعنی با زیباترین سخن ها ، مخاطب نداشتن ، با روشن ترین چشم ها ندیدن ، با خوب ترین گوش ها نشنیدن ، با بلند ترین روح ها بیگانه بودن و با شریف ترین احساس ها تنها ماندن . اسیر محرومیت از خاطره داشتن است ... یعنی خالی از لحظه ای که چشمی در چشمی افتد ... و من مدت هاست چنین ام .

 ***

هرچه بیشتر تلاش می کنم ، کمتر می توانم حرفی بزنم ... بدتر هم شده است ... کتاب که بیشتر می خوانم ، کمتر کلمه دارم ... به این نتیجه رسیده ام که قبلا حرف های مفتی می زدم و حالا که بیشتر می خوانم نمی خواهم خودم را روی شما خراب کنم ... نمی دانم ... ساعت ها نشستم حرفی که می خواهم را بزنم اما کلمه ای برایش نیافتم ... باشد برای پست های بعدی ... !

***

اما دیروز اخبار را که دیدم و شنیدم و می خواندم ... خیلی جالب بود برای من ... مدت ها پیش فکر می کردم و توی همین وبلاگ گفته بودم جنبش دانشویی به این علت که رهبری مشخصی ندارد و یا رهبری که مقبولیت عمومی داشته باشد ندارد و از میان همه گروه ها و کسانی که داعیه مبارز بودن دارند و حرف ها می زنند و ... هیچ کس توان به دست گرفتن رهبری این جنبش ها و از طرفی دانشجویان را ندارد ، به نتیجه نمی رسد ... بی شک درست هم می گفتم ... اما امروز بر اساس تجربه و این که به چشم خودم دیدم آشفتگی حضور مردم را و از طرفی ایمانی که در این حضور به چشم می آمد ، دل را به ارادت وا می داشت ... و همین طور که بزرگان زیادی گفته اند که هر کسی خودش رهبر خودش است و هر کسی خودش امام زمان خودش است و مسول جامعه زمان خودش و اصلا چون من و ما فراموش کاریم تا به حال فراموشمان شده بود ... من خودم این را می دانستم اما تا به امروز ضرورت توجه و به کار گیری از آن را حس نکرده بودم به این شدت ... امروز جنبش های دانشجویی به خصوص برای به نتیجه رسیدن تنها و تنها یک راه دارند و آن هم درونی کردن رهبری جامعه درتک تک افراد هست ... همه انسان ها و همه افراد انسانی در جامعه ما ، آن هایی که بویی از شرافت برده اند باید این مسولیت را درونی کنند ... امروز و این زمان ، همه ما مسول جامعه و همه ما رهبر خویش و جامعه خویش هستیم و مادامی که این ایمان به خود و این رهبری را ، امری درونی نکرده ایم ، خر در خروار دور هم می چرخیم و بی نتیجه از کاسه ناامیدی آب می خوریم ...

تا چه اندازه انسان باشیم و چه پیش آید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 3:15 |

 

 هر کسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من

***

می خواهم پست جدیدی روی این لاین بگذارم ... همین را می گویم ... از این پست هایی هست که اگر از این انسانی که امروز هستم کمتر بودم با آن کنار می آمدم !!! ... خودم شاید ادبیاتش را دوست ندارم ... اما تمرینی هست برای کسانی که می خوانند ... و اما توقع ندارم از دوستان وبلاگی خودم ... با آن ها که این جا و از این طریق دوست هم هستیم و دوستان خوب هم هستیم ... از شما توقع ندارم که از این پست بر من قضاوتی بکنید ... برای شرح و توضیح و دفاع از آن چه پیش خواهد رفت ، کلمه ای ندارم ...

مدت ها پیش اما در همین وبلاگ بحثش را کرده بودم ... که در ارتباط با انسان های دنیای واقعی وقتی خیلی نزدیک هستیم ، محدود می شویم ! امروز و اینک شاید تمرینی باشد برای تو دهنی زدن به این محدودیت و برای مقابله شدید با آن ... همه دوستان عزیز وبلاگ نویس می دانند و من هم در همین جا بارها به توضیح آن نشسته ام که دوستان و آشنایانی که داریم وقتی به این محیط می آیند برای خواندن ، خودشان را مخاطب و دوست ما گمان می کنند ، در حالی که بیشتر از یک خواننده ارزشی ندارند !!! ما دوستانی که از طریق این ارتباط از طریق خواندن هم به هم رسیده ایم امروز می دانیم که این محدودیت ها را در قبال و در نظر هم نداریم ... اصولا خیلی راحت مطلب را هر چه باشد نقد می کنیم و کاری نداریم که این هایی که گفتیم و نوشتیم خواننده را می رنجاند یا نه ... ! یعنی به نویسنده برای آزادی انتخاب در هر نوع موضوع و شیوه بیانی معتقدیم و احترام می گذاریم و در نهایت به نقد متن می پردازیم و نه نقد نگارنده ... !!!

اما این دوستان خارج از محیط وبلاگ احساس می کنند که مربوط به این جا می شوند ... نه خیر آقای نفهم ... نه خیر خانم نفهم ... من این جا و ما این جا خارج از مرزهای دسترسی شمایان هستیم ... ما این جا برای همین چند لحظه ای که می نویسیم زنده ایم ... برای من و ما نظر شما در قبال آزادی نوشتن در این محیط پشم تخمی هم نمی ارزد ... کون لق تان هر طور که می خواهید فکر کنید ... این جا متعلق به من است ... برای هر کس که به نقد مطالب من می نشیند ، دست بوس خواهم بود و برای نظر دوستانم در دنیای واقعی که این حق نوشتن را قائل نیستند ، در این محیط هیچ ارزشی قائل نیستم ... گورتان را از این جا گم کنید ...

می آیند و می خوانند ... نظری هم نمی گذارند ... اگر هم بگذارند فحش ناموسی می نویسند ...خب این ها مخاطب من نیستند ... جدی نمی گیرم شان ... همین برخورد های آدم های مشابهی مثل شما در ارتباط با بقیه دوستان من باعث شده بروند وبلاگ دیگری ایجاد کنند و ما را از لذت خواندنشان محروم کنند ... " یلدا " به طور چشم گیری کم نویس شده ... برای چه برای آدم های احمق و بی ظرفیتی مثل شما ... برای آن ها که به آزادی در هر سطحی ارزشی قائل نیستند و فقط پز " مد جور" بودن می دهند ... خوب کون لق تان ... بروید به درک ...

همین طور " آرزو " آن قدر فضا را برای آن چه می خواهد بنویسد تنگ دیده است که با این که فقط دوستان وبلاگی اش خواننده اش هستند ... از نوشتن بریده است ... شاید طاها و شاید امیر هم همین طور ... قضاوتی ندارم در کل ... من احساس می کنم همه ما که این جا ، چه به صورت حرف ای و چه غیر حرفه ای و تفننی می نویسیم از این محدودیت رنج می بریم ... راحت می گویم اگر دیگر دوستان من برای آزادی در این محیط نیازی به مقابله نمی بینند ... من به تنهایی دیده ام ... در برابر همه آن هایی که برای این محدودیت حتی فکر می کنند آن چنان چیز کلفتی قائل شده ام که تا چندین نسل بعد از حافظه دردمند تاریخی شان پاک نشود و هر وقت به یاد آوردند ( البته اگر توانستند فراموش کنند ) باسن مبارک شان را بگیرند و چهل دور ، دور خانه طواف کنند ...

اما چقدر برای این که بخواهم خاطره ای را برای خودم تعریف کنم مجبورم توضیح بدهم ؟! ... سنگینی فضای دنیای امروز جامعه ایرانی نمی گذارد انسان ها راحت به خود بپردازند ... خب مهم هم نیست ... من هنوز خودمم و تصمیم دارم بیشتر از پیش تلاش کنم و خودم را سانسور نکنم ... بیایید همیشه این شعار را بدهیم ، اگر آزادی باشد و اگر برای آزادی واقعی تلاش می کنیم ... باید از خودمان شروع کنیم ... " در برابر ذهن آشفته و محدود این حماقت های پیکر گرفته ، من خودم را حذف نمی کنم ... آن ها  را حذف می کنم. "

***

 در عین حال با احترام برای همه دوستان عزیزی که آزادی مرا در این جا محترم می شمارند و از آن چه این جا می رود در رنج نیستند و معنا و هوای این خانه را خوب فهمیده اند ...

درضمن عزیزان من ... من مغز خر نخوردم که این ها را بنویسم ... توصیه می کنم اگر حوصله اش را ندارید نخوانید ... چون کم کم متوجه می شوید ، به به چه دستی دارد این توی غیبت کردن ... اما واقعا نمی خواهم غیبت کنم ... دارم مثل گذشته خاطره ای را می نویسم ... هر چند اعتقادی ندارم که در این وضع جامعه باید وقت عزیز شما را با این اراجیف بگیرم ... اما می بخشید حتما ...

***

۴ شنبه شب کافه بودم ... ایمان آمد و گفت می خواهیم فست فود را ۵ شنبه شب افتتاح کنیم ... و همه مهمان ها ، مهمان های خصوصی و ویژه هستند و فقط با کارت دعوت پذیرایی می شوند ... بعد هم گفت هر چند تا مهمان داری بگو تا کارت ها را بدهم ... دو تا از همکارها را دوست داشتم دعوت کنم و دو تا از دوستانم محمد و خانومش ... بقیه شان هم مهم نبودند ... علی هم آمد و همین ها را گفتیم و شنیدیم ... به تعداد دوستان و همکاران کارت دریافت نمودیم ... فردا - ۵ شنبه صبح - با محمد و خانومش تماس گرفتم و دعوتشون کردم ... قرار شد بیآیند و دور هم باشیم ... به خانم همکارم هم گفتم و اون هم قرار شد با شوهر عزیزشون تشریف بیارن ...

خب این که تا این جا

شب ساعت ۷:۳۰ رفتم فست فود ... علی آمد استقبال و روبوسی و از این حرف ها ... سیامک هم به همین ترتیب  ... سیامک شده بود مدیر داخلی اون جا !!! وای خدای من خدا به داد مشتری هاش برسه ... از وقتی میان تا وقتی میرن باید تیکه بشنون ... خلاصه کلی سر همین قضیه گفتیم و خندیدم ... آن علی دیگه هم آمد ... آقا فکر کرده بود فقط حق استفاده از کافی شاپ را دارد و رفت ... انگار ناراحت شد و رفت ... حالا چطوری فکر کرده بود خدا می داند ... آخه برای فکر کردن وسیله لازم هست ... !!! و بقیه رو هم به همین اشتباه انداخت  !!! عجب ... اصولا چند وقتی هست که وقتی ما برنامه ای برای ۵ شنبه شب ها می گذاریم ... این پفیوزها هم زود دوستان عزیز ما را آنتریک می کنند و برنامه دیگری می گذارند و باعث می شوند همه پشت سرشان خوب التماس دعا داشته باشند ...

بگذریم از این قضایا ، محمد هم تماس گرفت که من با علی چه صنمی دارم که بیایم آن جا !!! خب راست می گفت ... مگه علی تا حالا خونه خودش واسه مهمونی خانومش دعوت کرده بود محمد رو و محمد مگه اومده بود اصلا ؟!!!! ... و محمد مگه اصلا علی رو دعوت کرده بود برای تولد پسرش و علی مگه اومده بود اصلا ؟!!!!! ... مگه علی برای افتتاح کافه محمد رو دعوت کرده بود و مگه محمد اومده بود اصلا ؟!!!!! ... خب راست می گه چه صنمی داشت ... به جز همین سه چهار تا دعوتی که مثبت هم بود ... خلاصه نمی خواست بیاد ...

من بودم و ایمان و سارا ، خانومش و همکار من و همسرشون ... خوش بودیم و شب هم بعد از شام یه کمی قدم زدیم و بعد هم با ایمان و سارا رفتیم طرقبه رستوران یکی از دوستان برای تفریح و دیدن هم ... حمید و عماد دوست حمید هم آن جا بودند ... ادریس هم استقبال خیلی خوبی کرد ... دانیال هم آن جا بود ... خب نشستیم ۷ نفری به احوال پرسی و سر به سر هم گذاشتن و البته پیپ پشت پیپ کشیدن ... حرف این بود که بقیه کجا هستند که من بودم یا سارا نمی دانم ... که گفت آن ها برنامه جدا گذاشتند و با خودشون رفتن بیرون ... ها ؟! بعدش هم من گفتم به تخمم ... تازه ارزش همین رو هم ندارن ...

حالا بگذریم ... داشتیم همین جور غیبت می کردیم ... پشت سر همه ...

منم گفتم این جوری که فایده نداره بیاین رو کاغذ اسم هاشون رو بنویسم بعد قرعه می کشیم و برای هر کدوم حسابی غیبت می کنیم ... !!! ما هم مریضیم هان ... ولی خب تفریح خوبی بود ... قرار بود توی قرعه کشی اسم هر کی آخر در بیاد دیگه غیبت نکنیم فقط فحشش بدیم ... چون خسته می شدیم دیگه ...

اسم ها رو من نوشتم ... امیر ... سارا ... علی ... وحید ... سارا ... امید ... آیدا ... لیدا ... محمد ... عباس ( خودم ) ... امیر ...

حواسم بود اسم چه عزیزانی رو ننویسم ... برگه ها را تا زدم و قرعه کشی شروع شد ... اولین اسم سارا بود که مشهد نبود ... کلی هم پشت سرش حرف زدیم و زدم تنهایی ... دختره لوس و از این حرف ها ... نامرد بی چشم و رو ... قرار بود هرکسی یه چیزی بگه و قرار نیست من بگم بقیه چی گفتن ... !!!

اسم بعدی علی ...اوه اوه اون همونی بود که سر شب همه رو به اشتباه انداخته بود ... آی گفتم آی گفتم آی گفتیم ... بماند ارزشی نداره واسش وقت بگذارم ...

بعدی امیر ... داداش سارا ... پسره قدِ پر رو ... دزد ... اینو من نگفتم خدایی ...

بعدی امیر ... پسره دروغ گو ... گه ... این جا دیگه همه حرف داشتن ... حتی حمیدِ ساکت هم حرف ها زد ... می گن بی شرفی از دروغ گویی شروع می شه ... من بی نظرم تو این زمینه ...

بعدی عباس ( خودم ) ... اوه اوه چه حرف هایی برای خودم زدم ... سارا می گفت حرص در بیارِ اعصاب خورد کن ... خیلی حرف های بدی زدن خدایی خجالت آوره ...

بعدی محمد ... ای هم بیمیری ... همش تقصیر تو هست ... خدایی من فقط همین رو گفتم ... بعدش هم نذاشتم ادامه پیدا کنه و رفتم برای قرعه بعدی ...

دقت کردین از این جا به بعد فقط خانوم ها مونده بودن ... تاکید می کنم فقط خانوم ها ... از جمله : وحید ... امید ... سارا ... آیدا ... و لیدا ...

نفر بعدی آیدا بود ... اوه اوه اوه ... sms می زنه می گه اگه دوست دارین بیاین ... خب این ها رو هم من گفتم ... این قدر حرف داشتم من این جا ... و حرف هم زدم ... خب خودشون گفته بودن ما مثل خواهر برادریم ... زرشک ... ریدم تو این رابطه خواهر و برادری ...

بعدی وحید جون ... وای می میرم واسه اون بوس خوشمزش ... یعنی می شه یه روز ببینم این وحید زن منه ؟! خدایا عاشقان را غم مده ... " ساکت شوووووووووو "!!!  کلی هم ادای دیگه که تا من هر حرکتی می کردم سارا می گفت منظورت وحیده !!! ؟ بابا من کلا منظور ندارم !!! آدم بی منظوری هستم ... !!! "ساکت شوووووو " !

بعدی امید ... وای وای وای وای ... این یکی و که همه پایه بودن ... بگذریم ... زشته ...

بعدی سارا ... " ساکت شووووووووو "! بله حضور وحید این جا کاملا واضحه ... !!! آی حرف زدم و زدیم ... آی آی آی آی ...

آخری لیدا ؟!!! یادتونه قرار بود فحش بدیم فقط به نفر آخر ... !!! هه هه ... من زیر قولم نمی زنم ... !!! خوب آدم پشت خواهر برادرش حرف هم بزنه اشکالی نداره که ... مثل همون قبلی خودشون گفته بودن ... آی ریدم تو این خواهر برادری و بقیه هم یه وضو گرفتن و حسابی حرف زدیم و خلاص ...

***

اما بعد بحث شد که آقای رئیس که هفته گذشته ، وزیر صنایع خودش رو پس از اعتراض چند مدیر کارخانه به عملکرد وزیر صنایع ، به هلی کوپتر هیات دولت برای بازگشت به پایتخت ، راه نداده و از او خواسته تا مشکل صنعت را در این شهر حل نکند به پایتخت بر نگردد ، کار درستی کرده یا نه ؟!!

ادریس بلافاصله گفت ... من اگر بودم همین کار رو می کردم ... استدلالش این بود که حضور مسولین در صحنه مشکلات باعث سرعت بخشیدن به حل مشکل و از طرفی احساس نزدیکی بین مدیران و مسولان دولت می شه و احساس مسولیت بیشتری به صنعت تزریق خواهد شد ...

ایمان هم می گفت نه خیر ... این نگاه ادریس نگاه جز نگر هست ... از جز به کل هست ... مدیریت باید درست باشه ... دلیل نداره رئیس ، وزیر خودش رو با این صورت تخریب شخصیت کنه ... و می گفت مثلا اگر یه جا توی یک خیابان ترافیک سنگین بشه ... استاندار که نباید بیاد توی اون خیابون مستقر بشه که مشکل رو حل کنه ... باید مدیریت شهری درست باشه ...

ادریس هم می گفت  منم هم در این حد موافقم اما برای ایجاد این حس و این مسولیت باید این اتفاق ها بیافته و برای همین به بررسی و تحلیل و مقایسه بین مدیریت در آمریکا و ژاپن پرداخت ... و از سیستم ژاپنی دفاع کرد که مسولیت رو در تک تک افراد جامعه در یک حدی ایجاد کرده ...

و اما نظر من ... با احترام به حرف ادریس و ایمان ... من یه جورایی با هر دو موافقم و مخالفم ... مخالف به علت نوع بر خورد در سطحی که انجام شده  - مثلا من همین هفته پیش با رئیسم به شدت دعوا کردم که چرا توی پروژه من دخالت کرده و مستقیم وارد عمل شده ... در حالی که باید با انتقال موضوع به من این کار رو می کرد - و هم به خاطر این که ما داریم توی چه سیستمی این حرف رو می زنیم ... توی این دولت ... قبول کردید شما دولت رو ؟! و موافقم در سطوح کلان مدیریت کشوری ما حق نداریم نگاه جز نگر داشته باشیم ... مگه وزیر مملکت با گردو های خودش بازی می کند که برای رفع هر مشکلی برود در محل ... البته در ایران بازی می کنند ...

بروم ... سرتان را به درد آوردم ... و حرف های مفتی زدم و خاطره مفتی برای خودم نوشتم ...

این پست هیچ پاورقی ای ندارد و برای توجیه خودم و آن ها هیچ حرفی نخواهم زد ... به درک هر تصوری که دارند بفرمایند ...

...

 ... ...

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 21:55 |
 

                   حسرت و زاری گه بیماری   است           وقت بیماری   همه  بیداری  است

               ... پس بدان این اصل را ای اصل جو            هر که را درد است او برده ست بو

                   هر  که  او   بیدار  تر    پر  درد  تر            هر که    او    آگاه تر     رخ   زرد تر

***

 توی کافه نشسته ام و یاد سیامک افتادم و حرف هایش و با خودم بلند می خندم و همه انگار دیوانه دیده اند !!! سفر من که یادتان هست ... از بجنورد که راه افتادیم و بعد مینو دشت و این ها را که رد کردیم ... سیامک با پدرش تماس گرفت که از آن ها که داشتند بر می گشتند ، کلید ویلا را بگیرد ... به پدرش می گفت : " شما الان کجایی ؟ " ایشون هم گفت: " ساری " ... بعد سیامک هم گفت:" شما که دارین از اون ور می آین ۸۰ تا سرعت بیشتر نیاین ... ما هم ۸۰ تا می آیم ... اگر یه ماشینی دیدین که از اونور داره ۸۰ تا می آد ما هستیم ... نگه دارین ... همو می بینیم !!!! " طفلک پدرش تصور بکنید که چه حالی شد با این حرف ... بعد باز این ها فکر می کنن من خل شدم !!!

تازه دیشب کلی هم سر به سر طاها گذاشتیم با ایمان ... گذاشتیم هان ... آی گذاشتیم !!! طاها به ایمان گفته بود : " ایمان با من کل کل نکن ، من تو این چند سال خیلی تجربه کسب کردم " ... خب این یعنی چی ... این که خودش خیلی خنده داره یعنی چی تجربه کسب کردی ؟!! مثلا می شه بگی چکار کردی ؟!! بی ادبه خود فروش !!! ایمان به من گفت بیا طاها می خواد کل کل کنه ... آقا منم رفتم با ایمان ... طفلی طاها مگه حرف می زد ... اصلا هر حرکتی می کرد ما یه جیزی می گفتیم ... طفلکی خنده هاش هم عصبی شده بود ... من اینا رو می نویسم که وقتی می خونه خودش هم یادش بیاد و بخنده هان ... یه وقت فکر نکنین دارم اذیتش می کنم ... خیلی هم دوسش دارم و براش ارزش قائلم ... این ها را اصلا می نویسم که بدانیم چقدر نزدیکیم به هم ...

مرور که می کنم یاد دوران دانشگاه می افتم که همه استادها و انتظامات و مدیر ها و معاون ها و رئیس دانشگاه از ما فراری بودند که دچار همین های ما نشوند ... کافی بود حرف بزنند و قلاب مان گیر کند !!!

کافه دو سه روز است خلوت تر شده است ... هر چند به غیر از میز من ... همین جور می آیند و می نشینند و حرف می زنند و بحث می کنند و گاهی هم که آقای مهندس عزیز می آید ، به من تلنگری می زند که شاهنامه بخوان ... من هم شروع می کنم بی وقفه خواندن و میز های این طرفی و آن طرفی هم مشعوف می شوند انگار و حتی گاهی با نگاه های عصبانی نشان می دهند که باید آرام تر بخوانم ... اما من می خوانم همانطور که متن مرا پیش می برد و بعد هم بحث می کنیم و حرف می زنیم ... اما امشب خیلی خوب است ... خیلی خیلی خوب ... آرام و ساکت تر ...

یه لحظه با خودم دارم فکر می کنم چه خوب بود این دوستانی که توی این وبلاگ ها سر و کله هم می زنیم و بحث می کنیم و از هم ناراحت می شویم و نمی شویم و به هرحال کمی از بار تنها بودن مان را به دوش همدیگر می گذاریم - این جا جمع می شدیم و کمی بحث اساسی می کردیم ... اما ... بگذریم ...

***

کوی نومیدی مرد امید هاست                سوی تاریکی مرد خورشید هاست

اخبار را  دنبال می کنید ؟! این روز ها همه چیز دارد رو می شود ... آقایان با خیال راحت می روند به نمایندگی از ملت ایران مذاکره می کنند و بی خیال شده اند آن طرف میز چه کسی نشسته است ... اصلا باید هم همین طور می شد ... فقط این نماینده و این زمانه است و فقط از دست این ها بر می آید که باید مذاکرات را به جایی برسانند و کم کم از این بیراهه ، شرایط فعلی و اوضاع داخلی را کنترل کنند ! هر قدم که در دوستی و ارتباط با کشور های دیگر پیش می روند از ملت خودمان دور می افتند و دشمن می شوند و به هر حال باز ما هستیم و ملت ماست که هزینه مذاکرات را می دهد و احتمالا تا چند وقت دیگر می آیند از ایران آدم می برند تا اورانیوم غنی شده تحویل ما بدهند ... اصلا به ما چه ؟! ... !!!

من هر روز در این حال و هوا رنج می برم و می ترسم که از پیمانی که با خود بسته ام غافل بمانم ... هیچ کار کارآمدی هم که نمی توانم بکنم ... نکند غرق شدن در شکوه ایران قدیم ، مرا به فراموشی امروز راهی کند و غافل بمانم و هر چه بوده ایم را به تفاخر یاد آوری کنم و به همین بسنده !!! نه ، من جغرافیای تاریخی حرف را خوب می فهمم و می دانم جایش کجاست و الان کجا هستم و آن تفاخر ها پشم ِ " ... " آن ها را هم لرزشی نمی اندازد ... !

بعد تر هم حتما می بینیم که کلا سر ملت معامله خواهند کرد ... معامله هان ، معامله ... !!! بعد هم معلوم نخواهد شد که تا کجای ملت ؟! ملت مرده را چه به این چیز ها ...

خیلی دوست دارم همین الان درباره آن چه آرزوی عزیز توی وبلاگش نوشته بود و یلدای عزیز چندی پیش نوشته بود و با طاها و آقای مهندس این روز ها توی کافه بحث می کنیم و آن چه در کلاس های شاهنامه و بخصوص ایران باستان و بخصوص دوره پیش از اسلام به کندوکاو نشسته ایم - حرف بزنم ... اما هم آن که قبلا این ها را بحث کرده ام و برای خودم تکرار مکررات هست و هم نمی دانم واقعا تا چه اندازه دستگیری مان خواهد کرد ... حداقل حتی برای خودم ... اصلا بگذریم در ادامه می خواهم حوصله تان را سر ببرم ...

***

در پست قبلی آن چه در پا نوشت نوشته بودم ، شاید دوستان عزیزم را ناراحت کرد و نپسندیدند که این چنین به انکار خویش پافشاری کنم ... امروز هم از همان حرف ها دارم ... حرف هایی که نمی دانم خود واقعی ام این ها را می نویسد یا برون نگری های یه روح در خود یافته است ؟! واقعا نمی دانم ... دنیای واقعی که این گونه نیست که من این گونه به تلاش خسته می شوم ... می بینید که بسیار از معیار های انسانی فاصله می گیرم و غرق خودم می شوم و حتما اعتراض درونی تان را خواهید شنید که مرا خطاب قرار می دهد که هوی ...! چه خبر است ... بیا همین پایین ... تو شایستگی بیان این ها را نداری و می دانم که ندارم ... اما دست خودم نیست ... !

خودت را دریاب و از ارتفاع این اتفاق بی آن که بخواهی خرده ای بگیری بگذر ... من این ها را از من ننگاشته ام !!!

***

 گفت او را ناصحی  ای بی خبر           عاقبت اندیش  گر   داری  هنر

در نگر پس را به عقل و پیش را           هم چو پروانه بسوزان خویش را

هر روز بیشتر فرو می روم و عمق بیشتری از خودم را پیش پایش می گذارم و بیشتر و بیشتر به پاکی چشمانش قسم می خورم ! این ها همه بماند و جذبه های زیبا و صادق دوست داشتنش بمانند ، چقدر عقیده ام با او سازگار است ، بمانم ! می ماند خودش ، می ماند و من و غیر از او ! فرض می کنم او نیست !! آه همه تن گنگ .

گویی میانه همه عقایدم ، در پهنه گسترده زمینی که برای اندیشیدن و جهاد و ایثار و عشق ، پاکی و صداقت و مهربانی و شرافت حاصلخیزش کرده ام ، پوچ و بی معنی و عاجز مانده ام . تصور من بی او و تصور او بی من ! تصور ما بی همدیگر ، چه سیمای مبهمی و چه تجربه سیاهی ، وقتی پیوند ما دوست داشتن خواهد بود !!! بیش از هر کسی توان همراه بودن را دارد و اگر دروغ نگویم و اگر شرافت داشته باشم ، اگر او را ببینم ، بی شک ، بیش از هر کسی ، و برتر از هر معیاری که بتوان شناخت ، او را دوست دارم . مثل همین لحظه ، مثل همه لحظه های دیدن او ! آیا او خواهد ماند ؟! من دوست داشتنی های بسیاری برایش سروده ام ...

                                                                              آیا گوش او را آشنا خواهند یافت ؟!

***

ادامه خواهم داد ! گویا فصل سردی ست و برای من فصل هزار رنگ و هزار پهلو ، فصل زیبا ، فصل خوب ، فصل عطش که اگر گرمی اش نبود استخوان هایم از هم ترک بر می داشت و چشم هایم سرد می شد و گوش هایم آویزان بی آوا و قلبم فسرده و اندام هایم نگران . من از خواب این فصل خیلی نگرانم و ... زیباییش را دوست دارم !!

چه بگویم اینک ؟!! خدا می دانسته است برای من چه تدبیری بیاندیشد و همین گونه برای من و این نیاز و ایمانم به این فصل و برای این که پیامی بفرستد که تو را در یابیدم ! این صفحه را برایم امانت فرستاد ، تا بر این لوح جز عشق و جز صداقت ، جز دوست داشتن و جز شرافت هیج ننگارم و پاداشی خوب تر از این ، شایسته ام نبود !

پاییز ، پاییز و هزار رنگ و هر رنگ که من خودم را در آن مرور می کنم ، فصلی که می گوید هر چه باشم ، پایانش چشمانم را کور خواهد کرد و چشمان خلق را کور ! این رنگ ها همه گواه من اند ، گواه صداقتم . با هر رنگی و با هر تلالویی درونم را فریاد می زنند و دوست داشتن را به رخم می کشند .

و در این همه پایان ، پایانی نهفته است ! پایانی که نشان می دهد من چه هستم و چه خواهم خواست . هر روز و هر ماه و پاییز تنها فصلی که همه اش پیغام پایان است و انجام . و برای دوست داشتن ، منتهای درک و معنای دل . و همه این ها یعنی در این همه نقش شروع یک پایان ، نه ، نه ، شروع این همه پایان !

من از پاییز آغاز کرده ام ، آغاز شده ام . از پاییز ، از همه لحظه های رسوا شدنش و از همه لحظه ای که رنگ خویش را به طبیعت و با آسمان نشان می دهیم ، من آغاز می شوم ... ! بی هیچ جلوه ای از خویشتن ، از دروغ و ریا و ناصوابی !

آسمان و رنگ دوست داشتن او ، رنگی که معنایش را در تک تک حرفهایم سروده ام و آغاز کرده اید !

هرگز خودتان را جای من متصور نشوید ، ناراحت می شوم و از دستتان بهانه خواهم گرفت ، پیش از آن که گرفتار شوید ، مرا در یابید !

                                                       " ...  ای روح نا آرام ! "

تو را خواهد دید و تو را دیده است و سرونوشت تو را می داند . و اگر از این پس نشان دهی که شایسته ای ، نه شایسته سپاس ، که شایسته دوست داشتن ، نه از آن ها که برایش دوزخ و بهشتی بسازی ، از آن ها که برای خویش آشیانه ای می سازی و در این آشیانه فقط دوست خواهی داشت ! تا دوست داشتن را در چنین رنگی ، نقش دیوارهایش کنی و از آن پله ای تا خدا بسازی !

و

من تصمیم خودم را گرفته ام ، برای این که لیاقت هر ارزشی را داشته باشی ، صداقت و صمیمت کافی ست و ایمان داشته باشی که هیچ کس غیر از تو که از خجالتش آب می شوی ! دوست داشتن را نسروده است ! هیچ کس غیر از تویی که او را دوست داری ، او را زمزمه نکرده است ...

                                                                                           " ... ادامه خواهم داد ... !! "

 ***

" کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

                                                         و انسان با نخستین درد " ۱

و من در هر لحظه ام آغاز را مکرر می شوم !

و شوق نگاهت را هجوم بادهای غربت برده اند تا زنجیر دلم را وا کنند و برایت از پایان سخن بگویم ... ترانه بسرایم

                  ... تا تو آغاز شوی ...

دریغ ! سادگی آینه شکستن اش را آسان کرده است ، وقتی وقاحت میان دست های مان پنهان است .

در این غربت ، که فرصت آشنایی نیست ، به انتظار سرونوشت ِ دوست داشتن نشسته ام و مظلومانه تر از صداقت شقایق و محکوم تر از ناله و روشن تر از چشم های او و شایسته تر از من ، بر مسیری که ساخته ام ، در کناره راه ، آرام  و تنها مرا ادامه می دهد و معنای شکستنم را دچار درد می کند ... عجب صبری ...

آغاز انسان ... با درد ...!

شما نمی دانید ، نمی فهمید ، حواس تان پرت خودتان است ، عمق درک و معنی این اجازه را به شما نمی دهد تا خوب بفهمید !!! که در این کلمه تا چه اندازه دوست داشتن فریاد می زند و این زیباترین و شگفت ترین خاطره ایست که آغاز خلقت را ادامه داده است ...

                                                                                               " بدرود "

***

 

 آزمودم    من   هزاران    بار   بیش       بی تو شیرین می نبینم عیش خویش

 

 

پا نوشت :

۱- احمد شاملو

* از پراکنده گویی و پراکنده خویی خودم هم در رنجم ... اما تحمل کنید ... از من که بیشتر حوصله تان طاق نمی شود !!!

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در پنجشنبه 30 مهر1388 و ساعت 22:45 |