سرزمین من خداحافظ
خداحافظ
***
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال بنام من دیوانه زدند
***
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را این گونه به خاک میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می نگریم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
***
در نهایت آرامش که می روم
با گام هایی استوار
برق امیدی که می درخشد
که در دل انباشته ام
و لبانم را به شوق رسیدن
بی باک حسود
مهر سکوت زده ام
...
تا کجا آمده ام ؟!
تا کجا رسیده ام ؟!
بی شک سادگی چهره ام
و استواری گام هایم
آن ها را خواهد فریفت ...
***
با پدر نشسته ایم اخبار را گوش می کنیم ... من ایستاده ام پشت اپن و دست هایم را تکیه چانه ام کرده ام و پدر جلوی اپن نشسته و مثل من سراپا گوش است ... سردار دارد توضیح می دهد : " امروز متاسفانه عده ای از آشوب گران و اراذل و اوباش مراسم عزاداری آقا را به هم زدند و در نقاط مختلف ایجاد آشوب و فتنه نمودند و به اماکن عمومی مثل سرویس های بهداشتی ، دفاتر پلیس و نیروی انتظامی و ایضا جاهای دیگه خسارت جدی و جری وارد کردند و به همبن خاطر عده ای از عزاداران حسینی که نمی دانیم چگونه مطلع گشتند ، احساسات شان تحریک شد و خودشان را از اقصی نقاط تهران بزرگ به محل اجتماعات غیر قانونی رساندند و با آشوب گران درگیر شدند و آشوب گران خودشان را از بالا به پایین پل و برعکس از پایین به بالای پل هم طبق فیلم های موجود در آرشیو ما ، پرت کردند ، دو نفر هم از ترس نیرو های غیر خودی ترجیح دادند بروند زیر ماشین که در دست پیگیری هست ... البته یک نفر هم بر حسب حادثه دچار ضرب سطحی گلوله شد و فوت کرد ... نیروهای ما امروز فقط از سلاح های مقابله با آشوب نظیر تفنگ آب پاش ( که جز سلاح های سرد محسوب می شه و از همه جا به ما اطلاع دادن بی خطر هست ) و بقیه سلاح های مردم دوست استفاده کردند و از هیچ اسلحه دیگر و سلاح گرمی استفاده نشده است ...
پدر : پس پفیوز با تخماشون تیر زدن جوون مردم رو کشتند ؟!
و من که با آن همه افسردگی سریع خودم را جم و جور می کنم می روم توی اتاق در را محکم می بندم و می افتم روی تخت دو نفره ام - جای شما خالی - فقط می خندم و دلم را می گیرم و دهانم را که پدر ما را به جایی که می گویند گا نفرستد ... !!!
***
از همه این ها بگذریم ... قصد دارم بروم زیر زمین !!! فقط مانده ام برای خودم چه چیزی جم و جور کنم و چه ارث و میراثی بگذارم که همه تان بخورید و سیر شوید و تمام هم نشود !!!
تا به حال که حرف زده ام ... حرف مفت هم زده ام قبول ... همیشه مشکل جنبش ها در همه عصر ها و در همه وطن ها این بوده که عمل ، هم پا و دوشادوش تئوری حرکت نکرده و چندی که گذشته است همه به بیماری نظریه پردازی و دخالت مفرط بی فایده و حتی مضر در سیاست دچار شده اند ... مثل من و شما و همه ما که امروز بیشتر به آن دچاریم ... بعد تازه می بینیم حرکت های خودجوش از دل تئوری های ما برنخواسته اند و این جا گپ و شکاف عظیم بین تئوری و عمل خودش را بیش از همیشه جلوه گر می سازد و عرق را بر جبین خشک می کند و آه را در نهاد بلند ... تازه مشکل سختی و پیچیدگی امر بر همه محرز می شود و دست خالی و مثل گربه گیج دور خودمان غر می زنیم و به قول دوست خیلی عزیزم قد قد می کنیم ... و راست هم هست و حقیقت هم جز این نیست و باید بپذریم صادقانه که در این امر بیش از حد تهی و بی ثباتیم و بی پشتوانه ... بی پشتوانه هم از نظر فکری و هم عملی ... چرا که اگر فکر و نظری و ایده ای که به شکل عمل محقق نشود ، بی شک هم عمل را دچار مخاطره و ضعف و شکست می کند و هم ایده را نا کار آمد ... چنان که باید همه چیز را از نو بازسازی و پیکر تراشی کرد !!!
اما چه باید کرد ؟! رسالت امروز از همین سوال و تلاش برای پاسخ دادن به آن شروع می شود !!! برویم توی خیابان ها و شهید به حق راه آزادی شویم ؟! ... قطعا نه !!! گرچه ادامه مسیر حتما و جزما و ناچارا به این مرحله خواهد رسید ... ولی اول که نباید شهید داد !!! این جا درگیری و تقابل بین ایده و عمل ایجاد می شود ... می توانیم برای نمونه انسانی را در نظر بگیریم که می خواهد بنویسد ... خب احتیاج به چه دارد ؟! سواد ، اما سواد هم که کافی نیست ... احتیاج به قلم دارد و از همه مهم تر زمینه یعنی کاغذ و از همه این ها جدی تر پاک کن ... که بتواند خودش را و اشباهاتش را اصلاح کند ... و بعد احتیاج به محیط یعنی آموزش و مکان آموزش ... و تازه تجربه نگاشتن !!! به طور عادی برای یک انسان این ها نه به برق چشمی و طرفه العینی حاصل می شود و نه جدا جدا و با فاصله ... بلکه در ترکیبی پیچیده و هماهنگ و در حرکت با هم بدون جدایی و وقفه ... این جا دقیقا چنین آموزشی لازم است ...
اما نکته ای که قبلا اشاره نمودم و در همین وبلاگ بارها بحثش را به میان کشیدم ... نحوه قرار گرفتن ما کنار یکدیگر است ... قبلا هم گفتم باید ناف مان را نه تنها از گذشته و رهبران قدیم و جدید ببریم بلکه باید خودمان با نگاهی تجربی و انتقالی از گذشته به تفکر و عمل و تجربه شخصی گام بر داریم ... و پس از این که این شخصیت در ما رشد کرد و دیگر تحت تاثیر گروهی قرار نگرفت به هم بپیوندیم ... از این جا هست که می گویم می خواهم بروم زیر زمین ... !
و همه این کوتاه ذره ای هم از آن خط اول آن کتاب بزرگ نیست !!!
و از همین جاست که می گویم آیا کسی هست ؟!
***
مونتسر می گوید : " گوش کن ای انسان محروم ! برای آن که بیش از این فریب نخوری ، باید خودت را تعلیم دهی . "
اما در پایان دوست دارم شعر زیر را که یکی از بهترین دوست هایم سروده و از آوردن نامش معذورم تقدیم کنم به همه دوستان خوب این جا و این محیط :
" دف می زند هر شب ددف دف ، ماه در برکه ها مهتاب می رقصد
در بزم این ماه نوازنده ، یک ماهی بی تاب در آب می رقصد
آن قدر بی تاب است این ماهی ، آن قدر که وقتی که می خوابد
حس می کنی با لرزشی موزون ، دارد تنش در خواب می رقصد
بیچاره هر شب خواب می بیند ، او یک عروس ناز دریایی است
که ناگهان ماهیچه ذهنش در تور ، در قلاب می رقصد
چندی است این ماهی که شرحش رفت ، هر جا به جز روی سن جلبک
در جوی ، در مرداب ، گاهی هم در حوض یک ارباب می رقصد
وقتی که از دریا جدا افتد ، ماهی پولک دار غمگینی
با باله یا هر رقص بالاجبار ، در تنگه یا تنگاب می رقصد
دیروز سیل آمد ، همه دیدیم ، او دست و پا می زد ، کمک می خواست !!
ما کف زدیم و هی به هم گفتیم ، دارد عجب در آب می رقصد !!
***
دف می زند هر شب ددف اما ، ماهی در آب برکه ، نه ، شاید
یک آب یا چند آب بالاتر ، یا این که در پنجاب می رقصد ! "
پانوشت :
* بی شرف ها در بوق و کرنا انداخته اند که این ها که در روز عاشورا همچین غلط هایی می کنند باید از امام حسین خجالت بکشند ... از کدام اما حسین ... از اما حسین تو یا امام حسین من ؟!! حسینی که من می شناسم در برابر ظلمی ایستاد که به نام اسلام بر گرده ملت چپانده بودند ... مگر ادعای یزید چه بود ؟! مگر یزید خود را مسلمان معرفی نمی کرد و نماز نمی خواند ؟! نه خیر آقا حسینی که من می شناسم با ظلم مبارزه کرد و برای ایجاد عدالت و احیای حقیقت به پا خواست و ما در آن راهیم ... حسین تو هست که از بوق مردم وحشت دارد و از سوت زدن مردم می ترسد ... این ها سوت می زدند که تو را از حرمت کاذبت بیاندازند ... نه حسین معصوم را ... این ها آمدند تا به تو بفهمانند که هیچ مرامی را از حسین نیاموخته ای ... تو که در رکاب حسین ، یزیدی می کنی ... بفهم الاغ شاسکول مادر ننه ی پفیوز ...
حالا هم دارند افکار و اذهان عمومی را تحریک می کنند که عده ای از آن بالایی ها را بگیرند ... به تخمم ... !
** دودل شده ام و سراپا تردید که از این جا بروم یا نه ؟! نمی دانم گاهی اوقات احساس می کنم وبلاگ مرا ارضا نمی کند ... احساس می کنم شاید دیگر خیلی حرف مفت می زنم ... احساس می کنم خودم همراه خواننده هایم دارم تحلیل می روم ... احساس می کنم حرف به درد بخور دیگری ندارم ... چنان که انگار حرف به درد بخور و خوبی هم تا به حال نزده ام ... نمی دانم ... بین ماندن و رفتن مرددم و سخت در حال انتخاب ... توی این انتخابات صد در صد دیگه شرکت می کنم ... یا می مانم یا می روم ؟! بروم ؟! بمانم ؟! به چه دردی می خورم آخر ؟!!! اصلا فکرش را هم نکنید نا امید نیستم ... به هیچ وجه ...