تبليغاتX
روح نا آرام

حالا برم یا که نرم !؟ ... بشکنم یا نشکنم ... !؟

  این همه حساسیت از آن جایی شروع شده است که شده است ... این " شده است " هم بر می گردد به گرفتاری ای که ما آن را سیاست زدگی می نامیم ... این وبا زدگی ست و نه غرب زدگی ... شاید ... این " شاید " هم شده است راه فرار ما از همه مشکلات ... اما نه آن قدر که ما را بفریبد ... داشتم می گفتم همه از آن جایی شروع شد که ما سه نفر ... طاها ، یلدا ومن ، شروع کردیم به بحث ... از آن جایی که یلدا تکیه می کرد به یکی از کاندیداتورهایی که اگرچه برای من محترم بود اما در حد حداقل هایی که فکر هم می کردم و فکر می کنم نبود ... شاید ! اما برای این که هم نمونه ای داده باشم از نسلی که امروز با انتخابات دست و پنجه نرم می کند و هم نگران آینده است و هم نسلی از ما که دغدغه ای داریم و سال هاست بر آن پا فشاری می کنیم و هم برای آن ها که این گونه می اندیشند که کسانی که به زعم آن ها در سیاست و شرکت در روند اجتماعی جامعه ای مثل ایران منفعل هستند فقط به علت " نه " گفتن ... این ها را آورده ام و بعد هم می خواهم حرفی بزنم ... نه برای مخاطبی ... نه ... برای آن که می خواهم پس از این همه نا آرامی با این کلمه های به ظاهر افتاده ، به آرامشی هرچند سیاه برسم ... و همین ... حالا ببینیم چه شده است ... :

ذیل یادداشتی از محسن مخلباف به هواداری یکی از کاندیداتورها :

  ع : یلدا جان ، یلدای عزیز ، این متن رو خوندم ، می دونی کسانی که این حرف رو می زنن و از انتخابات چنین تحلیلی دارند کسانی هستند که حرف ما رو نشنیدند ! خوب دقت کن از اول 1- ما برای صفر یا صد در انتخابات شرکت می کنیم ؟ تحلیل ما تا به حال این بوده !؟ 2 - آیا برای نتیجه در انتخابات شرکت می کنیم ؟ 3 - آیا ما نمی دانستیم ... 1 از میان رای های داده نشده بیرون خواهد آمد !؟؟؟

  ما برای سلامت مزاج و تبرئه وجدان در انتخابات شرکت می کنیم !؟ مساله خیلی رنج آور تر از این حرف ها هست . بگذار آقای مخملباف وجدان خودش را راحت کند شاید باز هم بتواند در دولت آقای ... جایی برای ابراهیم نبوی پیدا کند ! فکر سنتی در رای دادن ؟ در کلیات ؟ خب این تحلیل ناقص هست ، این مساله این قدر ریشه داره که آقای مخملباف بدون اطلاع از این که فقط یک قسمتی از ترجمه را دارد بیان می کند بسنده کرده است .

  آیا سینمای ما مگر خیلی مدرن است ؟ مساله بدفهمی و قیاس هست . وای خیلی آبکی هست تحلیل هاش . رای جمع کردن به چه قیمتی آخه !؟

  نقل قول ها از ... به نظر شفاف تر است . من هم گفته بودم توی این یکی شک دارم . اگر ... خوب باشد بی شک وظیفه دارم به او رای بدهم اما حیف هنوز به این نتیجه نرسیدم . نقل از متن : " برای ریاست جمهوری ما یک چه گوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لائیک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد ، و خیلی هم با تجربه باشد . " خب این یعنی چی ؟ این اصلا می فهمه چی داره می گه !؟

  چه بگویم من !؟ حیف !

  ی : اتفاقا خوب می فهمه چی داره می گه ! این استعاره هست برای مردم ایران ! یعنی تو واقعا متوجه حرفش نشدی ؟ نمونه مردم ایران همینه .

  جوانهایی مثل خود تو و طاها نمونه ی بارز این مثالید . طاها سنگ دل آرا رو به سینه می زنه اما به خاتمی که می رسه ما می شیم قدر نشناس و کور . دیگه کارایی که طرف برامون انجام داده نمی بینیم فقط نقاط ضعفشو بزرگ و بزرگ و بزرگ تر می کنیم . با کلمه ی " حیف " ات به شدت موافقم ! حیف عباس جان ! حیف !

  از اونجایی که قسم خوردم دیگه با شما دو نفر تو زندگی ام بحث نکنم ، کامنت دیگه ای اینجا اضافه نمی کنم. در ضمن آدم هایی مثل نبوی و مخملباف تعریف های عمیق تری از هنر و ادبیات دارند نسبت به ما . راجع به این مطمئن باش . رای جمع کردن به قیمت نجات یک مشت مردم که امروز متوجه نمی شن و بعد که فردا اومد غر می زنند و غر می زنند و غر می زنند .

  ع : اولا من چی گفتم که قسم خوردی بحث نکنی !؟ جدا تعجب می کنم چرا !؟ من که حرف تندی نزدم ، بگذریم ؛ و اما بحث : خب مردم ایران اگر طرف مسلمان باشد کافی هست براشون ، دیگه احتیاج به بقیه اش نبود ! دوما بحث خاتمی نیست اصلا ، ما داریم این دوره رو می گیم ، تحلیل هامون هم با اون دوره فرق می کنه ، چطوری یلدا جان چنین نتیجه ای گرفتی ، خاتمی بحث دیگری داره . یلدا جان به مراتب دلیل های همین الان من برای شرکت در انتخابات از دلالیل این دو نفری ( نبوی و مخملباف ) که خواندم خیلی منطقی تر و به روز تر هست . این تحلیل ها به درد کسانی می خوره که اصلا حوزه سیاست رو درک نکردن ، یعنی مردم عادی ، اون هایی که صادقانه رای می دن و دلشون رو به این حرف ها می سپارند . یلدا جان اگر مردم ما به دلیل حرف هایی رای بدهند و بعد نتیجه عملی این حرف را نبینند و صد در صد هم نمی بینند ، اون وقت چی ؟ مسولیت این همه رای به عهده کیست ؟ صادقانه باید با مردم حرف زد ، این طوری نمی شه .

  بعدش هم مگه من به عنوان مخالف ... حرف زدم ؟ من مگه گفتم ... بد هست یا خوب هست ؟ من بر اساس شرایط حرفی زدم و مطمئن هستم اگر این نوشتار نبود و گفتار بود خیلی بهتر می تونستم حرفم رو برسونم . من مخالف ... نیستم ، از معدود شخصیت هایی هست که احترام دارد برای من ، اما آیا شرایط در کنار می توانند ما را به نتیجه واحد و مشترکی برسانند ؟ من نگرانم همین ، من همان روزهای اول گفتم تفکرت و انتخابت ارزشمند تر از این بگو مگو هاست .

  یلدا جان هدف ما از این بحث ها چیست ؟ واقعا چی هست ؟ هیچ متوجه هستی در این بحث چه چیزی دارد قربانی می شود ؟ واقعا متوجه هستی ؟ می گیری من چی می گم ؟ این نکته از هر مسئله ای که این جا مطرح می شه مهم تر هست ، ما که با هم در این یکی حتما هم جهت هستیم اگر متفاوتیم حتی .

  جواب من رو نمی خوای بدی عزیز!؟ هیم :(

  ی : چی بگم عباس جان ؟! حرفت درست و محترم !

  ع : چی ؟ یعنی این بحث تمومه ؟!

  نمی دونم به خدا ... فقط جدا از همه بحث ها می خوام بدونم متوجه شدی هدف این بحث چیه ؟ واقعا چی داره قربانی می شه ؟ آیا آنچه دارد قربانی می شود در برابر این دلخوری های ما ارزشی داره ؟ من اصلا قصد قانع کردن تو رو ندارم یلدا جان ، فقط این هدفه مهمه ، این که چی چیز داره قربانی می شه مهمه ، میشه بگی چی هست ؟ این همه این اختلاف ها رو توجیه می کنه . 2

ذیل نقل عبارتی از یکی از کاندیداتورها توسط من 3 :

  ی : اگر بخوایم از هر کاندیدایی سوتی بگیریم برای خراب کردنش ، باید یک طومار از بقیه کاندیداها چاپ کنیم ، مساله بین بد و بدتر انتخاب کردن هست ، یعنی شما می خوای به ... یا ... رای بدی ؟! در ضمن ... نکته های مثبت زیادی هم داره ، دلم نمی خواد سر این چیزا با شما دو تا بحث کنم ، گرچه می دونم طاها دوست داره این کارو !

  ط : یعنی چی دلم نمی خواد بحث کنم ؟ به نظرت درسته که آدم بشینه سر جاش و بگه هر چی من بگم درسته و حاضر نیستم سر هیچ چیز با کسی بحث کنم ؟ خوب دختر جان در بحث هاست که آدم متوجه درست یا غلط بودن استدلال ها و فکرش میشه. اصلا از کجا معلوم ؟ شاید بحث کردیم و ما به این نتیجه رسیدیم که ما اشتباه می کنیم .

  ع : یلدا جان به خودی خود که بحث ایراد نداره ، اما درباره ... بگم این سوتی نیست عزیز من ، این یعنی این آقا هم دقیقا مثل بقیه و از همه شبیه تر به ... داره از همه نیرو ها به نفع خودش استفاده می کنه ، اگر اعتقاد نداره به بسیج چرا عنوان می کنه ؟؟؟ اگه داره پس تکلیف ما با همچین آدمی مشخص هست ، پس یک کاندیدا اگر الان و پیش از انتخابات با مردم صادق نباشه پس کی می خواد باشه ؟ وقتی به قدرت رسید ؟ تز بقیه رو هم نمی گیم چون وضعیت اون ها مشخص هست ، فقط همین یکی هست که داره بیشتر از بقیه کذب می گه ، یلدا جان دقت کن این آقا در چه شرایطی داره چه اظهار نظرهایی می کنه ، حقیقت چیزی غیر از حرف های ایشان هست .

  در مورد بد و بدتر هم بگم چرا چیزی که بد هست انتخاب کنیم ، این بد و بدتر هم تز همین هاست برای کشاندن مردم به پای صندوق . بد ، بد هست . نیازی به پایین آوردن سطح اخلاق در جامعه برای انتخاب بین دو گزینه بد وجود نداره ، این ها یک تمرین برای به تنزل کشیدن انسانیت و اخلاق در جامعه هست و باید حواسمون رو جمع کنیم و تن به این کار و این نوع انتخاب ندیم .

  ط : آخرین قسمت حرفت بد جوری چسبید . "این ها یک تمرین برای به تنزل کشیدن انسانیت در جامعه هست" آفرین .

  ی : رای ندادن هیچ پتکی بر سر هیچ کسی نیست عباس جان . گرچه با بخشی از حرفهات موافقم اما من به این آدم به دلایل خودم امید دارم . شاید امیدم بعد از انتخابش بر باد رود . هیچ قطعیتی نیست . اما الان من دوست دارم این آدم رئیس جمهور شود . حتی بیشتر از ... می دانی چرا ؟ من نگران ... بودم . سالها پیش که در دانشگاه تهران سخنرانی می کرد و جوانها به او توهین مستقیم می کردند ، لحظه ای بود که شناختم از ملتی که در آن هستم بیشتر شد . جوانهایی که آنجا معتقد بودند ... هیچ کاری نکرده ، نمی دانستند که همان روز قبل لایحه ای که برای آزادی مطبوعات داده توسط نامه ای از شخص ... رد شده است . نمی دانستند که اگر الان انرژی هسته ای داریم فرایند روزهای ... است و ... تنها دارد نتیجه های دولت های قبل را به نفع خودش جمع می کند . من از اینکه ... دوباره به باد بی احترامی گرفته شود ترس داشتم ؛ و در ضمن مخالفان شدید ... هم در دولت دوباره وضع را به همان آش و همان کاسه تبدیل می کردند . اما ... کمی متعادل تر رفتار می کند . حتی اگر کذب می گوید بخاطر سیاستی است که الان به آن محتاج است . مهر تایید ... بر او هم نشانه ی پذیرش شخصیت اوست . و خیلی چیزهای دیگر ، من رای می دهم عباس .

  ط : یلدا همه ی این حرف هایت نشان از آن دارد که نه از سیاست چیزی می فهمی و نه از آن چه پیرامونت می گذرد. در ضمن با احساساتی بودن هیچ چیز به دست نمی آید . از همین 3 مطلب آخر به راحتی می شود فهمید که چه قدر احساساتی برخورد می کنی با مقوله هایی فوق العاده علمی . توهین دانش جویان به ... کار درستی نبود اما ... هم آن چه که تو می گی نبود . ... همان کسی بود که بین نظام و مردم اولی را انتخاب کرد . به مردمش و به بیش از 20 میلیون رای پشت کرد . ... ترسو بود . پشت وزیر کشور خودش را خالی کرد . پشت دانش جویان را در ماجرای 18 تیر خالی کرد . به طوری که تنها یک سرباز به جرم دزدیدن ریش تراش تنها محکوم شد .

  ی : طاها ؟؟ ممنون !!! خب تمام شد دیگر ؟ مثلا الان شما دو نفر مرا راضی کردید ؟( به سبک بی احترامی ) . به خاطر اختلاف عقیده هم من نفهم هستم و شما فهمیده !!! به خاطر همین شکسته شدن مرزهاست که دلم نمی خواد با شما دو نفر بحث کنم ... .

  ط : ... به مردم قول داد تا دست های پشت پرده قتل های زنجیره ای را بر ملا سازد و تا زمانی که همه به مجازات نرسند دست بر ندارد . چه شد اما ؟ زمانی که هشدارش دادند سر جایش نشست . ... همان بود که 20 دقیقه در دستشویی سازمان ملل خود را محبوس کرد که کلینتون حوصله اش سر رود و عطای ملاقات با ... را به لقایش ببخشد .

  ی : ! .

  ط : ضمنا در این مطالبت هم هیچ دلیل قانع کننده ای برای شرکت در انتخابات نیاوردی . صرفا بیان کردی که من دلایل خود را دارم و نمی خواهم ... فلان شود و بهمان شود. همه چیز احساسی هست و امان از ذره ای استدلال . بحث سیاسی را هم بلد نیستی یلدا جان . شاید به همین دلیل هر بار که پیش آمده یا برخورد تند کردی یا قایم شدیاین تیکه یعنی چه ؟ : " حتی اگر کذب می گوید بخاطر سیاستی است که الان به آن محتاج است" یعنی فعلا دارد دروغ می گوید تا بعد از این که انتخاب شد راستش را بگوید و کار درست کند ؟ این را که به شما گفته ؟ ... چه کاره ی توست که حتی مورد کذب هایش را هم بدانی ؟ کدام تایید ؟ کدام ضمانت تو را این قدر مطمئن می کند ؟ کدام کاندیدایی در طول تاریخ قبل از انتخاب بدتر گفته تا بعد از رای آوردن بهتر انجام دهد ؟ و این : "اما ... کمی متعادل تر رفتار می کند . " این هم بی معنیست . متعادل تر یعنی چه ؟ یعنی بیشتر هوای بسیج را دارد . بیشتر هوای رهبر را دارد . بیشتر بالاخره زنش عقاید اسلامی قرآنی ترویج می دهد . بیشتر ، دختر جان متعادل تر به چه سمتی ؟ یعنی الان باید خوشحال باشیم که یک نفر از ... کمتر " اصلاح طلب " تر است ؟ یلدای عزیز چرا باز احساساتی برخورد می کنی ؟ حرمت شکستن کجا بود ؟ من یک نتیجه گیری فوق العاده ساده از حرف های تو کردم . حالا نتیجه گیری من اشتباه است ؟ بسیار خب . بیا و اثبات کن که اشتباه می کنم یا اشتباه می کنیم ، من هم حرفم را پس بگیرم . از آن گذشته در عالم رفاقت که بحث نمی کنیم که هوای هم را داشته باشیم .

   ع : سلام به هردو ، یلدای عزیز و طاهای عزیز ، من نبودم چه خبر شده ؟! باز بچه هام به جون هم افتادن !؟ یلدای عزیز من به یاد ندارم کوچکترین توهینی به تو کرده باشم ، اگر چیزی هست مستحق این هستم که از تو عذر خواهی کنم ، اما درباره بحث باز هم یلدای عزیز من به هیچ عنوان قصد نصیحت ندارم که بخوام از بحثم نتیجه بگیرم ، تنها نتیجه این بحث ها تمرین برای تحمل یکدیگر و تحمل مخالف هست همین، بقیه مسائل درجه چندم هستند . ما فقط داریم یک تمرین کوچک می کنیم . اتفاقا من و طاها هم مطمئن هستیم و همین طور خیلی خوشحال هستیم که توی این جماعت چند ملیونی و در این فضای موجود بین خانم ها و پسرهای ایرانی ، یک دختر خانم این قدر مشتاقانه و با حوصله و دقت در مسائل سیاسی بحث می کنه و این رو بدون تعارف و یا جنبه های بد دیگرش می گم . از طرفی اما این بحث اگر می خواد کسی رو ناراحت کنه بهتر هست نباشه چون چنین قصدی نیست و احترام همه با همه شرایط بحث تا همیشه برقرار هست و الزاما رعایت می شه .

  اما خود بحث یلدا جان من قصد قانع کردن تو رو ندارم تو حتی اگر به ... هم رای بدی باز هم همین قدر ارزش خوب داری چون به هر حال تحقیق کردی و خودت به این نتیجه رسیدی و مثل بقیه تحت تاثیر نبودی ... آن چه من دارم می گم برداشت یکی از میلیون ها نفری هست که با مساله انتخابات و سرنوشت ایران عزیز دارد دست و پنجه نرم می کند و شدیدا نگران هست ، اما در عین حال امکان دارد طرز تفکر و استدلال من غلط هم باشه ، ما توی جامعه ای هستیم که متاسفانه ارزش های انسانی از حقوق بشر گرفته تا عالی ترین ارزش های اخلاقی بومی به طریق فاجعه بار و زیرکانه ای ، تحقیر شدن و حدود آن ها بسیار از حدود انسانی کاهش پیدا کردند . پیش از انتخاب برای هر امری و از همه مهمتر ایران عزیز باید این ارزش ها رو ملاک قرار بدیم ، حرف من فقط این هست ، حتی مساله بد و بدتر رو عزیز من خودت مطرح کردی من که اصلا به این واژها و عبارت ها اعتقادی ندارم ، به علت همون توضیح بالا ، گذشته از این امروز که روزنامه رو می خوندم با خودم فکر کردم نکند ما بین گزینه خوب و بد باشیم و تا آخر متوجه نشیم ، شاید ... خوب باشه و بقیه بد و نه این بد باشه و بقیه بدتر ، شاید، شاید ، شاید ، نمی دانم . با این شرایط به گمانم بهتر است از زاویه های دیگر هم با این مساله روبرو شد اما ازهر دری وارد بشیم ، این رو بدون و باور داشته باش که ارزش این خاک از جان ملتش ارزشمند تر است ، به قول فردوسی حکیم : " چو ایران نباشد تن من مباد ... بر این مرز و بوم زنده یک تن مباد ."و طاهای عزیز به حرف های تو اعتقاد دارم با دلایلی که دیشب در کافه به هم به بحث گذاشتیم و امشب ادامه خواهیم داد ، از این بحث بسیار خوشم آمد ، زبان بحث رو گنگ نکنید و تا آخر بمانید ، فدای شما .

  شما دو تا چرا سکوت کردید !؟ قرار نبود این جوری پیش بره هان ! 4

                      

                           " فرس کشته از بس که شب رانده است

                             سحرگه   پریشان   و  درمانده  است "

  ضمن مرور دوباره این بحث ها برای خودم هم بسیار تعجب داشت چرا افرادی مثل ما در هر سطحی در این مباحث همیشه دچار بن بست و درگیری های لفظی می شوند !؟ و واقعا ما در این بحث دائما داریم چه چیز را از دست می دهیم !؟ و چه چیز را به دست می آوریم !؟ به عبارت دیگر دست آورد و دست نیاورد ما چیست !؟

  از طرفی جامعه ما جدا از شواهد غالبی موجود و تجربه ترجمه شده و رسیده و نرسیده کشورهای جهان دیگر، چه وقت و چگونه می خواهد از جامعه خودش آغاز کند و مواد خام تجزیه و تحلیل را از همین جامعه بگیرد و از همین فرهنگ ، همین ملیت و همین خاک !؟ من معتقد هستم در هیچ شرایطی و بنابر هیچ مصلحتی ما حق مصالحه بر سر اخلاق را نخواهیم داشت ( این بحث را می گذارم برای آخر که می خواهم جمع بندی و نتیجه گیری کنم ...) .

  اما می خواهم پس از عنوان کلیدی چند موضوع ( در خصوص مناظره ها ) که البته به ذهن من رسیده است وارد نتیجه گیری خودم بشوم :

  ۱- در روند بحث ها و مناظره ها بارها دیده می شود به جز یک مورد هیچ کدام از کاندیداتورها نیز خود را ملزم به رعایت اخلاق در بحث نمی کند و آن یکی بنده خدا هم آن قدر شرایط اخلاقی را تحت تاثیر قرار می دهد ! که گویی می خواهد از آن ور سقوط کند !

  ۲- برنامه و چشم اندازه چهارساله هیچ کدام به صورت علمی طرح و اعلام نمی شود و صحنه مناظره به جای آن که صحنه به چالش کشیدن مباحث و برنامه های تدوین شده باشد ، صحنه بگو مگو و متهم کردن هاست .

  ۳- مباحث مطروحه بیشتر جنبه شعاری دارد ... به عنوان مثال هیچ کدام از کاندیداتورها نمی گوید من می خواهم چه کاری بکنم ... بلکه می گوید باید این کار را بکنیم ... خب چطوری باید !؟ با چه روشی باید کاری را کرد !؟

  ۴- آیا با شلوغ کردن صحنه می شود رای مردم را از صندوق در آورد !؟ منظورم این نیست که رای مردم از صندوق بیرون نمی آید ... اما چه شرایطی رای مردم را می سازد !؟ احساس من بر این است که نتیجه مناظره ها همین طورکه در خود مناظره ها معلوم و مشهود هست ، در میان جامعه ما که هر شب برای مشت کوبیدن به دیوارهایی که آزادی را محبوس کرده است به خیابان می ریزد ، در این جمعیت و سیلی که ناگهان می آید و ناگهان می رود هم معلوم و مشهود است ، ملت ایران و مردم عزیز ما هنوز وارد این مرحله از ارتقا اخلاقی برای بیان عقاید خود نشده است ، گرچه خیلی رشد داشتیم نسبت به سال های پیش اما هنوز ملت در آستانه حداقل هم برای شروع چنین تلاشی قرار نگرفته است ... .

  ۵- به مراتب شخصیت تمام کاندیداتورها ( هر چهار نفر ) پیش و بیش از دوره های قبل در دسترس و شناخته تر هست ... مثل معروف قدیمی هست مه : " تا مرد سخن نگفته باشد... عیب و هنرش نهفته باشد " و حالا هم که همه این ها دارند همه چیز را به بدترین روش ممکن می گویند ... البته من همان یکی را مستثنی می کنم اما آن هم که دارد از آن ور می افتد ...

  ۶- پس از بحث مساله اخلاق همه کاندیداتورها بدون استثنا نمی دانند باید برای ایراد کردن از طرف مقابل به طرح چه مساله اساسی بپردازند ! انگار نباید خیلی از مسائل پیش پا افتاده تر اما ملموس تر و تعیین کننده تر را مطرح کرد !

  و اما ما ( چون روی صحبت من با کسانی هست که هنوز به قطعیت نرسیده اند و اگر رسیده اند جسارت مرور و سنجش دوباره خواسته ها و مرز بندی ایده آل ها و شرایط موجود را دارند ) ما در این شرایط که به نظر نگارنده هنوز در حد ایجاد مشارکت عمومی نمی باشد چه باید بکنیم ... بی شک من هرگز نه می توانم و نه قصد جواب به این سوال را دارم ... اما این باید و چگونه باید مساله اساسی امروز ما هست و پاسخ تک تک شعورهای انسانی به آن راهی است به رهایی ... شاید .

 جامعه این چند روز شدیدا بی ثبات شده است و آن چه به نام مشارکت و جنبش مردمی در انتخابات و در سطح خیابان ها مطرح است و دیده می شود ، فقط تلاشی برای خالی کردن خود از عقده ای است که گلوی همه ما را آزرده است : " آزادی "  نداشتن آزادی در حد حداقل های ممکن حتی ، باعث متبلور شدن آن چیزی شده است که از نظر تئوری ما اعتقادی به آن نداریم و آن ایجاد شور بدون داشتن پشتوانه نظری برای گذر از دوره گذار است ...

به قول فردوسی حکیم :

                             " نباشی بس ایمن به بازوی خویش

                               خورد گاو نادان ز پهلوی خویش " 

  قصد طولانی کردن سخنم رو ندارم ... پیش تر گفتم ما هرگز و تحت هر شرایطی چون انسان هستیم برای هیچ مصلحتی بر سر اخلاق مصالحه نباید بکنیم ، شاید امروز تنها راهی که هر انسانی و هر فرد از جامعه در دسترسش هست که می تواند با آن از تمامی دشواری ها و پیچیدگی های شرایط موجود بگذرد و نتیجه ای بگیرد داشتن اخلاق هست ... اخلاق نه به معنای حرفه ای آن ... اخلاق به معنای آن چه هر فرد انسانی بی واسطه دریافت می کند ... اگر به هر انتخابی که دست می یازیم از فیلتر اخلاق عبور کنیم آن گاه بی هیچ شکی و در هر شرایطی تلاشی کرده ایم برای بالا کشیدن حداقل های این جامعه ی رو به سقوط . و در سراشیبی تند گذرگاه های امروز ، حفظ اخلاق می تواند ما را به سمتی از روشنی رهنمون سازد ... شاید امروز و در این دوره اخلاق بهترین معیار تعیین کننده برای انجام مسئولیت و مشارکت های اجتماعی باشد و هر نتیجه و تصمیمی در آن نشانه انفعال و عقب نشینی نه تنها نیست بلکه تنها راه برای به دست آوردن آزادی ای هست که هر روز سرگردان به دنبال آن هستیم ...

                          " اقوام   روزگار  به  اخلاق    زنده اند

                                  قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی ست "

...

  از زبان فردوسی حکیم درباره ایران عزیز یادم آمد که :

                              " همه  جای  جنگی  سواران   بدی

                                 نشستنگه      شهریاران      بدی

                                 کنون جای سختی و جای  بلاست

                                نشستنگه  تیز  چنگ    اژدهاست "

  والسلام .

پانوشت :

  ۱- تمامی " ... " ها در مطالبی که بین طاها ، یلدا و من بحث شده است مربوی به اسم کاندیداتورها و یا شخصیت های نظام می باشد . حذف اسامی نه به علت محافظه کاری بلکه فقط به علت پرهیز از هرگونه تبلیغ حتی به صورت نا خواسته بوده است .

  ۲- تمامی مطالب نقل شده به طور کامل می باشد و هیچ گونه دخل و تصرفی صورت نگرفته است ... ضمنا مطالب و بحث هایی از طاها از سایت پاک شده بود که هر چه تلاش کردیم نتوانستیم دوباره آنها را بازآفرینیم .

  ۳- عبارتی بوده است از یکی از کاندیداتورها در تعریف از بسیج .

  ۴ - پایان بحث ها به صورت غیر منتظره ... همان که من از آن به عنوان توان حداقل یاد می کنم .

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت 19:39 |

ای خداوند ؛

اگر و اگر و اگر رفتار خوبی دارم ! چشمانم را بر دیدن آن واحساس مرا از درک آن نا بیناونا فهم کن   وهرچه می گذرد بر رفتارها و اخلاق های پسندیده و نادیدم بیافزای                                           که از این رهگذر هر که خود را دریابد ؛ فرو خواهد رفت .

 

آزاد آزاد :

زبانم کلمه را انتخاب نمی کند                                                                                                       ودلم                                                                                                                                       زبانم را نمی فهمد                                                                                                                      چگونه می توانم انسان باشم                                                                                                         وقتی کسی نمی تواند آدمی را در من ببیند                                                                                         دلم را هوا گرفته است و زبانم را خاکستر                                                                                        برای این انسان چرا بر می خیزی ؟!                                                                                              دل دل نکن و زبانت را نچرخان                                                                                                    این جا کسی تو را نمی شناسد                                                                                                       برآمدان که همه می شتابند                                                                                                           من آرام به خواب می روم ...                                                                                                        چشم هایم عاجزند                                                                                                                      کاش می توانستم آنقدر بخوابم                                                                                                        تا خوابم همه را ببرد                                                                                                                 همه که سیاه باشیم هیچ تفاوتی میان ما نیست                                                                                 من هیچ کلمه ای را تشریح نمی کنم                                                                                                حتی خودم را                                                                                                                           من فقط یک خواب آشفته ام شاید .   

تردید :

آن قدر گناه کارم و تباه اندیش که نمی توانم همیشه این در را باز کنم و شما را به مهمانی ام بخوانم – این روزگار و ما انسان های بریده هیچ اثری را نمی توانیم ثبت کنیم . من انسان پر کاری نیستم – حتی برای اندیشیدن ، اما کارهایی دارم و دغدغه هایی و آرزوهایی . هرگز در هیچ حوزه ای به سمت تخصص نرفته ام و درگیر تخصص نشده ام ، به این معنی که در هیچ حوزه مشخصی خودم را گرفتار نکرده ام و این یک ضعف بزرگ است و یک سردرگمی مهلک . همزمان که درگیر خواندن جامع شناسی هستم – درگیر انجمن های اسلامی به همراه محرک های سیاسی - زبان پهلوی ، خواندن متون کهن ، مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی و تحقیق درباره زمینه ها و بسترهای شعر زن امروز و ... هم هستم و از طرفی روزانه دو شیفت کار کردن همه را مختل می کند و این ها همه ضعف بزرگی را پدید آورده اند که من نتوانم این جا باشم یا هر جایی .

جامعه من دچار بحرانی هست که اگر چه من با تمام وجودم می توانم درک کنم – از طرفی با تمام وجودم نمی توانم به زبان آورم ! بحران هویت ، جامعه مرا از درون می خورد و ما فرزندانش را به سمتی می برد تا نه تنها با هم که با نام ایران بیگانه کند . من وطن پرست نیستم ، موافق یا مخالف مذهبی نیستم و گرایش مذهبی ندارم ، مخالف اندیشه های برون مرزی نیستم و آنارشیست هم نیستم اما حساسیت دارم که زمان را با همه ویژگی های امروزی اش درک کنم و بفهمم و حس کنم . احساس می کنم ایرانی ای هستم که از فرط نبودن و " نیستم " بودن ، از سر تا خرخره ام خالی ام و خالی تر می شوم و دیری نخواهد گذشت که معنی همه کلمه را فراموش کنم و بشم هر چی .

                                                                                              ... بگذریم ...

از مدت ها قبل قصد داشتم گزارشی از این چند ماهی که در حوزه شعر زن درگیرم ارائه بدهم و دوستان عزیزم را - که در این مدت بیشتر از هر کسی حتی خودم درگیر کرده ام و گریبان گیرشان بوده ام و وقت ارزشمندشان را دراین کار کوچک اما حوصله پرکن به گستاخی گرفته ام – در جریان این مقدمه بگذارم .می دانم در این پروژه بیش از تحمل دوستان وقت آن ها را به گزاف گرفته ام و تماس های گاه و بی گاهم حتما برای عزیزان آزار دهنده بوده است . اما متاسفانه شیوه تحقیق در محیط علمی کشور ما همین سماجت و گستاخی را طلب می کند .

پیش از آن که بخواهم سخنی دراین باره بگویم می بایست چند نکته را برای خودم روشن کنم و تکلیفم را با شما - همه عزیزانی که مرا یاری کرده اند و یاری می کنند - و خودم بدانم و شما با من و خودتان .فکر می کنم اگر این مقدمات را همان ابتدا مطرح کرده بودم شبهه این که چرا ... ؟! پیش نمی آمد ، اما به هرحال چون این جا مکتوب می شود و هرچه هم که مکتوب بشود ، می شود به آن استناد کرد ، سعی می کنم همه حرفم را بزنم :

من وابسته به جریان ادبی خاصی نیستم و اصولا معتقد به جریان و ایجاد نحله در هیچ حوزه ای از ادبیات یا هر علمی نیستم – معتقد به این هستم که انسان هنرمند بنابراستعدادها و ویژگی های شخصی ای که دارد می تواند سبک ادبی خاصی را دنبال کند اما معتقد نیستم که انسان هنرمند وظیفه ای برای ایجاد جریان در حوزه ادبیات یا دیگر حوزه های موجود دارد و اساسا چنین انسانی را فاقد ویژگی های هنری می دانم . بنابراین با ضرس قاطع اعلام می کنم نه تنها در روند این تحقیق و این پروژه که در هرزمینه دیگری و حتی فراتر از این – من وابسته به جریان ادبی خاصی نیستم ، از جریان خاصی دفاع یا حمایت نمی کنم – از دل جریان ادبی خاصی برای پرداختن به این موضوع بر نخواسته ام و به معنی رو و واضح و روشن کلمه – من در این پروژه از هیچ جریانی اعم از شعر نو ، سپید ، آزاد ، حجم ، فرم ، پیشرو ، پست مدرن ، پسا غزل ، حوزه ارتعاش و... _ تا هر جا که جریانی هست و تا هر جا که لقبی بر آن ها نهاده می شود – حمایت نمی کنم و حمایت نخواهم کرد . من حتی زمانی که خارج از حوزه ادبیات بوده ام و ادبیات شاید دغدغه دوم من بود و عمل سیاسی برای من اولویت داشت ، هرگز و هرگز حاضر به قبول هیچ جریانی نشده ام و زیر هیچ پرچمی جز پرپم ایران نایستاده ام . اکنون نیز به راه خودم می روم ...

البته در بسیاری از این حوزه ها و جریان ها دوستان خوب بسیاری دارم و از همه آن ها به عنوان یک دوست حمایت می کنم و همیشه برای من قابل احترام هستند ، اما هرگز " دوستی " را به عنوان حمایت از اندیشه ای جهت یافته و یا طرحی خاص برداشت نکرده ام و نخواهم پذیرفت . اما چرا این همه واضحات ؟! برای بسیاری از دوستان این شبهه پیش آمده است با توجه به بافت غالب وبلاگم و نحوه پرداختنم به موضوع و با توجه به این که ما جامعه عوام زده ای هستیم و عوام هم توجه خاصی به ضرب المثل دارند و مشت هم که نمونه خروار هست ( لابد ) – من را وابسته به جریانی خاص دانسته اند که امیدوارم با این توضیحات این شبهات تصویر روشنی یافته باشند . ( اشاره نمی کنم کدام جریان چرا که این روزها حتی مخالفت کردن خود تبلیغ بزرگی است و حتی بهترین تبلیغ ، من هیچ دلهره ای ندارم تا همه چیز را بر زبان آورم . )

من مخالف با همه کسانی که در هر حوزه و جریانی کار می کنند نیستم و حتی می بینم که این دوستان تا چه اندازه موفق و پر تلاشند و بسیار خلاق تر اما مخالف ایجاد جریان حتی در متعالی ترین سطح آن هستم ؛ و علی رغم همه احترامی که برای همه دوستان صادقانه قائل هستم و معتقدم تلاش های این عزیزان خواهد بود که مرا در نتیجه این تحقیق یاری می کند ، دوستانه و صمیمانه و با احترام اعلام می کنم در روند این پروژه به هیچ عنوان درگیر هیچ جریانی نخواهم شد و در متن پروژه نشان خواهم داد که از هیچ جریانی نه تنها حمایت نکرده ام بلکه حتی از نزدیک شدن به چنین مفهومی هم تبری جسته ام .

امیدوارم برای دوستان عزیزم - آن هایی که به هر نحوی احساس کرده اند من وابسته به جریان خاصی باشم و روابط خاصی را هم بر همین اساس ایجاد نموده ام – توانسته باشم جهت کاری خودم را بی تردید و بی واهمه روشن کنم . من بدون پایگاه کارم را شروع کرده ام و هیچ نیازی هم نمی بینم در ادامه و خاتمه این کار از جایی سر برون آورم که دغدغه من نیست . پیش از شروع که متاسفانه مطرح نکردم ولی از اکنون تا پایان این پروژه و تا شروع و پایان هر کاری و هر آینده ای که از من می گذرد هر نوع ایجاد جریان در هر حوزه ای را ناپسند می دانم و محکوم خواهم بود اگر کوچکترین گرایشی به هر کدام از جریان ها داشته باشم .

و اما تا کنون به کجا رسیده ام ؟! به هیچ جا ! متاسفانه علی رغم این که تعدادی از دوستان صمیمانه همکاری کرده اند و حتی اگر من فرصت ها را از دست دادم ، این عزیزان هیچ درنگی نکردند و من از همین جا تشکر می کنم که اهمیت ویژه ای به این کار نشان دادند – از طرفی دوستانی هم هستند که به خاطر همان شبهاتی که وجود داشت ترجیح داده اند در این زمینه یاری نفرمایند و البته کار درستی هم کردند و خوشحالم جدی با موضوع برخورد کردند و خوشحال ترم که شاید این مکتوب تا حدی ایشان را مجاب کرده باشد. دیگران هم که گویا پشت مرا خالی کرده اند – می دانم بسیار یک دندگی و سماجت ورزیده ام و بارها با اصرارهای خسته کننده دوستان را بی حوصله کرده ام اما متاسفانه هنوز به جایی نرسیده ام ( البته من هم با این همه ساعات کاری وقت چندانی صرف نمی کنم ) . به نظر می آید حوزه ادبیات امروز امر تحقیق و روش شناسی را جدی تلقی نمی کند و دغدغه ای از این بابت ندارد ، گویا هنرمند فرصت پرداختن به خود را از نگاه دیگری ندارد _ شاید .

و اما کم کاری های زیادی هم از جانب خودم بوده است و بسیاری از کارها از طرف خودم کامل نشد که باید خودم را سرزنش کنم ، خودم را و خودم را .

با همه این اتفاق ها و این اوضاع آن چه امروز در دست دارم طرح دقیق تری است از موضوعی که می خواستم به آن بپردازم . دوستان عزیز می دانند من در این پروژه نقشی ندارم و فقط یک جمع آور کننده و تهیه کننده هستم و چون تحقیق به صورت میدانی انجام می شود اگر یاری ای از سوی آن ها صورت نگیرد دست های من خالی خواهد ماند . در این زمان نزدیک به یک سال گرچه سمت و سوی اصلی پروژه تغییری نکرد اما بسیاری از دیدگاه ها و بسیاری از پرسش های طرح شده برای دوری از گرایشی خاص تغییر کرد و امروز به هر حال چه موفق و چه نا موفق این جا هستیم . زن امروز گویا همان طور که نقش اجتماعی معین - روشن – و واقعی خودش را ندارد و نمی شناسد در ادبیات امروز نیز نقش واقعی از خود ارائه نمی کند . گویا نه تنها شاعران زن بلکه همه افراد جامعه ما از این بحران که نامش رفت متاثرند . کار من شاید این باشد که این فاصله را در حوزه ای به نام شعر زن نشان بدهم و جهت هایش را واضح تر کنم – شاید .

امروز من :

 اگر  تـند  بادی   بر  آید   زِ کُنج             به  خاک  افگند  نا  رسـیـده  تُرُنج

 ستمگاره   خوانیمـش  ار دادگر؟            هـنرمـند   دانیـمـش  ار  بــی هنر؟

 اگرمرگ داد است بیداد چیست؟             زداد این همه بانگ وفریاد چیست؟

ازین  راز  جان  تو  آگاه  نیست             بدین  پرده   اندر  ترا  راه   نیست

***

دل  از  نور  ایمـان   گر آگنده ای            ترا  خامـشی  به  که   تو  بنده ای

بر این کـار یزدان ترا راز  نیسـت            اگر   جانـت  با  دیو  انبـاز  نیست

به گیتی در آن کوش چون بگـذری          سرانجام  نیـکی   بر  خـود   بـری

                                                                                                                                                            " حکیم ابوااقاسم فردوسی "

پیشگامان و بنیانگذاران جنبش دانشجویی :

زمینه قبلی برای طرح موضوعی که در پیش است نداشتم . شانزدهم آذرماه هر سال برای من خواندن تلخ ترین و در عین حال مرور ارجمند ترین دوره تاریخ معاصر و یادآور همه مسولیت هایی ست که جانم را به " نبودن " می کوبند . هر سال شانزدهم آذر را بی آن که خبری توجه مرا جلب کند که چه شده و چه ها می شود ... ساعت ها در اتاقم می نشینم و خودم را تا جایی که می توانم و در توانم هست در هوای این " سه آذر اهورایی " رها می کنم تا یادم بماند من و ما میراث دار چه سرگذشتی هستیم ، بی آن که دمی برآوریم و بی آن که دمی بدمیم ... چه زود و چه دیر... ! اما خیلی اتفاقی خبر ساعت ۳۰ : ۱۰ به گوشم رسید که اعلام می کرد : شانزدهم آذرماه امسال در دانشگاه تهران مراسم پرشکوهی ! با حضور مسولین ! برگزار گشته است و نه تنها به این اکتفا نشده بلکه تعدادی از معاونین وزارت علوم در مزار شهدای شانزدهم آذر گردهم آمده اند برای پاسداری و سپاس !! یاد فردوسی پاک افتاده ام : " فرستاد باید فرستاده ای / درون پر ز مکر و برون ساده ای " و آتش به تنم ماند برادر – بی امان سخن دکتر به دلم آمد که :" اگر می خواهید حقیقتی را از بین ببرید به آن خوب حمله نکنید بلکه از آن بد دفاع کنید . "

چگونه خودمان را از این تاریخ آلوده باز نماییم ؟؟

خواهرم ، برادرم پیش از آن که به عنوان یک انسان مساله را درک کنم

                                                                                   ... آسمان باریده بود ...

 

" دریغ است ایران که ویران شود       کنـام   پلنـگان  و  شــیران  شود "

 

پا نوشت :                                                                                                                              - نقطه !                                                                                                                                  - چقدر مطمئن بودم درسته ... ولی نبود ! ممنون هستم از دوستی که راهنمایی کرد تا دیکته کلمه " ضرس " رو درست کنم .

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در یکشنبه 17 آذر1387 و ساعت 22:0 |

خودت را از نا توانی من نگیر ، تمام بودنم جهت یافته است تا به کفش های کهنه ام برسم – تا ایده آل های خاموش و فراموش را  دوباره زنده کنم – تو هم دستی برسان و گاهی با من بیا – من از بودن خویش کودک بزرگ شده ای بیش ندارم – تمامی خاطره ها فراموشم می شوند وقتی نـا توانی ام دستم را به مخاطره می اندازد و در اتفاق های شگرف ، زبان گنگ می شوم – تو هم ساده مگیر ، محکم تر بزن –و چشم های سنگینت را برای ترساندن من با شعور تر کن – که من این جا نمانده باشم – نگرانم رفیق ... نگران ؛
 
به نام خدا

 
کجای زمین ایستاده ام و کجای زمان ؟ چشم هایم تا کجای زمان را می بیند و جغرافیای خشک و تاریخی این سرزمین سوزان از حوا و ...هوس شاید .
خیلی راحت می گویم – می نویسم – تمام دغدغه ای که در این سفر دارم از همان ابتدا – پیش از آن که حتی فکر کنم که اصلا می آیم – این بود که هر چه زود تر و به موقع تر برسم و پیش از آن که خیلی زود دیر شود آرزوی مادرانه ای بکنم ... برای  مادری که آرزو داشت ... و ...

پرواز نشسته است ...
و من در آستانه محمد ایستاده ام ... و مصرانه التماس می کنم ...
خواهرو رنج  ِ ... نمی خواهم ... از او این جا و این اک !!!
*******خودم ... را .
اکنون نمی توانم – اصلا نمی آید ... می روم حرم آنجا درست می شوم -  درست می شود .
                                                                                 بگذریم 
                                                                                 بگذریم تا ... خانه محمد
                                                                                 از بقیع وارد خواهم  شد ...
...
و تقدیر خداوند و گام های منتظر من بود که از بقیع وارد نشدم ... نمی دانم
نزدیک ترین پناهی بود که یافتم و خودم را در این خانه که نمی دانم – نمی دانم بگویم آرامش سیاهم را سیاه تر کرده است یا... یافتم . و بعد از آن همه ...که از مسولیت و پیام رهایی یافتم – روبروی محمد و چشم در چشم او نشستم و همه آرزویم آرزوهایی هست برای در خودم و خودی هایم و تمنایم جهتی دیگر یافته است این جا ... اما اشتباه ... گویا صدای من و انگیزه های دل و ایمان من هنوز به خداوند نرسیده است ، مگر این جا تا خدا چقدر فاصله دارد ؟!
خدا از بزرگی این جا چقدر دور است !
و چه مهربانانه جسارت های کودکانه ای را می خندد ... چندین و چند سال است که خدا نگاه عاقل اندر سفیه اش را بر ما دوخته است و دهانش از تعجبی که باز مانده بود خشک و آتش شده است و چند سال و چندین سال که آن لبخند شرم آورش  ما را دوخته است به ...و از شرم نگاه نگاهش نمی کنیم .
و چه پنهانی کیف می کند ...و می داند این کودکان بازی گوش در پی اوست که می بازند – و من تا کنون چنین سخت باخته ام ... اما این جا می فهمی – حس می کنی – خدا من را و تو را می فهمد و پنهانی با من و تو همدل است .
                                                                                                 ... بگذریم...
باید بروم هتل ... خانه منتظر من است و نمی دانم چرا این همه عجله دارم که این جا – در این خلوت نباشم و شایدی هم در این جلوت .
...
و از من که دلگیر می شوم و منم را تنها و نا توان می بینم – خودم را این جا - درخانه محمد – می یابم و فشار نتوانستن و اما پا فشاری ، پای مرا به این جا فرش می کند و می کشاندم به خانه ای که سرشار از تاریخ است .
...
خارج از حیاط قبلی محمد نشسته ام و پشت دیوارهای خانه قدیمی اش - و درست هفت ستون تا توبه و هشت ستون تا وفود منتظر هستم – و مضطرب فرصتی که مرا راهی او کند ...
عجیب است احساس می کنم –و آن طوری که من دیده ام –  و احساس همه هم همین است ، این جا نه آرامش که خود آرامش است - که همه سایه ها را می برد و انگاری همه چیز و همه کس به اخلاص می رسد – صاف می کند و درست- صاف می شود و درست .
...
وارد خانه محمد شده ام ...و دعوت او را لبیک می گویم و از طرفش اجابت می شوم گویا -
تصویر های ساده اما ...
آن قدر حواسم از خودم دور است که نمی شود جمله هایم را - ادامه بدهم – احساس می کنی همه با هم هماهنگ و برابرند – حتی کسانی که ناشیانه و موشی وار سر روی مهرهای دزدکی می گذارند و از ترس نگاه  شرطه ها و ماموران دزدکی مهر یا کاغذ یا دستمال کاغذی ای  سر نماز در محراب محمد و صحابی اش از جیب خود بیرون می آورند و به ترس و اضطراب هنگام سجده ، پیشانی بر آن می گذارند و باز یواشکی آن را به جیب می گذارند و اگر موفق شوند ... اگر ... خدا را شکر می کنند که ماموران این جهاد مقدس را ندیده اند! و تمام حواس شان در نماز به ماموران است و از ترس آن هاست که این جوری نماز می خوانند و برای آن ها ...و خداوند از ترسشان حتما نمازشان را قبول می کند !اصلا به من چه ربطی دارد که در همه این جمع ِ در جهت و هماهنگ با خدا یکی دو نفر را که خارج می زنند و خارجی مذهب اند – به چشم می گیرم ؟!
                                                                                               ... بگذریم ...
چه تارخی بر متن این خانه خوانده می شود  و این جا که منم - و تکیه داده ام حد خانه محمد و مسجد است و سه نخل تا خانه فاطمه فاصله دارد – چه گذشته است و اکنون من یاد آور کدام صحابی محمد می شوم !؟ طلحه الخیر یا خالد بن ولید !!!
فَأَ لهَمَها وَ فُجُورَها وَ تَقواها !

...
خانه ای که خدا ندارد ...
آن همه شب گذشته است و انگاری تنها همین امشب به سراغم آمده است – همین امشب که باید بروم – همین لحظه هایی که می رود با او ، ساکن این جا هستم در این حرکت .
می خواندم : " حج ؛ آهنگ ، قصد ، حرکت و جهت حرکت نیز هم ، همه چیز با کندن تو از خودت و همه علقه هایت آغاز می شود ... حج نفی سکون – جاری شو ، در آمیز با عدم ... "
و من این جا ساکنم – در این حرکتی که هر لحظه من می شود و ... و هر لحظه او می شوم ، ساکنم – نشسته ام و تنها امیدم این که کدام دردهای بزرگ این آدمیت را لبریز می شوم – اگر بشوم !! اگر...

نمی توانم ...
 دراین خانه تا نگاه می کنی و تا نگاهت می افتد همه را خدا می بینی ... وتو جایی از خدایی ... این جا می شود چند لحظه ای را خدایی کرد و بعد خاموش و ساکت ماند و در خود ...


*** پا نوشت :

" ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
       معشوق همین جاست بیایید بیایید  "


توی خانه ام هستم ... کعبه را بر می گردم ...
تا آستانه حرم رفته بودم – مسول کاروان جلوی همه را گرفت و رو به همه گفت : " سرها را پایین بیاندازید تا در جای مناسبی بگویم سرها را بالا بیاورید " و نه ... چشم ها را بالا بیاورید ! مشهد شنیده بودم که هر کس برای اولین بار چشمش بر این آستان بیافتد اشک هایش جاری می شود از شوق و در برابر آن عظمت احساس کوچکی می کند و بی آنکه بخواهد زار زار می گرید – و شنیده بودم اگر چشمت افتاد برای اولین بار ، سه آرزویت حتما ً برآورده و اجابت می شود و حتی یکی ناشیانه می گفت – یکی از همین هایی که زرنگی های خوش مزه و عجیبی دارند – " دو تا آرزوی مهمی که داری بگو و به جای سومی بگو هرچه ی دیگر که در این سفر آرزو می کنم !! "
 توی همین وهم ها بودم که مسول ما گفت " سرها " که نه چشم ها " را بالا بیاورید " . تا می توانستم چشم انداختم ... و چشم دوختم ، اما چرا نمی فهمم ؟! اصلا چرا هیچی نمی شوم ؟! همه به سجده رفته اند و از اشک تشنه و لبریزند – اما من اصلا  نمی فهمم !! و چرا – چرا عظمتی را درک نمی کنم ...هرچه به خودم آمدم – هرچه سعی کردم ، نشد ...خانه خدا در برابرم و آن همه شوق دیدن – چرا مرا به هیجان نیاورده است و سرم را به ... به تعظیم دچار نمی کند ؟! اصلا در این خانه خالی کوچک – در این سیاهی ممتد ِ پوچ – چه چیزی هست ؟! چه کسی هست ؟!
                                                             هیچ چی و هیچ کس ...
و همین جور توی خودم گیج می زدم ... یاد حرف دکتر افتادم : " ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست – هیچ چیزنیست – هیچ پدیده ای تو را به خودت نمی گیرد ... کعبه یک بام است ... بام پرواز ... "
و می فهمیدم آن همه تردید که تلقین های مکرر صاحبان ِ سر- مرا دچار کرده بود – رنگ باخت .
چهره ای حقیقی تر از آن محیط – فضا و آن خانه خالی – که خانه دل بود – روشن می شد . کم کم دروقت اندک این چند روز کوتاه و فرصت های کوتاهی که به این خانه می آمدم می فهمیدم – بی آن که بخواهی و بی آن که تلاشی بکنی و خارج از تصورها و دغدغه ها و اضطراب های روزمره که برای رسیدن به آرامش و تسکین ِ روح داری – این جا آرامی . من که فراری حرم بودم چقدر این جا همه آرام اند ... چقدر این جا هیچ کس فراوان است ... چقدر این جا هیچ کس نیست ...

مساله ای که خیلی درک کردم ، این بود که من همیشه " مثل همه – مثل همه " هر وقت طاقتم طاق می شد و دایم شعرمهدی عزیز و نه ... نه ... خود مهدی زبانم می شد که " ... غم از صبر بیشتر شده ام ... و... مثل من ذره ذره می میرند / همه سال های بی تحویل " ( و آن قدر با این شعر اشک ریختم و گریه کرده ام که هیچ جای دیگر طاقتم کم نمی شد ) و ... آری مثل همیشه و مثل همه ، هر لحظه که سخت می آمد و سخت تر می رفت و این " روح نا آرام" را آشفته می کرد و مرا کلافه و همین لحظه ها بود که دغدغه نوشتن و گفتن و خالی شدن به سراغ هر کسی می آید و... من به این خانه می رفتم و در طواف حرم همان اطراف می نشستم تا بنویسم اما ... اما هرگز نتوانستم آن جا خودم باشم و خودم را بنویسم و همین هم بود – این جا نباید خودم باشم ... نباید خودت باشی ... و چه آرامشی غلبه می کند و...
حتی به خاطر نمی آورم حرفی هم برای گفتن داشتم و دردی برای نوشتن ....
                                                 " این جا خدا حضور دارد .. و در حضور خدا ، کلمه ؟!! "
...
در طواف – در طوافی که هزار و چهارصد سال قطع نشده است و از دایره نیافتاده و مگر برای نماز – وقتی می بینی که زن – مرد – دختر – پسر – بچه و همه – همه در هم می لولند و می چرخند – چه احساس هیچ بودنی می کنی و چه احساس برابری ای و... چه دوست داری عصیان کنی در برابرهمه چیز و همه کس .. و بعد احساس می کنی برابری این جا فقط از خدا – انسان سر چشمه می گیرد ...و تو اگر این جایی ، خدایی و اگر نیستی ، هیچی هم نیستی . این جا همه با هم ، انسان اند و همه با هم می توانند خدا را بپرستند و تو تنها اگر در طوافی – خدا را نمی توانی بپرستی و نیستی ... برای همین هم هست این جا هیچ زنی حق ندارد رو بگیرد- نه که نخواهد – که اگر بخواهد هم ، حق ندارد – همه چهره ها باید عریان و در دید باشند و بعد می فهمی در طواف این خانه خودت را و منت و منیت ات را از آن بام پرواز می دهی . ناباورانه این احساس برابری روحت را به بازی می گیرد و آتشت می زند و به دلخواه نیست می شوی و می پذیری که ... که نیستی . چرا که در این جماعت ودر این همه  ودر این هیات خدایی ( صورت خدایی ) .
و جالب این که هاجر مادر اسماعیل - همسر ابراهیم -  در همین خانه دفن است ، کنیزی که به گفته دکتر " حتی ارزش هوو شدن نداشت " و ما در طواف خانه خدا به دور او (نیز) می گردیم .
...
و این خانه خالی خودت را از خودت که تویی – که تو – بود و از منی که من بود می کَند و... رها می شوی ومثل پر کاهی خارج و رها ازجاذبه و جذبه . و از هر جهت هیچ و نیست می شوی – شمال – جنوب ، شرق – غرب و پایین و بالا و جهت هفتم می شوی - " جهت خدا " یعنی همه جا و هیچ جا – به سمت همه ؛ سمت خدا – سمت همه .
                                                                                                                                                ...
و " این " روح نــا آرام " را آرامشـی سنگین و کوتـاه "

و کم کم از هیچ بودنت جدا می شوی – وقتی که هیچی و هیچ کس نیستی در برابر خدا چه راحت می توانی سر تعظیم فرو آوری !! آن هم در مقام ابراهیم .
                                     " ... فیلم نامه را چه کســی خوانده است ...؟! "
...
و اما سعی ...
"  یافتن آب به عشق است نه به سعی ؛ اما پس از سعی "
شروع کردم و مثل همیشه از جمع جدا شدم و از کاروان کَندم خودم را . با خودم گفتم وقتی هاجر این جا دنبال آب بود و به آب ، سراب می نوشید و تشنگی می افزود – همین جورمثل خیلی ها که این جا هستند آرام و راحت و بی خیال می آمد و می رفت ، آن هم هفت بار یا هفتاد بار- و طاقت سعی اش مثل ما بود و اضطراب و دلهره اش را این قدم های تنبل و بی روح ، آرام و نا آرام تر می کرد ؟!! او هم سعی می کرد مروه را و صفا را ؟!
جان می کَند انگاری ... این جا می فهمی که سگ دو زدن یعنی چه و به هیچ نرسیدن یعنی چه ...
                                                                                            و سعی یعنی همین !
بعد تقصیر می کنی یعنی موی سر و ناخن انگشت را می گیری – یعنی آرایش ... به زندگی عادی بر می گردی ... پرده را پایین کشیده اند ونقش تو تمام شده است و حالا توای که نقش اول را داشته ای باید به اولین نقش یک انسان ادای احترام کنی...

                                                                                    ...  به کنیز زن ابراهیم ...
                                                                                            به " هــــاجر "
و طواف نساء از این جا شروع می شود و...
...
خیلی عمیق هست ، مُحرم که می شوی 24 چیز را باید رعایت کنی ( 24 چیز بز انسان حرام می شود ) مثلا همه آن چیزهایی که تو را یاد خودت می آورد و به زندگی برت می گرداند ( مثلا آرایش کردن – در آینه نگاه کردن – پوشاندن سر و رو گرفتن برای زنان – این ها بر زن ومرد حرام اند ) اما برای من از همه جالب تر این بود که کسی که مُحرم می شود نباید به کسی امر و نهی کند و این جنبه اش خیلی خدایی به نظرم می آمد و می رسد – تو در لباس احرام و این جا هیچ برتری ای بر هیچ کس نداری و تمرین می کنی که در هر لباسی و همه جا هیچ برتری ای برکسی نداری – این جا همه برابرند و تو حق امر و نهی نداری . تمرین ِ نه تنها برادری بلکه برابری محض انسانی در برابر خدایی که توی ذهن تو است ...
پس از همه این ها و پس از همه احرام ها و حرم ها – به خودم آمدم ، حالا می شود به خودت برگردی – دیگر دلم گرفته بود – و این جا غریب بودم و تنها و... پای ماندن نداشتم ... دل ماندن نداشتم و فرار می شدم خودم را از این غربت بی وطن و هر شب از خودم می زدم  بیرون .


" نگفتمت تنها مرو ، شب  در کمین  نشسته
  سیمای آن  آزاده  را غم  بر جبین   نشسته
  نگفتمت  با  من  بیا تا  سرزمین ِ خورشید
     که رنگ غم بر قامت این سرزمین  نشسته  "

من همیشه دانشجویی هستم ایرانی و افراطا ایران دوست . هر لحظه بعد از آن حرم به سختی بر من می گذشت و حتی همین حالا طاقتم را می برد و اشکم را ... و جالب این که این جا به پیمان های راستین و صادقت و به آرمان های اولت بر می گردی – به آن ها که در راه فراموشت شده بود و در تنگنا و در تصادم رسیدن به هدف وسیله و هدف و هر دو را فدای رسیدن کرده بودی – به همان ها بر می گردی و دوباره آن ایده آل های خاموشی گرفته از پس آن من راستین سر بر می آورند و سرباز می شوند از خودت و تو را به خود واقعی ، به آن من ِ در منت بر می گردانند و من ... من خود واقعی ام انسانی هست دانشجو با ایده آل های یک انسان همیشه معترض – یک ایرانی از دست داده – دلش را و وطنش را ... مرا این جا کاری نمانده است و دل در گروی جای دیگری دارم و در انتظار خاکی و سرزمین دیگری هستم و بوی آشنای دیگری – آشنایی دیرین .
                              و من برگشته ام و این " روح ِ نـا آرام " را به سرزمین خودش باز گردانده ام
                                                                                                   ... به وطـن...
و ...
       این " روح نـا آرام " را آرامشـی کوتـاه 
                                         " ای پرستوی اسفندی به خانه ات برگرد 
                                           ای پرستوی اسفندی که در دور دست می خوانی "
                                                                            به خانه ات برگرد 
                                                                                                 زمستان است
                                                                " ای پرستوی اسفندی – بهـــار مـرده اسـت "
 
*

***

و این هم یک اشتباه خوب :

 

می کند  در   خودم  مرا  بازی

سایه ای  که  نشسته ام  بی / دار

می شوم ...که... تو را درآوردند

از سرم  ... ازخودم  مرا   بردار

 

می رود  توی  از  خودم  خالی

حس  یک  انتخاب  سر  در  گم

تا  مرا  می رود  ... به بازی ها

در خودم  می زند مرا… گم گم

 ***

از چه  الهام  می شوی ؟   در من

از خدا – از خودم… که می میرم

پای  آوار …  خسته   از   بودن

من  در این حرف  پا  نمی گیرم

 

هی دعا کردمت تورا ... گفتی

توی  تقدیرهای   من    گیری

دستهام    التماس   آخر   بود

دست این بیت  را  نمی گیری

 

از  تو  آرامشی   که   می گیرد

روح  آشفته ای  که  من  می شد

هی مرا می زند مرا که به  سوز

آتشم … ازخودم کمی /  بی خود

 

در خودم می شوم دو راهی  باز

می  شوم  از خودم  تویی  دیگر

می گذارم  به جا تو را  این  بار

توی  دیوارها     بدون   در

 ***

تا    سرم   را   بیاورم   بالا

تو کجا  ؟  توی خانه ای خالی

دستها    التماس   من  می شد

از خودت می شوم تو را شاکی

*** 

چرخ سختی  که می خورم من  را

از خودم می شوم جدا  " هف بار"

تو  خدا  می شوی  که   بر گردم

مدتی   هم  مرا  به  خود   بگذار

  

می خورم دور… دور این خانه

گاه زن می شوم – و گاهی مرد

" دورهفتم  تمام می شوم  و…" **

هیچم و نیست می شوم…و نگرد

 

***

*-بخش هایی که داخل " " آمده اند عموما یا مربوط به شخص من نیست و فقط به منظورامانت داری داخل " " گذاشته شده اند و یا این مطالب در شخص من درونی و کلیشه شده اند که از این طریق قابل دسترسی هستند.

**- این مصرع  پیشنهاد ارزشمند دوست عزیز خانم معتمدی بود که از نظرات هنرمندانه ایشان در قسمت های دیگه این چهارپاره هم استفاده شده و من همین جا از ایشان سپاس گذاری می کنم .

 مصرع خودم هم این بود که البته وزن رعایت نشده ولی من دوستش دارم : " می شوم تمام دور هفتم را "

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 0:15 |
... تمام می شوم خودم را کناراین خط خطی های فراموشی

                                                                    ...

انگارهمین پُک قبلی بود

یا همین  پُک بعدی بود - چه فرقی می کند - در این حجمی از زمان که هرچه بیشتر می خواستم،کمتر می توانستم - هر چه بیشتر خودم می شوم ، بیشتر نمی توانم -

نمی توانستم ، نمی توانم هیچ کلمه ای را بالا بیاورم -

نمی توانم خودم را بالا بیاورم  حتی

...

اما

همین پُک بعدی بود

می خواهد...!

 تمام زندگی ام ادامه این اتفاقی که زودتر از من شده است شده است

و برای این بهانه

                           که باشم

من نیز در این تلاشی که آفریده اید

                                          باشم

                                                همین

                                                        فقط همین ...

 

 

+ نوشته شده توسط عباس شریعتی در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 21:45 |