یکی داستان است پر آب چشم دل نازک از رستم آید به خشم
***
...
داستان را به این جای رسید که رستم و سهراب پا به میدان جنگ گذاشتند و بر هم آویختند و فردوسی خود متعجب از این داستان است و این سرنوشت را از تقدیر روزگار می داند و با حسرت اشاره می کند که حیوانات در هر موقعیتی فرزند خود را می شناسند اما رستم نتوانست فرزند خود را بشناسد و به عبارت زیبای خود حکیم : " از این دو یکی را نجنبید مهر " ...
نبرد ادامه می یابد و رستم شگفت زده از سهراب است ... و با خود می گوید :
همی گفت رستم که هرگز نهنگ ندیدم که آید بدین سان به جنگ
مرا خوار شد جنگ دیو سپید ز مردی شد امروز دل ناامید
جوانی چنین ناسپرده جهان نه گردی نه نام آوری از مهان
به سیری رسانیدم از روزگار دو لشگر نظاره بدین کارزار ...
و دوباره به جنگ تن به تن می پردازند و رستم در خم آورد و بلند کردن سهراب از جای نا کام می ماند و سهراب بر او گرزی فرود می آورد که باعث درد و جراحت رستم می شود و سهراب خطاب با او چنین می گوید :
بخندید سهراب و گفت ای سوار به زخم دلیران نه ای پایدار
به رزم اندرون رخش گویی خر است دو دست سوار از همه بترست
اگر چه گوی سرو بالا بود جوانی کند پیر کانا بود ...
و پس از تاختن به هر دو لشگر ، رستم ، سهراب را می گوید که امشب به استراحت می پردازیم و فردا دوباره به جنگ خواهیم خاست ... اما رستم وقتی به اردوی ایرانیان باز می گردد ، هنوز از نبرد در شگفت است و به برادر خود وصیت می کند که اگر فردا از رزم بازگشتی نبود چنین کن و چنان ...
در ادامه نبرد روز دوم فرا می رسد :
چو خورشید تابان برآورد پر سیه زاغ پران فرو برد سر
تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان
کمندی به فتراک بر بست شست یکی تیغ هندی گرفته به دست
بیآمد بر آن دشت آوردگاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه
همه تلخی از بهر بیشی بود مبادا که با آز خویشی بود
وزان روی سهراب با انجمن همی می گسارید با رود زن
به هومان چنین گفت کاین شیر مرد که با من همی گردد اندر نبرد
ز بالای من نیست بالاش کم به رزم اندرون دل ندارد دژم
بر و کتف و یالش همانند من تو گویی که داننده بر زد رسن
نشان های مادر بیابم همی بدان نیز لختی بتابم همی
گمانی برم من که او رستم است که چون او به گیتی نبرده کم است
نباید که من با پدر جنگ جوی شوم خیره روی اندر آرم به روی
بدو گفت هومان که در کار زار رسیدست رستم به من اند بار
شنیدم که در جنگ مازندران چه کرد آن دلاور به گرز گران
بدین رخش ماند همی رخش اوی ولیکن ندارد پی و پخش اوی
به شبگیر چون بر دمید آفتاب سر جنگ جویان بر آمد ز خواب
بپوشید سهراب خفتان رزم سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
بیامد خروشان بران دشت جنگ به چنگ اندرون گرزه گاو رنگ
ز رستم بپرسید خندان دو لب تو گفتی که با او به هم بود شب
که شب چون بدت روز چون خاستی ز پیگار بر دل چه آراستی
ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ و بیداد را بر زمین
نشینیم هر دو پیاده به هم به می تازه داریم روی دژم
به پیش جهاندار پیمان کنیم دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
همان تا کسی دیگر آید به رزم تو با من بساز و بیارای بزم
دل من همی با تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد
همانا که داری ز گردان نژاد کنی پیش من گوهر خویش یاد
بدو گفت رستم که ای نامجوی نبودیم هرگز بدین گفت و گوی
ز کُستی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش (کُستی:کُشتی)
نه من کودکم گر تو هستی جوان به کستی کمر بسته ام بر میان
بکوشیم و فرجام کار آن بود که فرمان و رای جهانبان بود
بسی گشته ام بر فراز و نشیب نیم مرد گفتار و بند و فریب
بدو گفت سهراب که از مرد پیر نباشد سخن زین نشان دلپذیر
مرا آرزو بد که در بسترت بر آید به هنگام هوش از برت
کسی کز تو ماند ستودان کند بپرد روان ، تن به زندان کند
اگر هوش تو زیر دست من است به فرمان یزدان بساییم دست
از اسبان جنگی فرود آمدند هشیوار با گبر و خود آمدند
ببستند بر سنگ اسپ نبرد برفتند هر دو روان پر ز گرد
به کستی گرفتن بر آویختند ز تن خون و خوی را فرو ریختند
بزد دست سهراب چون پیل مست بر آوردش از جای و بنهاد پست
به کردار شیری که بر گور نر زند چنگ و گور اندر آید به سر
نشست از بر سینه پیلتن پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجر آبگون بر کشید همی خواست از تن سرش را برید
به سهراب گفت ای یل شیر گیر کمند افکن و گرد و شمشیر گیر
دگرگونه تر باشد آیین ما جزین باشد آرایش دین ما
کسی کاو به کستی نبرد آورد سر مهتری زیر گرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین
گرش بار دیگر به زیر آورد ز افگندنش نام شیر آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها همی خواست کآید ز کشتن رها
دلیر جوان سر به گفتار پیر بداد و ببود این سخن دلپذیر
یکی از دلی و دوم از زمان سوم از جوانمردیش بی گمان
رها کرد زو دست و آمد به دشت چو شیری که بر پیش آهو گذشت
همی کرد نخجیر و یادش نبود ازان کس که با او نبرد آزمود
همی دیر شد تا که هومان چو گرد بیامد بپرسیدش از هم نبرد
به هومان بگفت آن کجا رفته بود سخن هر چه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گرد ای جوان به سیری رسیدی همانا ز جان
دریغ این بر و بازو و یال تو میان یلی چنگ و گوپال تو
هژبری که آورده بودی به دام رها کردی از دام و شد کار خام
نگه کن کزین بیهده کارکرد چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
بگفت و دل از جان او بر گرفت پرانده همی ماند ازو در شگفت
به لشکرگه خویش بنهاد روی به خشم و دل از غم پر از کار اوی
یکی داستان زد بر این شهریار که دشمن مدار ارچه خردست خوار
چو رستم ز دست وی آزاد شد بسان یکی تیغ پولاد شد
خرامان بشد سوی آب روان چنان چون شده باز یابد روان
بخورد آب و روی و سر و تن بشست به پیش جهان آفرین شد نخست
همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخشش هور و ماه
که چون رفت خواهد سپهر از برش بخواهد ربودن کلاه از سرش
وزان آبخور شد به جای نبرد پر اندیشه بودش دل و روی زرد
همی تاخت سهراب چون پیل مست کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره زنان سمندش جهان و جهان راکنان
همی ماند رستم ازو در شگفت ز پیگارش اندازه ها بر گرفت
چو سهراب شیراوژن او را بدید ز باد جوانی دلش بر دمید
چنین گفت ای رسته از چنگ شیر جدا مانده از زخم شیر دلیر
دگر باره اسپان ببستند سخت به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کستی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو دوال کمر
هر آنگه که خشم آورد بخت شوم کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان بر کشید بر شیر بیدار دل بر درید
بپیچید زان پس یکی آه کرد ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بی گناهی که این کوژ پشت مرا بر کشید و به زودی بکشت
به بازی به کوی اند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم به سر
هر آنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود بر اندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی وگر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاک است بالین من
ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشته ست و افکنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدون که رستم تویی بکشتی مرا خیره از بد خویی
ز هر گونه ای بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو بر خاست آواز کوس از درم بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من سخن بر گشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد مرا نیز هم روز بر گشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت ای کشته بر دست من دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کاین بدتریست به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود ...
***
شگفتا ! هیچ بر زبان نمی توان آورد ... همین قسمت از داستان در همه شاهنامه ما را با فرهنگی بس عجیب که در مشرق زمین جاری بوده است و هست ، آشنا می سازد و پرده از بسیاری ناگفته های تاریخی بر می دارد ... آن هم از بین رفتن نسل جدید به دست نسل کهن ... عجیب است که اکنون نیز بر این راه می رویم ... و همیشه نسل جوان کشور ما و کشورهای هم آیین ما به دست نسل کهن باز داشته می شوند و عقب رانده می شوند و اگر در قدیم جان آن ها را می گرفتند ، امروز دهانشان رامی بندند و فکرشان را می گیرند و روح شان را مسخ می کنند ... این از فرهنگ ماست و از سنت آمیخته با خون و نژاد ما و خصوصیتی از ژن های ما ... آقای دکتر راست می گفت ، مقایسه می کرد از نظر تاریخی شرق را و غرب را ... می گفت به طور تقریبی در غرب سنت پدر کشی داریم و در شرق سنت پسر کشی ... غرب همیشه راهی به جلو گشوده است و شرق همیشه راهی به عقب !!! از طرفی من که مقایسه می کنم می بینم امروز توی همین جامعه خودمان ، درون خانواده ها به طور محسوسی در خانواده های سنتی و به طور بسیار زیرکانه ای در خانواده های مدرن حتی ( اگر بشود نام شان را مدرن گذاشت ) این سنت و این فرهنگ کماکان نسل جوان را از میانه بر می دارد و به راه خویش و به راه گذشتگان می آورد ... دریغ دریغ ... !!!
البته این جا در این داستان فقط همین نکته نیست ... خیلی چیزهای دیگر و حرف های دیگر هست که رستم را به درستی از مورد خشم قرار گرفتن مخاطب نجات می دهد ... ایران و سرنوشتش - بدخواهی دشمنان و به قول خودش ترکان گروه - و نظم اجتماعی مسلط بر جامعه و ایران زمین - رستم مخالف این است که نظم اجتماعی به هر طریقی شکسته شود و پادشاهی ایران به سخره گرفته شود و ایران از آیین به در رود و از این رو حتی راه را بر فرزند خویش می بندد ...
بس است حرف های دیگری هم دارم ... حرف های دل خودم !!! اگر دلی باشد !!!
***
تهی دست منم ! که کلمه ندارم . بی ترانه و بی مخاطب ، حرف ها و خون دل هایم لای همین کاغذ ها برای همیشه یادگار خواهند ماند و حتی چشمی به چشمه کوچک اما صاف و زلال و روشن این دفتر نخواهند انداخت !
اسیر می دانی یعنی چه ؟!
و می دانی وحشت آزادی با اسیری که نمی داند چه کند و چه خواهد داشت چه تلخی ها می کند ؟! و می دانی در این زندانی که خود برای خویشتن ساخته ایم ، از پاکی گفتارها و از صداقت چشم ها و از شرافت قلم ها راه گریزی نیست ؟!
اسیر ... آزادی در آغوش مرگ ... !
اسیر یعنی با زیباترین سخن ها ، مخاطب نداشتن ، با روشن ترین چشم ها ندیدن ، با خوب ترین گوش ها نشنیدن ، با بلند ترین روح ها بیگانه بودن و با شریف ترین احساس ها تنها ماندن . اسیر محرومیت از خاطره داشتن است ... یعنی خالی از لحظه ای که چشمی در چشمی افتد ... و من مدت هاست چنین ام .
***
هرچه بیشتر تلاش می کنم ، کمتر می توانم حرفی بزنم ... بدتر هم شده است ... کتاب که بیشتر می خوانم ، کمتر کلمه دارم ... به این نتیجه رسیده ام که قبلا حرف های مفتی می زدم و حالا که بیشتر می خوانم نمی خواهم خودم را روی شما خراب کنم ... نمی دانم ... ساعت ها نشستم حرفی که می خواهم را بزنم اما کلمه ای برایش نیافتم ... باشد برای پست های بعدی ... !
***
اما دیروز اخبار را که دیدم و شنیدم و می خواندم ... خیلی جالب بود برای من ... مدت ها پیش فکر می کردم و توی همین وبلاگ گفته بودم جنبش دانشویی به این علت که رهبری مشخصی ندارد و یا رهبری که مقبولیت عمومی داشته باشد ندارد و از میان همه گروه ها و کسانی که داعیه مبارز بودن دارند و حرف ها می زنند و ... هیچ کس توان به دست گرفتن رهبری این جنبش ها و از طرفی دانشجویان را ندارد ، به نتیجه نمی رسد ... بی شک درست هم می گفتم ... اما امروز بر اساس تجربه و این که به چشم خودم دیدم آشفتگی حضور مردم را و از طرفی ایمانی که در این حضور به چشم می آمد ، دل را به ارادت وا می داشت ... و همین طور که بزرگان زیادی گفته اند که هر کسی خودش رهبر خودش است و هر کسی خودش امام زمان خودش است و مسول جامعه زمان خودش و اصلا چون من و ما فراموش کاریم تا به حال فراموشمان شده بود ... من خودم این را می دانستم اما تا به امروز ضرورت توجه و به کار گیری از آن را حس نکرده بودم به این شدت ... امروز جنبش های دانشجویی به خصوص برای به نتیجه رسیدن تنها و تنها یک راه دارند و آن هم درونی کردن رهبری جامعه درتک تک افراد هست ... همه انسان ها و همه افراد انسانی در جامعه ما ، آن هایی که بویی از شرافت برده اند باید این مسولیت را درونی کنند ... امروز و این زمان ، همه ما مسول جامعه و همه ما رهبر خویش و جامعه خویش هستیم و مادامی که این ایمان به خود و این رهبری را ، امری درونی نکرده ایم ، خر در خروار دور هم می چرخیم و بی نتیجه از کاسه ناامیدی آب می خوریم ...
تا چه اندازه انسان باشیم و چه پیش آید ...
